همون قبلی، در سال هزاروچهارصدوسه!

سلام به همگی!
آقایون، خانوما، همینجوری اومدم سلام عرض کنم. چهاردهمین سال دهم اردیبهشته و چقدر برای همه اتفاق‌های ریزودرشت افتاده. نمی‌دونم، شاید برای من فکر کردن بهش اینطوریه.
امیدوارم همه‌تون خوب و خوش باشین در این روزگار بی‌فریاد بی‌رحم و خب البته بابت همون «حدود یک ماه» خاطرات حضوری و این چهارده سال بعدش ممنونم.
چند ثانیه‌ای که این رو دیدین لبخند بزنین و کسی چه می‌دونه، اگه حوصله‌تون کشید سه چهار خاطره خوبش رو مرور کنین پیش خودتون.

پ. ن: دو سال پیش که پست قبلی رو می‌نوشتم، نمی‌دونستم تو بهترین یافتۀ هزاروچهارصدویک میشی و هزاروچهارصدودو اونقدر میای جلوتر؛ جلوتر، نزدیک‌تر، پیش‌خودم‌تر، من‌تر.

اینجا از خونه‌های مجازی من بوده همیشه، جایی که هر بار خسته، ذوق‌زده یا دارای هر احساس دیگری بودم، اومدم با اهالیش تقسیم کنم. خوشحالم که توی این جمع بودم.
سیدرضا موسوی هفتادر

یک... دو... سه... امتحان می‌کنیم!

خب خب خب! سلام به همگی.
ساعت الان دو و ده دقیقۀ بعدازظهرِ دهم اردیبهشت هزار و چهارصد و یکه؛ دوازده سال پیش، در این لحظات، هنوز داشتم کنار بلوار طالقانی یزد راه می‌رفتم به خیال اینکه آقای ساعت‌ساز ساعته رو ده دقیقه کشیده جلو و دو سه دقیقۀ دیگه وقت دارم؛ نگو بزرگوار داده بوده عقب!
چرا دروغ؟ فکر نمی‌کردم باورم نشه دوازده سال گذشته. تمام «دهم اردیبهشت‌»های این دوازده سال یادمه ها، می‌دونم کجا و مشغول چه کاری بودم (ناخودآگاهه، دربارۀ بعضی تاریخ‌ها اینطوریه) ولی خب عجیبه!
نمی‌دونم کجائین و چه می‌کنین؛ ولی دلم براتون تنگ شده جماعت. المپیاد شروع بهترین دورانی بود که تا حالا توی زندگیم داشتم و شماها افرادی بودین که واقعیش کردین. ازتون ممنونم.
یه چیزی منو کشید که بنویسم امروز. نمی‌دونم چی، نمی‌دونم چرا، فقط می‌دونم مثل خیلی وقت‌های دیگه گفتم «زمان منتظر نمی‌مونه. بذار بنویسیم کیف کنیم لااقل!».

خلاصه، سرتون رو درد نیارم.
خواستم به بهانۀ امروز، بگم هر جای دنیا که هستین، هر کار که می‌کنین، شخصاً بابت هر مدتی که دوستیم ممنونم. خوش گذشته و زیاد یاد گرفتم ازتون.

دربارۀ شعر امروز، این برای من یادآور غرورانگیزترین اتفاق زندگیمه. اگه اشتباه نکرده باشم مهر نودوهفت، پیش از اینکه خدمت تقریباً هر چیزی براش زحمت کشیده‌بودم رو ازم بگیره، در انجمن ادبی دانشکدۀ ادبیات خوندمش. (چقدر دلم برای اون ساختمون تنگ شده پسر!)
سر همگی سلامت. سیدرضا موسوی هفتادر. 

چشمان دل‌فریب و نجیبِ تو، انگیزۀ سرودنِ شاعرهاست.
بااین‌وجود، پاک و درخشان است؛ عاری ز دست‌سودنِ شاعرهاست!

الگویِ کاملِ غزلی زیباست؛ ترکیبِ سهل‌وممتنعی عینی!
تقلیدناپذیری و زیبایی، معیارِ خاص‌بودنِ شاعرهاست!

تلفیقی از تناسب و احساس است، مانندِ شعرها، مینیاتورها!
«قانون‌مدارکردنِ احساسات»؛ این، رازِ دل‌ربودنِ شاعرهاست!

در من نگاه کردی و مشتاقی، در جستجوی شعری و حق داری!
بعد از هر اتفاق خوشایندی، هنگام لب‌گشودنِ شاعرهاست.

سرگرمِ شعرِ من شده چشمِ تو؛ سرگرمِ من! سرِ تو سلامت باد!
هرچند چشمِ سربه‌هوایِ تو، سرگرمی‌اش ستودن شاعرهاست!

موزونی آن‌قَدَر که ـ معاذ الله ـ شاید خدا «سروده» ترا آن روز
پس شاه‌بیتِ شعرِ خدا ـ چشمت ـ سرمشقِ آزمودن شاعرهاست!

انگار قرن‌ها شعرا از او، تقلید کرده و نتوانستند؛
شاید دلیلِ خلقِ تو از آغاز، در ناتوان نمودنِ شاعرهاست!

وقتی خدا به کالبدت جان داد، وقتی به رسمِ چشمِ تو پایان داد،
فهمید حدِّ تامِ غزل آن است؛ باقی، لغت‌فزودن شاعرهاست!
 

امانت‌دار خوبی باش...

به نام خدا

سلام به همگی.

بیش از یک سال و چهار ماه است که دست به نوشتن نبرده‌ام اینجا و خب... گذشت این یکسال و چهارماه و کمی بیشتر هم... تا جایی که رمز عبور را یادم رفته بود و اگر ذخیرۀ بلاگفا نبود-و خب از آینده‌نگری آن روزهایم راضی‌ام که چند رمز را ذخیره کردم و شاید مهمترینش همینجا باشد-

چیزی تا پایان دورۀ ارشد نمانده؛ پایان‌نامه دارد پدرم را در می‌آوَرَد و از خیلی‌هایتان خبری در دست و بالم نیست. جز تنی چند، از منوچهر فروزنده و حسین رنجبر و محمد ونایی تا خانم رشید و خانم متحدین، آن هم کم و بیش.

دلیل چه بود حالا که بعد از این همه مدت اینجا بنویسم؟

مخاطب...؟ معلوم است که دارد... مخاطب را خوانده‌ام... خودم خوانده‌ام و جسارتم را ببخشید دوستان؛ هرگز گمان نکرده‌ام و نمی‌کنم که ادبی بیست و سه یک وبلاگ شخصی بوده یا هست. بگذارید به حساب حقّ آب و گل یکی از آقامعلّم‌های وبلاگ(نه حتّی وبلاگ‌نویس-چیزی که بیش از یکسال است نیستم-) که چند سال سر قرار سه‌شنبه و جمعه‌هایش ماند... سرِ قرارِ نوشته‌اش و حتّی قرار نانوشته‌اش-«خداحافظِ همه»هایی که خانم کلانتر باری نواختند به خاطرشان() و گلِ آخر مطلب...- و دست ادبی بیست و سه و اهالی‌اش درد نکند... که یادش داد و دادید که سر قرار‌های ننوشته‌اش هم بماند...

معلوم است که مخاطب دارد...

دلم برای تمامی افرادی که اسمشان سمت چپ این صفحه آمده تنگ شده...

خداحافظ همه. سیّدرضا موسوی هفتادر 

 

ادامه نوشته

چنین که از همه سو دامِ راه می‌بینم...

به نام خدا

سلام به همه.

دوست دورۀ دبیرستانم می‌گوید از آنچه اینجا می‌نویسی احساس می‌کنم حالت خراب است! همینجا، به مناسبت آنچه امشب اتّفاق افتاد می‌گویم، مادامی که دوستان و خانواده‌ام را دارم و هستند و هستم، حتّی اگر به رویشان نیاورم، «سر ذوق»م.

من دوستانم را زیاد می‌رنجانم؛ خودم به این اخلاق تندم عادت کرده‌ام و دمشان گرم که مرا برمی‌تابند و قادر متعال همه جا و همه وقت یاورشان باشد. ایدون باد.

در این یک ماه زیاد دانشگاه نبودم، چه برسد به دانشکده؛ دوشنبه‌ها برای کلاس می‌رفتم و الباقی هفته بعد از ساعت‌های مدرسه.

همینجا هم لازم است یادآوری کنم، بلکه کسی از بین مسئولین و دست‌اندرکاران وزارت فخیمۀ آموزش و پرورش-خدای نکرده- بخواند و به حال دانش‌آموزان دل بسوزاند؛ آقایان و خانم‌ها، دانش‌آموزان موش آزمایشگاهی سیستم‌های شما نیستند که کتابی تألیف کنید و منتظر بازخورد آن باشید؛ کتابی که گاهی نام‌های «نگارش» و «علوم و فنون ادبی» و «فارسی» را یدک می‌کشد و از نادرستی‌های تایپی و نگارشی و محتوایی برکنار نمانده! آقایان و خانم‌های دفتر تألیف کتب درسی، قبل از اینکه کتابی را چاپ کنید و روانۀ بازار سازید، به جامعۀ هدفتان فکر کنید که اگر به این کتابها بی‌اعتماد شد، به هیچ چیزی اعتماد نخواهد کرد و دور نیست که دودِ آتش این ظلم، دامان شما را هم خواهد گرفت.

خواستم از انشای دانش‌آموزان بنویسم، از شعرهای کج و معوج و بی‌وزن و قافیه و داستان‌های بعضاً بی‌سر و ته‌شان که آدم نمی‌تواند دوست نداشته باشد، همین شعرها و داستان‌ها جذّابیّتی دارند که هزاران شعر و داستان زرد و رنگی، نداشته و ندارند.

همین دیگر، زیاد طولش هم نمی‌دهم. از تک تک شما که اینجا را می‌بینید، عذرخواهم از اینکه مدّتهاست که نامنظّم می‌نویسم و خدا داناست که نه چنان کردم که مرا ارج و قرب بیشتری نزد شما بیفتد-که هرچیز که بسیار شود خوار شود-، بلکه بیشتر تقصیر از جانب خودم بود و نه چیز دیگری. نوشتن اینجا هم به هیچ وجه به این معنی نیست که این وبلاگ داراییِ من است، اینجا می‌نویسم که چراغ ادبی بیست و سه به محاق نرود.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

غریبان را غریبان دوست دارند-ویس و رامین-

سلام به همه.

روزها بود تا موضوعی مرا وادار نکرده بود بنویسم. نمی‌خواهم روزی بیاید که اینجا را هم رها کنم، مثل تمام چیزهایی که دوستشان داشتم و رهایشان کردم.

چهارشنبه خانم طارم را در دانشکده دیدم، ارشد زبانشناسی تهرانند و شنیدم ازشان که خانم متّحدین ارشد همین رشته‌اند توی علّامه، خدا مواظب جفتشان باشد و دیگرْنویسندگان اینجا.

هرکسی که چندروز مرا ببیند و با من حرف بزند، چند چیز را دربارۀ من خواهد فهمید؛ من پرحرفم، رک و راستم-که مرزش با پررویی باریک است-، دروغگوی خوبی نیستم، گاهی مخاطبم برایم اصلاً مهم نیست، و کلّی صفات منفی دیگر.

ولی خوشحالم که اعتماد چند نفر را دارم، چند نفر که از روزی که صمیمی‌تر از آشنایان معمولی شدیم، از خدا به دعا خواسته‌بودم که معتمَدشان باشم.

امشب دانستم که شعری که چند وقت پیش اینجا نوشتم، فقط حرف خودم نبوده، حرف پاکترین چشم‌هایی که در دورۀ لیسانس شناختم نیز. چشمهایی که هیچوقت اسم رنگشان را ندانستم و همیشه خجالت کشیدم زیباییشان را تحسین کنم، و ای کاش که پاکی قبلشان با آن‌ها باقی می‌ماند.

این وبلاگ نباید فقط برای من باشد؛ ولی کسانی هستند که از این جمع فقط مرا میشناسند و یکیشان هست که الان آن سرِ تهران است، و وقتی که نهایتاً سه متر فاصله داشتیم با هم، هیچکدام حواسش به دیگری نبود. دردا که آدم بعضی اوقات، تا از چیزی دور نشود ارزشش را نمی‌فهمد و خوشا به حال ما که لااقل تنها نیستیم.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه کمی همکلام شد

باید چو باد، عزم سر کوی یار کرد

آرامشش، نجابتش و سر به زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمی گیسوانش و گرمی دستهاش

پائیز تندخوی دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست داشتنش، افتخار کرد!

فضل خداست بودنِ او در کنار من

«فضل خدای را که تواند شمار کرد؟»

یک دم حواس روسری‌اش پرت شد، همین!

موی سیاه، چشم مرا داغدار کرد...

 

سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن!

خیلی وقت است به یکی از دوستانم گفته‌ام که دوباره روی ادبی بیست و سه می‌نویسم، ولی اینقدر سرم شلوغ بوده در این چند روز که نشد. از هفتۀ سوم مرداد مرتّب خواهد شد، خدابخواهد!

این دو خط را، اگر بلاگفا اطال الله بقائه و نصر لوائه تا سالیان سال بعد پابرجا ماند، برای دو نفر می‌نویسم که هنوز نه خواندن بلدند نه حرف زدن، ولی دیدنشان آنقدر شادم می‌کند که هزاران کلمه هم نمی‌توانند این شادی را وصف کرد.

من، در فهمیدن احساسات آدمها از روی نوشته‌ها، بی‌نهایت خنگم! گاهی رفیقی، جمله‌ای می‌نویسد که نمیفهمم منظورش چه بوده، حال آنکه اگر همان جمله را به من بگوید و بشنوم(از راه گوش وارد بدنم شود، نه چشم) میفهمم که ناراحت است، شاد است، یا هر چیز دیگری. این خنگیِ مفرط در این زمینه، معمولاً دردسرساز بوده برای خودم و زحمت‌آفرین برای اطرافیانم، از بس که عذرخواهی می‌کنم بابت توضیحات چپ و راستم در حرفها و پیامها، و بالأخص پرحرف بودنم، که همین وبلاگ شاید از بزرگترین مظلومان پرحرفی من باشد.

آقا! اعتراف می‌کنم که به تعطیلات این تابستان نیاز داشتم، گاهی لازم است آدم از دوستانش، حتّی از عزیزترینهاشان، فاصله بگیرد، قدری که محکم شد باز نزدیک شوند به هم، و بلکه نزدیک‌تر از قبل.

شش سال پیش، اواخر تیر هشتاد و نُه، به جرأت می‌توانم بگویم که بهترین تیرماهی بود که داشتم، جمعی که تقریباً از هر کسی چیزی یاد گرفتم، منِ کوچکتر از همگی را اصلاً گمان این نبود که برخی از این همکلاسی‌های خوش سر و زبانِ المپیادی‌ام بعدها تنی چند از بهترین دوستان زندگی‌ام خواهند شد.

اگر دستتان رسید، سه جلدِ «شازده حمّام» را بخوانید؛ محمّدحسین پاپلی یزدی، استاد دانشگاه مشهد آن را نوشته و الحق، خواندن این کتاب وقتتان را هدر نخواهد داد؛ بسیار چیزها دربارۀ یزد نمی‌دانستم و حتّی باورم نمی‌شد، که در این سه جلد دیدم و خواندم و تصوّر هم توانستم کرد.

شعرِ آشنایِ پایین را هم صرفاً برای احساس نزدیکی که همیشه به آن داشته‌ام نوشتم، و از تکرار مکرّراتش عذرخواهم.

خدا حافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

 

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

 

پ.ن: و چنانچه در عنوان نوشتم، سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن.

ناموسی که نمی‌دانم چقدر در دفاع از آن شجاعت دارم، ناموسی که صورتِ با سیلی سرخ نگه داشته شدۀ بعضی افراد هم هست، و حقّ و حقوق افرادی که نامردمی است کمکی از دستم بربیاید و دریغشان کنم.

رفیقی که نمی‌دانم چقدر رفیق خوبی بوده‌ام برایش؛ رفیقی که از اسامی گوشۀ همین وبلاگ بگیر، تا بچّه‌محل‌های سالهای قبل و همۀ آنهایی که «دوست» دانستمشان.

وطنی که نمی‌دانم چقدر به وجب وجب‌ش بدهکارم، وطنی که از هزاهز گرمایِ ظهر تیرماه یزد باشد تا زمهریر سرمای غروب دی ماه زنجان، از تفتانِ مرتفع و سرد و سخت‌جانِ جنوب‌شرق بگیر تا کویرِ یکدستِ لوت، هر کجایِ این مملکت که باید سال‌ها و نسل‌ها برای درست کردنش تلاش کنند، و «من آن ذرّه‌ام در هوای تو، نیست!».

 

تیر، تیر نود و پنج.

راستش را بخواهید، آخرین باری که از خواندن یک نوشته، به نویسنده‌اش غبطه خوردم چند سال پیش بود؛ سختگیر و گاهی یک‌دهنده و لجبازم توی این موضوع، ولی شبیهِ تماشاچیِ متعصّبی که گاهی به افتخار بازیکن تیمِ حریف، تمام قد می‌ایستد و دست می‌زند، گاهی نمی‌توانم احساسی را مخفی کنم.

همیشۀ خدا سادگی را دوست داشته‌ام، احساس کرده‌ام که آنهایی که می‌نویسند و می‌آرایندش، چیزی را می‌پوشانند؛ ناگفته هم نمانَد که این یکی دو هفته درگیر مثنوی و متنبّی و هفت‌پیکر و خاقانی و کشف‌المحجوب بودن، کمی ذهن آدم را درگیر استعارات و «مخفی کردن‌ها» می‌کند، و تازه آن وقت است که آدم می‌فهمد کسی که بدونِ پنهان‌کاری، حرفش را می‌زند چقدر لازم است باشد.

چند ماه است که زیاد اینجا ننوشته‌ام، و هنوز برآنم که گویی دست شکسته‌ای را تازه از گچ بیرون آورده‌ام و هنوز برای راه افتادنش تمرین لازم است. حالا به هر بهانه‌ای که باشد، باشد.

بهانۀ امروز، وقت خوشی بود که از خواندن آنچه گفتم دست داد، و شاید روزی آدرسش را هم بگذارم؛ هرچه بود، چند دقیقه اجازه داد با خودم باشم.

امّا حرف خودم

حرف زیادی نیست که بزنم. جز درس و کار و پایان‌نامه و کتابخانه‌ها و کویِ پرخاطرۀ دانشگاه و سحرهای خوابگاه.

و یادآوری، که چند روز دیگر، شش سال از روز اوّل می‌گذرد؛ شش سال!

روزهای اوّلی که اینجا می‌نوشتم(و بخشیش به لطف تحمّل خانم مهدی‌بیگی)، فکر می‌کردم که اینجا نوشتن را ادامه بدهم، ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم یک وبلاگ، این همه تجربه و خاطرۀ خوب برایم داشته باشد. از ادبی بیست و سه و اهل آن ممنونم برای همه چیزش / همه چیزشان.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

پ.ن: دلم برای سحرهای خوابگاه بسیار تنگ خواهد شد؛ در این شک ندارم. مسئله اینجاست که می‌توانم جلوی گریۀ خودم را بگیرم یا نه.

 

و کلّ علوّکَ عالٍ...

سلام به همگی.

بیش از یک ماه و نیم می‌شود که دست به کلیدی در اینجا نبرده‌ام، دلیلی هم برایش نمی‌توانم داشت جز بی‌حوصلگی خودم در نوشتن، لااقل این جای خاص.

نه که کسی بخوانَد یا نه، اصلاً موضوع این نیست. موضوعْ حوصله‌ای است که باید باشد و نیست، موضوعْ شعری است-که زندگی است- که نیست.

این روزها بیشتر سرم شلوغ امتحانات و پایان‌نامه و نقد کتاب و این داستانها شده، و برای خودم هم وقت کم دارم، تا به نوشتن چه برسد.

و باز جای شکرش باقی، که فقط چهارتا درس هست، و خواندن کشف‌المحجوب و مثنوی و هفت‌پیکر و خاقانی و متنبّی، هرچه هم سنگین باشد، باز بهانۀ خوبی برای دیر به دیر نوشتن نیست؛ این را هیچ عذری ندارم.

آقا، خلاصه که وقتی گچِ دستت را باز کنی - و چند روز با آن کار نکرده‌باشی- طول می‌کشد به آن عادت کنی. برای همین این نوشته شاید چنگی به دل نزند.

و دست آخر هم، یادآوری کنم که ماه مبارک رسیده، و مدیونید اگر دعامان نکنید؛ تو، محمّد ونایی، که هرکجای زمین خاکی، زیر هر نقطه از آسمان خدایی خدا سلامت نگهت دارد.

شعری از آقای وحید عیدگاه، که ندانم راضی هست به نوشتن اینجایش یا نه.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

اینجاست همانجا که نمانده‌ست به یادم

این است همان خاطرۀ رفته به بادم

آن پنجرۀ آبی و آن منظرۀ سبز

آن عکس برازندۀ سرزندۀ شادم

آن روز که از سوز جدا بود صدایم

آنگاه که از آه تهی بود نهادم

آن سال که در دفتر تمرین الفبا

نمدار نشد روز و شب از اشکْ سوادم

هربار رسیدن به تهِ خط گذرم بست،

با نقطه سرِ خط، گذری تازه گشادم

رنجم که چرا می‌شود از پاک‌کنم کم

دردم که چرا می‌شکند مغز مدادم

نه دغدغۀ یکسرۀ بود و نبودم

نه کشمکش مسخرۀ باد و مبادم

نه گریۀ پی برده به افیونی دینم

نه خندۀ بی‌پرده از انکار معادم

نه یکسره سرگیجه به سرگیجه فزودم

با پرسشِ بیهوده که از بهر چه زادم؟

نه در دلم، این مزرعۀ رویش باور

در هر قدمی دانۀ تردید نهادم

آن روز که بازیچۀ من چرخ فلک بود

از گردش او بد به دلم راه ندادم

امروز که بازیچۀ اویم چه بگویم؟

اینجاست که باید برسد شعر به دادم...

 

رجب...

سلام به همه.

قبل از هر چیزی، روز پدر مبارک؛ به پدرِ صبورِ خودم خصوصاً، که دقیقاً یک ماه دیگر، می‌شود بیست و چهار سال که مرا تحمّل کرده و با همۀ بداخلاقی‌هایم ساخته و همۀ دفعه‌هایی که با گیج‌بازی‌ها و کلّه‌شقّی‌هایم، چه در دوران مدرسه و چه الان در کتابخانه، آبرویِ سالیانش را در معرض خطر گذاشته‌ام، فقط لبخند زده و خودش هم خبر ندارد چقدر دلم میخواهد پیشانیِ سیاه‌شده از آفتابش را ببوسم، به خاطر همۀ دفعاتی که پیشم بود و ماند.

و روز پدرِ همگیِ شماها، از شوهرهایِ پدرشده یا هنوزپدرنشدۀ خانم‌ها گرفته تا پدرهای همگی.

امشب زیاد ننویسم شاید بهتر باشد. شعر امشب را هم از اشعار قدیمی‌تر برداشتم، نه به خاطر اینکه یکبار نوشته‌ام، صرفاً به خاطر خاطرات خوبی که برایم داشته است.

خداحافظ همه، و پدرهای همه؛ سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی، نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی، نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه، کمی همکلام شد

باید چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار کرد...

آرامشش، نجابتش و سربه‌زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمیّ گیسوانش و گرمیّ دستهاش،

پائیزِ تندخویِ دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست‌داشتنش، افتخار کرد...

فضل خداست بودنِ او در کنارِ من

«فضل خدای را که تواند شمار کرد»؟

یک‌دم حواسِ روسری‌اش پرت شد، همین!

مویِ سیاه، چشمِ مرا داغدار کرد...

 

ای وای اگر چشم سیاهی داغدارت کرده باشد...

سلام به همه.

تعطیلی نباید زیاد باشد. لااقل برای من. هیچوقت تعطیلی‌ها را دوست نداشته‌ام. روزهای تعطیل، هیچ کار مفیدی نمی‌کنم. کارهایی هم که می‌کنم و ممکن است فایده‌ای هم داشته باشند، برای خودِ آن روز تعطیل نیستند؛ کارهایِ عقب‌افتادۀ روزهای غیرتعطیلند. جمعه‌های این چهارپنج‌سال، در اکثر اوقات هیچ حاصلی برایم نداشته.

تعطیلی اوّل سال فرق دارد، ولی خب تعطیلی هم حدّی دارد. لااقل برای من باید داشته‌باشد!

بعد از چهار یا پنج سال، امسال اوّلین سالی است که نوروز را پیش خانوادۀ خودم خواهم بود. کلّ نوروزرا. مدّتها بود اینقدر با خواهرهایم کل‌کل نکرده‌بودم!

این روزها یزد بیشتر شلوغ است و به هوایش نمی‌شود اعتمادی داشت. از دوره تا الان، عادت کرده‌ام که نوروزها، اگر ماشین‌هایی که چراغ می‌دهند، ایران 54 نباشند، باید آدرس بدهم و حواسم هم باشد که بباید بگویم میدان آزادی، نه باغ ملّی. بگویم میدان شهید بهشتی، و نه میدان مجاهدین! بگویم میدان امام حسن، نه میدان استکان نعلبکی! خیابان دهم فروردین، نه خیابان کرمان! چهاراه مهدیّه، نه چهارراه اعدام! اینها را نباید اشتباه کنم، که کسی که آدرس را می‌پرسد، شاید این اسمها را با اسمهای روی نقشه اشتباه بگیرد و ابرو را درست نکرده، چشم را کور کرده باشم!

برای شعر اوّل امسال، شعر بی‌نام و نشان دم دستم بود، ولی خیلی وقت بود که می‌خواستم این شعر را هم بنویسم. چرا مخفی کنم، علاقۀ خاصّی به انوری نداشته‌ام، برایم شاعر خیلی مطرحی نبوده‌است-آنچنان که ناصرخسرو برایم اعجاب‌آور و تحسین‌برانگیز بوده-، دلیلش را هم صرفاً کم‌خواندن انوری می‌دانم(یا شاید زیاد خواندن ناصرخسرو و خاقانی و اینها)؛ در عین حال، همۀ این حرفها دربارۀ تمام دیوان انوری است، جز این شعرِ خاصّش، که مدّتهاست از خواندنش موی بر اندام من بر پای می‌خیزد...

این، بیست و چند بیت اوّل قصیده است، بی‌هیچ تغییری.

خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان

نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا

نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینۀ مظلومان خشک

سطر عنوانش از دیدۀ محرومان تر

ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع

خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر

تاکنون حال خراسان و رعایات بودست

بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی

ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون

وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد

پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر

دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک

پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد

خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد

کی روا دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری عدل

وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصۀ اهل خراسان بشنو از سر لطف

چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می‌گویند

کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود

در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان

نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار

بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران

در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم

بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را

پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک

در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان

بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آنکه را صدره غز زر ستد و باز فروخت

دارد آن جنس که گوئیش خریدست به زر

بر مسلمانان زان نوع کنند استخفاف

که مسلمان نکند صد یک از آن باکافر

هست در روم و خطا امن مسلمانان را

نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریادرس ای شاه‌نژاد

ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار

به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا

زین فرومایه‌غزِ شوم پی غارت‌گر...

 

سال نود و پنج مبارک باشه!

سلام به همه. زیاد وقت ندارم که بنویسم، آخر سال از این دست پیام‌های تبریک زیاد می‌بینیم همگی.

سال نود و چهار سال خوبی بود واقعاً؛ و خدا کند سال نود و پنج، سال بهتری باشد.

نوروز هشتاد و نُه را در کلاس‌های مرحلۀ دوم گذراندم؛ سوم فروردین هشتاد و نُه، بعد از ظهرش را از باشگاه اجازه گرفتم و تنها غیبتم در طول دورۀ دوم، برای عروسی خواهر وسطم بود. از آن سال به این طرف، هر سال بهتر شده، شکر فضل خدای عزّوجل!

سال نو مبارک، خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

پ.ن: دیروز، شنیدم که گویا اتّفاق خوبی در خانه در راه است؛ خدا کند خبرِ درستی باشد!

 

هشتصد و ده، نهصد و نود، صد و ده

سلام به همه.

امروز مراسمی بود، جایی.

زیاد آدرس دقیق نباید داد، که کسی که باید بفهمد هم، به سختی بفهمد.

گمان می‌کنم یک نوشتۀ چندخطّی، بعد از پنج سال شانه‌به‌شانۀ من بودنش، کمترین چیزی است که می‌توانم به او بدهم.

آدم باید صادق باشد؛ بهترین دوستی است که در تمام عمر بیست و چند ساله‌ام داشته‌ام-گرچه حرمت خیلی از شماها محفوظ، محمّدونایی خصوصاً؛ ولی قرار شد صادق باشم!- و خدا می‌داند چقدر دعا می‌کنم زندگی‌مان، بیش از این چیزی که الان هست، به هم گره بخورد.

پسرجان! امروز نه دلم آمد که بگویم و نه وقتش شد، که اگر از دید من، خدا یک دلیل برای دوست‌داشتنت داشته‌باشد، تحمّلِ آدمی مثل من بوده، این همه سال و ماه و هفته و شب و روز و ساعت و دقیقه و ثانیّه.

امروز نه دلم آمد که بگویم، و نه وقتش شد، که خدا لابد خیلی دوستم داشته، که یکی مثل تو را داشتم و دارم.

پ.ن: اگر حرف بدی می‌زنم گاهی، خصوصاً روی تلگرام، نمک روی زخم نپاش. فرض کن تلگرام، ته کوچۀ آذین است و من آمده‌ام غم یا شادی‌ام را تقسیم کنم. 

پ.ن2: (خطاب به نویسندگانِ دیگرِ وبلاگ؛ ببخشین بی‌ربط بود شاید. اوّلش گفتم که، گمان می‌کنم یک نوشتۀ چندخطّی، بعد از پنج سال شانه‌به‌شانۀ من بودنش، کمترین چیزی است که می‌توانم به او بدهم.)

خداحافظ تو، دیوانۀ بیخِ گوشَت. 

 

اوّل، اوّل، اوّل!

سلام به همه.

دیشب، یکی از بچّه‌های سال اوّل لیسانس 90، پرسید که سیّد! هنوز ادبی بیست و سه را می‌بینی؟

این حرفش بی‌شباهتی به شعر مرحومِ رودکی نداشت، منم که شاه سامانی‌ام در هراتِ دورۀ ارشد مانده؛ کلّی بخارا دارم من! دورۀ دبیرستان بخاراست، المپیاد بخاراست، دورۀ لیسانس بخاراست، و بی‌تردید همین سالها و روزها هم بخارا خواهند شد. هر حرفی که یادآور خاطره‌ای باشد، چیزی را در من به تلاطم می‌اندازد؛ خوب یا بد. از لب‌پریدگیِ شیشۀ راست عینکم گرفته، تا سردر پنجاه‌تومنی.

خلاصه، دیشب کلّی از عکسها و فیلمهای سال اوّل را دیدم.

همه چیز از شهریور سال نود شروع شد؛ خوابگاه فردوسی، ساختمانِ کُهنی بود پششت بانک ملّت مرکزی، نزدیک سفارت سابقِ آمریکا. برای ما که سال اوّل دانشجوئی‌مان بود، هیجان داشت دیدن آدم‌های دیگر، دیدن چیزهای دیگر؛ برای من که قبل از آن، سالِ قبل از آن، خوابگاه المپیاد را دیده‌بودم، خیلی باهیجان‌تر.

الان تنها تغییری که به نسبت آن روزها کرده‌ام، مختصری توی صورت است و همین.

آن روزها می‌دانستم روزی خواهد آمد که یادِ سال اوّل که می‌افتم گریه‌ام بگیرد، ولی فکر نمی‌کردم اینقدر تحمّلم کم باشد که توی اتوبوس برگشت به یزد، خرداد سال نود و یک، حریف بغض خودم هم نتوانم شد.

حیف که شاید اجازه نداشته‌باشم چند ویدیو را روی اینجا بگذارم؛ حیف که شاید دوستی گله کند از من، که «تو خودت می‌بینی، برای من نمی‌فرستی!»؛ حیف که از آن سال، بیشتر عکس و فیلم نگرفتیم؛ حیف که آن روزها که ساده‌تر بودیم، عقلمان نمی‌رسید و الان که عقلمان کمی قد کشیده، چندان هم ساده نیستیم.

فردا روز انتخابات است، اسفند سال نود هم انتخابات مجلس بود، و بگذارید اعتراف کنم آن انتخابات، گرچه غیرمستقیم(در واقع، «خیلی غیرمستقیم»)، ولی روی زندگیِ من اثر تلخی داشت؛ خیلی تلخ. تلخ‌تر از آن شیرینی که تعارف شد بهم، و والله یادم نیست برداشتم یا نه.

سعی می‌کنم این، آخرین نوشته‌ام در سال 1394 نباشد. سعی می‌کنم. خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

پ.ن 1: خیلی وقت بود اینجا ننوشتم، دلیلی هم نداشت؛ فقط سرم شلوغ بود.

پ.ن 2: معمولاً وقتی حس می‌کنم بلد نیستم تفریح کنم، یادم می‌افتد با چه چیزهایی می‌شود تفریح کرد!

پ.ن 3: بلاگفا اجازۀ گذاشتن عکس را نداد، من هم زیاد بلد نیستم.

 

 

جانِ من و جانِ تو، بسته است به همدیگر...

سلام به همه

روزهای امتحانات رسیده، کلّی خبر هم داریم، از ماجراهایِ مُشتی نوادۀ عرب جاهلی در عربستان، تا انتخابات پیش‌رو، هر دو مجلس.

روزهای امتحانات هم رسیده، و جایتان خالی دوازده واحد در ارشد، وقت زیادی برای آدم باقی نمی‌گذارد! در میانۀ «مِن ذاکَ ذو، إنْ صُحْبَةٍ أبانا» و داستان فرود و جمشید و «حدّثنا عیسی بنُ هشامٍ» و «آزرده کرد کژدم غربت، جگر مرا» و «ترجمۀ عربی تاریخ بیهقی» و اینطور درسها خواندن، آدم باید حواسش به نوشتن هم باشد.

این روزها کلّی اتّفاق افتاده؛ در بینِ کارهای بد و خوب در نَوَسانم! گاهی جرأتم به اینجا نوشتن هم نمی‌رسد، مبادا که چیزی بگویم که نباید گفت، یا چیزی نگویم که باید گفت.

ولی خب، هنوز کلّی چیزها مثل سابق است(متأسّفانه و خوشبختانه، وابسته به موضوعش!). درسهای ارشد آرام‌آرام دارند سخت می‌شوند و مهمتر از آن، پایان‌نامه را هم باید مشخّص کرد، که خب مشخّص که هست، باید تصویب شود که ادامه بدهیم!

برای امشب فقط همین دم دستم بود که پائین‌تر نوشتم. احتمالاً دربارۀ اتاق و خوابگاه و اینها خواهم نوشت، چند روز یا چند هفتۀ دیگر، کمی که سبک‌تر شد وضعّیت.

کم نوشتن را حمل بر چیزی نکنید، سرم شلوغ است، فقط همین. خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

چشمان تو وجود مرا غرق نور کرد

-کاری که با دلم، غزل بوشکور کرد-

در حیرتم از آنچه خدا آفریده است

چشمِ تو را چگونه شبیهِ بلور کرد؟

پائیز، جلوه‌ای به تو بخشیده بیشتر

باید نشست و هر غزلی را مرور کرد

هربار خاطرات تو را یاد کرده‌ام

در خاطرم سرود لطیفی خطور کرد

پیش از تو، صبر در دل من جا گرفته بود

چشمت دلِ صبورِ مرا، ناصبور کرد!

هر دو شدیم همسفرِ هم، چهارسال!

نفرین به مقصدی که مرا از تو دور کرد...

من را ببوس؛ بوسۀ تو جان تازه‌ای است

من را ببخش؛ شرم تو من را جسور کرد...

پ.ن: «من فقط میخام شادیهات عمیق و بلندمدت باشه». کسی این را چند هفتۀ پیش برایم نوشت. یکی از همین شادی‌های عمیق و بلندمدّتی که دارم خود اوست، خودِ خودِ خودش.

شانزدهم آذر نود و چهار

به نام خدا

سلام به همه.

روز دانشجوی امسال هم گرامی، این پنجمین روز دانشجوئی بود که داشتم، و انصافاً روز پرماجرا و خوبی هم شد.

امشب زیاد نمی‌نویسم، که چندین روز است دست و دلم به نوشتنِ اینجا نمی‌رود؛ خواستم یادآوری روز دانشجو را بنویسم و خدابخواهد و حال و حوصله‌اش را داشته‌باشم و مهمتر از همه، تنبلی نکنم، بیشتر می‌نویسم اینجا.

پ.ن: خداکند خلافِ آنچه می‌اندیشم، وزارت‌های فخیمۀ علوم و آموزش و پرورش بدانند دارند چه می‌کنند و اخباری که دربارۀ آن‌ها و برخی تصمیماتشان به گوش می‌رسد، دروغی بیش نباشد.

پ.ن: به آنکه جانم در دست اوست، خسارت حذف علوم‌انسانی از مدارس، اگر از حملۀ مغول بیشتر نباشد، کمتر نخواهد بود؛ لااقل من اینگونه گمان می‌کنم، درست یا غلط.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

جان من و جان تو، بسته‌است به همدیگر...

سلام به همه.

آقا من چند هفته‌ای هست شعر درست و حسابی ندارم، برای همین کمتر می‌نویسم اینجا. فکرِ فراموش‌شدن نکنید لطفاً!

بیست و هشتمی‌ها هم وبلاگ زدند! فکرش را بکنید! به دورۀ بیست و هشتم رسید و هنوز، به خاطر دانه‌دانۀ آنهایی که دری وری‌های مرا می‌خوانند این وبلاگ سرپا مانده!

خیلی وقت است یک دلِ سیر مزاحم کسی نشده‌ام؛ باور کنید مزاحمت گاهی خوب است، گاهی آدم را از پرداختن به کارهای بیخودی بازمی‌دارد، گاهی حواس آدم را می‌آوَرَد سرِ جایش!

تازه در این روزهایی که شما را نمی‌دانم، ولی من به شخصه، کلّی از وقتِ روز را تلف می‌کنم و سرشلوغی‌هایم هم شکرخدا به جای اینکه کمکم کنند، مزید بر علّت شده‌اند.

اصلاً گاهی یکی از دلایل نوشتن هم همین است؛ می‌نویسم که حواسم به خیلی چیزها نباشد، می‌نویسم که فشار خیلی مسائل را تاب بتوانم آورد.

در مزایای دوست خوب داشتن، همین‌بس که گاهی سیخونک‌هایی به آدمِ فراموشکارِ بدقولی مثل من می‌زند، که یاد بیاید و یادم بماند که قدیم‌ترها با چه سادگی و صداقت بیشتری اینجا می‌نوشتم؛ قبل‌ترها نوشتن برایم یک عادت بود که اگر نبود، یک چیزی کم داشتم توی وجودم!

یک اخلاق خوب که محیط خوابگاه به آدم یاد می‌دهد، کمک به همدیگر در مشکلاتی است که معمولاً درسی نیستند؛ وقتی یکی به هردلیلی به هم ریخته، سعی نمی‌کند از بقیّه مخفیش کند و بقیّه هم سعی می‌کنند تا بتوانند کمکش کنند؛ یکی برایش کتاب می‌خرد، یکی به خانواده‌اش زنگ می‌زند و می‌گوید هوایش را بیشتر داشته باشند، حتّی مورد داشتیم که کار به عملیّات میدانی در سطح دانشکده هم رسیده!

مورد هم داشتیم، یعنی خودم، که گاهی به تناوب، یکی یک جوری یادم میندازد که بنویسم یا حرف بزنم؛ حالا یا می‌گوید دوست دارد بیایم، حرف بزنیم، یعنی در واقع من حرف بزنم و او گوش کند، یا وسوسه‌ام می‌کند به نوشتن.

برای همین هم هست که گاهی که شعر ندارم، با پرروئیِ خاصّی به اینجا روی می‌آورم و جالب اینجاست که گاهی، شعر تکراری نوشتن هم جالب خواهد بود...

الغرض؛ برای اینکه نوشتنِ امشب خیلی هم بی‌فایده نبوده‌باشد، سری به این سایت بزنید:

http://www.eliteraturebook.com/

و لطفاً، سری به ما هم بزنید، هرکجا که باشد(این آخری را اختصاصاً با تو بودم، ملایریِ کم‌پیدا!).

و به همۀ خوانندگان این متن عموماً، و به خانم صنیعی اختصاصاً(یک جورهایی دلگرمی، پیروِ نظرِ بیست سوم آبانشان) خسته نخواهم شد از نوشتن؛ تا وقتی خیلی‌هایتان هستید. دربارۀ این، تردید نداشته‌باشید!

این شعرِ مجید پویان را مدّتها قبل روی وبلاگ نوشته‌بودم؛ ولی امشب باز یادم آمد، بس که در این روزها «ماه» قشنگ بوده؛

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

آمد و مثل قرص ماه نشست روی یک صندلی در ایوان و...

شب مهتابی قشنگی بود؛ دختری بود و ماه تابان و...  

تا که فالی ز عشق بر گیرد، از بد و خوب آن خبر گیرد

گرم و روشن به رنگ چشمانش قهوه ای ریخت توی فنجان و  

گرم، نوشید و خیره شد در آن نقشهای شکفته در فنجان

در سکوتی که کم کمک می شد کوچه ها خلوت و خیابان و  

شد رها آبشار گیسویش، شانه زد بر طراوت مویش

شب فرو ریخت روی بازویش، روی دوشی سپید و عریان و  

داد بر باد گیسوانش را، عطر گیسوش شهر را پر کرد

باد سرمست شد به رقص آمد! شهر، مستان و باد رقصان و!...  

شاعر آنجا نشسته بود آری! دختر از درک حسِّ او عاری،

شانه می زد، وَ زیر لب می خواند شعری از شاعری پریشان و...  

:«دیدنت گر چه شادی آمیز است، ولی از غصّه نیز لبریز است...»

شاعر از شعر منزوی غمناک، دختر امّا خوش و غزلخوان و...  

خنده ای کرد؛ خنده ای شیرین، شاعر امّا گرفته و غمگین

دختر از حسِّ عاشقی لبریز، سرخوش از لذّتی که پنهان و...  

نرم نرمک بلند شد، چرخید؛ دست بُرد و ستاره ها را چید!

دست در دست آسمان رقصید؛ آسمانی که مانده حیران و  

شاعری که همیشه سرگشته، رفته و ناامید برگشته

شعرهایش شکسته های دلش؛ وصفِ اندوه و شرحِ هجران و...  

شاعر اینک شکسته و خسته، در به روی خیال خود بسته

به بهاری که نیست دل بسته، ناگهان می رسد زمستان و...  

باز، مرغی اسیر یک دام و عشق! عشقی که بی سرانجام و

قصّه ای که بدون فرجام و... غُصّه ای که بدون پایان و...  

 

 

لَقَد طالَتِ الأشواق منّی إلیکُمُ...

سلام به همه!

آقا تا یادم نرفته، پیشنهاد میکنم مقامات بدیع‌الزّمان همدانی را نگاه کنید؛ حقیقتاً امشب وسوسه شدم که یکی از مقامه‌هایش را بگذارم اینجا، ولی خب نگذاشتم و ذکر دلیلش هم خواهد رفت.

در این گیر و دار ارشد، در این گرفتاری‌هایِ خواندنِ «جستارهای شاهنامه‌شناسی»ِ جناب امیدسالار و «قالَ مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ مالِکِ» و «حَدَّثَنا عیسی بنُ هشامٍ...» و امثال اینها، وقتهایی هست که آدم باید از تهِ تهِ تهِ تهِ دلش، خدا را شکر بگوید؛ لازم هم نیست دلیل خاصّی باشد برایش، و صد البتّه اگر دلیلش باشد بهتر است.

سال پنجم است که دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران شده خانه‌ام، و حقّاً که با وجود چیزهای خوبی که در آن هست، هنوز کلّی راهِ نرفته هم در آن هست؛ هنوز کلّی باید تلاش کرد. باید عرق ریخت ولی خسته نشد!

بچّه‌های لیسانس را که می‌بینم، کلّی خوشحال می‌شوم، از یک طرف به خاطرِ اینکه خب خدائیش هرچه باشد، ما هم ارشدیم و حقّ آب و گِل داریم(بماند که واقعاً چیزی بارمان نیست، و مصداق «حِمارٍ یَحْمِلُ أسْفاراً» شده‌ایم)!

از یک طرف، به خاطر انرژی و جنب و جوشی که در بعضی‌هایشان هست، که از این انرژی و جنب و جوش در سال بالایی‌هایشان کمتر می‌شود سراغ گرفت؛ شاید خودشان هم کم‌کم حرارتشان فروکش کند، ولی باز همینها هم انگیزه‌ای هستند برای آدم؛ فکرِ اینکه «اینها توی لیسانس دارند درسهایشان را سفت میخوانند، تو توی ارشد داری چکار می‌کنی؟» عاملِ بسیار برانگیزاننده‌ای اس، لااقل برای من.

بچّه‌ها، امشب واقعاً به خودم بالیدم که اینجا را هنوز رها نکرده‌ام و رها نخواهم کرد؛ الان این طفل، پنج سالش تمام شده و رفته توی شش سال، و باید باز هم کنارش ماند. باز هم خواهم نوشت، حتّی اگر سی و هفت نفر از سی و هشت اسمی که سمت چپِ تصویرند، بگویند ننویس! حتّی اگر برای هیچکسی مهم نباشد!

چند روزی هست که یک شعر عربی بسیار دلنشین به دستم رسیده؛ شاعری به نام «فَرَزْدَقْ»، که هجا گفتنهای او و جریر، معروف است؛ همو، در مدحِ امامُ سجاد قصیده‌ای دارد؛

ماجرا از این قرار است که هشام بن عبدالملک، وقتی احترام مردم به امام را می‌بیند، در پاسخِ شخصی که می‌پرسد: «او کیست؟» می‌گوید: «نمی‌دانم!» و فرزدق، می‌گوید: «من می‌دانم» و می‌گوید:

هذا ابْنُ خَیْرِ عِبادِ اللهِ کُلُّهُمُ                           هذا التَّقیّ النَّقیّ الطّاهِرُ العَلَمُ

هذا ابْنُ فاطِمَةَ، إنْ کُنْتَ جاهِلَهُ                     بِجَدِّهِ أنْبِیاءُ اللهِ قَدْ خُتِمُوا

هذا الّذی تَعرِفُ البَطحاءُ وَطْأتَهُ                      وَ البَیْتُ یَعْرِفُهُ وَ الحَلُّ وَ الحَرَمُ

وَ لَیْسَ قَولُکَ «مَن هذا؟» بِضائِرِهِ                  ألْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ أنْکَرْتَ وَ الْعَجَمُ

اللهُ شَرَّفَهُ قِدْماً وَ فَضَّلَهُ                                جَری بِذاکَ لَهُ فِی لَوْحِهِ القَلَمُ

مُشْتَقَّةٌ مِنْ رَسُولِ اللهِ نَبْعَتُهُ                           طابَتْ عَناصِرُهُ وَ الخِیمُ وَ الشِّیَمُ...

 

این، فرزندِ بهترینِ خلقِ خداست؛ این، پاک و پاکیزه و نزد هر کسی شناخته‌شده است.

این، فرزند فاطمه است، اگر نمی‌دانی(اگر نمی‌دانی بدان!)؛ پیغمبرانِ خدا، با پدربزرگِ وی به پایان رسیدند.

این کسی است که مدینه، جای پایِ او را می‌شناسد، و خانۀ کعبه و حرمِ آن او را میشناسند.

و این «این کیست؟» که گفتی، ضرر رساننده به او نیست(چرا که)، عرب و عجم، آن کسی را که تو انکار کردی(و گفتی که نمیشناسی‌اش) میشناسَد!

خداوند او را از ابتدای آفرینش برتری داده و قلمِ تقدیر، بنا به همین در لوح نوشته است.

رشد و تعالیِ وی از رسول الله مشتق شده است(پس) جزءجزء وی و اخلاق و صفاتش طیّب و پاک هستند...

 

نخواستم طولانی شود، بیست و هفت بیت است(گرچه شاید در بعضی نسخ و چاپها از این تعداد بیشتر باشد)، ترجمه‌اش هم واقعاً بعضی از زیبائی‌هایش را از بین خواهد برد، ولی خب چاره‌ای نیست!

الغرض، دلم برایتان تنگ شده؛ حتّی شماهایی که طول هفته گاهی توی دانشکده می‌بینمتان...

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

 

که آبان ماه است...

سلام به همه.
این روزها را باید به یاد داشت. باید به داشتن آن‌ها افتخار کرد؛ به تجربه‌کردنِ چیزهای خیلی سادۀ کوچک. باید قدرشان را دانست، و چه قدر دانستنی بالاتر از همین که آدم بداند هنوز هم توی دنیای کثیفِ ما، کدام خوبی‌ها هستند که کَم هم نیستند؟
اینکه یک مقطع آمده‌ایم بالاتر، یک خوبی دارد و بدی‌هایش کم نیست؛ خوبی دارد، از آن جهت که آدم توقّع دارد از خودش، که مفیدتر باشد، که دقیق‌تر و بهتر و پرتلاش‌تر و پرانرژی‌تر و (این یکی در مورد خودم) پرحرف‌تر و خستگی‌ناپذیرتر باشد.
بدی زیاد دارد ولی؛ آدم بیخودی احساس بزرگ بودن می‌کند، بیخودی احساس پُر بودن می‌کند، بیخودی گاهی دلش می‌خواهد-حتّی به حق- به پائینی‌ها تفاخر کند، دل است دیگر، دست خودِ آدم که نیست...
و همین دل، که دست خودِ آدم نیست، گاهی اینقدر تنگ می‌شود که نزدیک است بغض آدم بترکد، و باور کنید برای یک مرد سخت است جلوی گریه‌اش را بگیرد، خیلی سخت؛ گریه از روی هر چیزی که می‌خواهد باشد باشد؛ سخت است.
از این حرفها گذشته، باز می‌خواهم بنشینم یا از سختیِ ارشد بنویسم، درعینِ حال که همش صدایی در دلم به من می‌گوید: «تو که تنها نیستی بچّه!». یا غزلی فارسی و شاید قصیده‌ای عربی از دیوانِ فلان شاعر ایرانی یا بهمان شاعر عرب بنویسم و در پیدا کردنش، که برای وصفش چیزی بیشتر از «خر کیف شدن» نمی‌توانم یافت، شریکتان کنم. همین‌هاست که از دستم برمی‌آید.
من گاهی فقط همین را بلدم. بنشینم، شروع کنم به تق‌تق کردن پشت صفحه‌کلید؛ بگذارم هرچه توی دل دارم بیاید روی کاغذ، جلوی چشمم، اینطوری راحت‌تر می‌شود چکش‌کاری‌اش کرد و مهم‌تر از آن، خیالم راحت است به اینکه کسی را برای خواندنش اذیّت نمی‌کنم و تا دوازدهِ شب، سرِ کوچه نگهش نمی‌دارم؛ شاید دلِ خیلی‌ها با خواندنش تنگ شود، ولی دل کسی نخواهد شکست.
برای امشب، هرچه بیشتر گشتم، شعر فارسی کمتر پیدا کردم؛ شعر عربیِ درست و حسابیِ کوتاه هم دمِ دستم نبود، این شد که گفتم اصلاً این شب را شعر نگذارم شاید بهتر باشد. شاید کوتاه‌تر بهتر هم باشد تازه!
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
پ.ن: بیست و پنجم مرداد و بیست و یکم مهر را به خاطر خواهم داشت؛ به خاطرِ دو تا «لطفِ کوچیک» که خدا در این دو روز کرد...

مهر نود و چهار

به نام خدا

سلام به همه.

نمی‌دانم چطوری شروع کنم؛ معذرت‌خواهی کنم که این همه وقت روی ادبی بیست و سه ننوشتم، بگویم ارشد شدیم، سرم شلوغ‌تر از تابستان شده، گلایه کنم، دربارۀ این چندماه بنویسم، نمی‌دانم...

رسماً دانشجوی ارشد شدیم! دوستانِ من، الان پنج سال گذشته، از هشتاد و نُه، و شاید حتّی خودم، در خوشبینانه‌ترین حالتش هم فکر نمی‌کردم پنج سال، روی این وبلاگ بنویسم!

دوازده واحد توی ارشد، از تاریخ بیهقی تا شرح ابن‌عقیل، یکی دوتا موضوع دیگر، خوابگاهی بودن و این چیزها، وقت درست حسابی برای آدم جا نمی‌گذارد که بنشیند چیزی روی وبلاگ بنویسد، ولی این هم از جنس هان غر زدن‌های پنج سال پیش تا حالاست، می‌نویسم خدابخواهد!

نمی‌دانم «چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز»، ولی همیشه دلیلی برای اینجا نوشتن هست؛ خصوصاً الان که سال شروع شده و آدم باید منظّم‌تر از تابستان باشد. اینجا را خیلی‌ها می‌بینند؛ شاید آدمی باشد که به دنبال معنایِ کلمۀ «محاق» گذارش به اینجا خورده، یا کسی که تا به حال او را ندیده‌ام ولی دورادور اهمّیّت دارد برایم، یا حرفهایی که شاید خجالت بکشم مستقیم به کسی بگویم، یا وقتهایی که وقت سرخاراندن ندارم و باید مزاحم یا سنگ‌صبور شبهای کسی باشم...

این روزها شعر زیاد ندارم دم دستم، یعنی وقتش نیست، و صادقانه می‌گویم که وقتش نیست. این را از جایِ نسبتاً پَرتی یافتم.

خلاصه، ببخشید که مدّتی نوشتنم تأخیر شد، آدم با حواسِ جمع، راحت‌تر می‌نویسد.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی، نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی، نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه، کمی همکلام شد

باید چو باید، عزم سرِ کوی یار کرد...

آرامشش، نجابتش و سربه‌زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمی گیسوانش و گرمی دستهاش

پائیز تندخوی دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست‌داشتنش، افتخار کرد

فضل خداست بودنِ او در کنارِ من؛

«فضل خدای را کِه تواند شمار کرد؟»

یک دم حواس روسری‌اش پرت شد؛ همین!

موی سیاه، چشم مرا داغدار کرد...

مــــــــــــــــــــــــــــــــرداد!

به نام خدا

سلام به همه. من به شخصه از همین تریبون اعلام می‌کنم «تابستون دیگه بسه!!!»؛ هیچ‌وقت تعطیلی را دوست نداشته‌ام، مضاف بر آن وضعیّت خستۀ تابستان‌ها را. باز جای شکرش باقی است رفیقک‌هایی توی یزد مانده‌اند که حوصلۀ کاری در تابستان را داشته‌باشند که آدم حس نکند مُرده.

این روزها بیشتر سرم گرم کتاب‌ها و نسخه‌ها و این‌هاست، گاهی به موارد بسیار شگفتی می‌رسم؛ از آن جمله است، نامه‌ای آذریزدی به استاد افشار، دربارۀ مثنویِ چاپ استعلامی؛ در «نامه‌های خاموشان»( نامه‌های خاموشان(نامه‌های ناموران فرهنگی و ادبی به ایرج افشار؛ آ – ب)، به کوشش محمّد افشین‌وفایی و شهریار شاهین‌دژی، انتشارات سخن، چاپ اوّل، تهران، 1390ش) چاپ شده و واقعاً پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش. مورّخ بیستم مهرماه سال هفتاد است و آذریزدی در آن حسابی از خجالتِ جناب استعلامی در آمده. امّا این متنی را که پائین‌تر برایتان می‌آورم، از نامۀ دیگری است، به تاریخ 28 / 7 / 1364. دیدم امروز گذاشتنِ این، خیلی بهتر از نوشتنِ شعر است، یا شاید بهتر ازآن باشد.

خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

آن روز که به محلّ موقوفات آمدم و یادداشت‌ها را دادم، بعداً رفتم و دفترِ آینده را یاد گرفتم؛ ولی شاید اگر هم بی‌موقع نبود و در باز بود، واردنشده برمی‌گشتم، کاری که صد بار در موارد مختلف کرده‌ام و بعد هم خودم را ملامت کرده‌ام و اثری در رفتارم نبخشیده و حالا که حرف به اینجا کشید می‌توانم قدری هم درددل کنم؛ غالباً در همۀ کارهایم مغبون و مظلوم شده‌ام که نمی‌دانم معلولِ آن حالتِ ساخت ذهنی است یا علّتِ آن؟ مثلاً می‌دانم که سوادِ درست و حسابی ندارم، می‌دانم که اهلِ هیچ فنّی و مطّلع از اصطلاحاتِ هیچ هنری نیستم. امّآ این را هم می‌دانم که در میان همۀ آنچه برای کودکانِ این مملکت سرِهم کرده‌اند چیزی مناسب‌تر و مفیدتر از همین دورۀ قصّه‌های خوب کسی نساخته‌است؛ به استثنایِ دو کتاب از یارشاطر دیگر هرچه بازنویسی کرده‌اند بدتر بوده‌است. با وجودِ این هیچ‌وقت هیچ‌کدام از ناشرین حقوقِ آن را نشناختند و ندادند. آقای جعفری با تهدید و گردن‌کلفتی و تحمیل یک قراردادِ غلاظ و شداد که شبیه و نظیری در میانِ دوهزار تا قراردادِ دیگر مؤسّسه ندارد آن‌ها را به خودش منحصر کرد و بعد هم که قدری حاضر شد تعدیل کند و عمل کرد، حاضر نشد آن را بنویسد.

از سال 54 به بعد سالی پنج هزار تومان به من می‌داد ولی این هم بعد از تحویل و تحوّل از میان رفت. در سال 62 ادارۀ امور تربیّتی گفت می‌خواهیم این کتاب را در 120 هزار نسخه تکثیر کنیم و بعضی اصلاحات و بازنویسی‌ها لازم دارد. به گمان اینکه حقّی به من می‌دهند سه ماه تمام شب و روز کار کردم. کتابی را در 120 هزار نسخه چاپ کردند و پخش کردند ولی در کتابفروشی‌ها نفروختند و هیچ حقّی برای من قائل نشدند.

امیرکبیر به آن قرارداد سالِ 42 چسبیده و می‌گوید خانه‌ای است مؤسّسه خریده، پرداختیِ آقای جعفری سند ندارد. می‌گویم بسیار خوب خانه‌ای خریده، اگر حقّالتألیف ندارد مزد تعمیرات بعدی خانه را که فروشندۀ قبلی نباید بپردازد، لااقل مزد سه ماه کارم را بدهید و دوسال تمام است هیچ‌کس حرف حسابی را نمی‌شنود. ادارۀ امور تربیّتی می‌گوید ما ناشر نیستیم ما انتخاب‌کننده‌ایم. امیرکبیر می‌گوید ناشر سازمانِ آموزش انقلاب اسلامی است. سازمان می‌گوید ما قراردادی با امیرکبیر داریم که صدی ده بابت فیلم و زینک و حقّ ناشر بدهیم و صحبتی از دستمزد بازنویسی یا حقّ‌التألیف در آن نیست. نه امیرکبیر و نه امور تربیّتی حاضر نیستد به سازمان بگویند که مؤلّف هم حقّی دارد.

در واقع سه دستگاه رسمیِ عریض و طویل دست به یکی کرده‌اند که مرا بچزّانند و حتّی جواب نامه‌هایم را نمی‌دهند. از طرفِ دیگر کتاب‌ها را مجّانی پخش کرده‌اند. در بازار نفروخته‌اند و شخصی از باسمنج تبریز به من نوشته که کتاب‌ها را به بعضی می‌دهند و به بعضی نمی‌دهند و می‌گویند اوّل ثبت‌نام کنید برای نمی‌دانم رفتن به کجا... و قلبِ آدم فشرده می‌شود. یعنی من کاب‌ها را برای خواندن و فهمیدنِ زندگی نوشته‌ام ولی حالا دارم با آن آدم می‌کشم و امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است و من وابسته به گرسنگی و دارم با صدقۀ دیگران زندگی می‌کنم. و این سرگذشتِ قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب است و ما بارگهِ دادیم تا به قصرِ ستمکاران چه رسد.

و حالا من مانده‌ام با نامه‌های زیادی که بچّه‌ها کسریِ کتاب‌هایشان را از من می‌خواهند و در بازار نیست و در انبارها می‌پوسد و نمی‌دانم جوابِ بچّه‌ها را چه بدهم؟ تازه امسال امیرکبیر حاضر شده‌است که کتاب‌ها را برای فروش هم چاپ بکند و صدی 2 هم بدهد ولی حاضر نیست آن را بنویسد؛ یعنی همان کاری را می‌خواهد بکند که آقای جعفری می‌کرد. تنها او ماهی 40 توامن می‌داد و نمی‌نوشت. اینها نمی‌نویسند و هم نمی‌دهند. از مؤسّسه کتباً تقاضا کردم اقلّاً این آدرسِ صندوق‌پستی 1091 سابق را که در خاتمۀ کتاب‌ها چاپ شده حرف کنند تا کسی به من نامه ننویسد. این را هم هنوز ندیدم که عملی کرده‌باشند.

این است که از آقای اشرفی واقعاً شکرگزارم که اگر رفتار برادرانۀ ایشان نبود، دیگر نانِ شب هم نداشتم و از سال 1343 که با آقای جعفری به هم زدم دیگر نگذاشت در هیچ‌جا کاری داشته‌باشم. تنها با کمکِ آقای اشرفی است که زنده‌ام. تازه وقتی به مدیران امیرکبیر می‌گویم که باز آقای جعفری از شما بهتر بود که ماهی 400 تومان به من می‌رساند بدشان هم می‌آید و خوششان از این می‌آید که چون شتر را برده‌اند افسارش را هم بخورند و البتّه که نماز جماعتشان ترک نمی‌شود و از حق نباید گذشت که دو نفر از مدیران به حج هم مشرّف شده‌اند و در مسلمان بودنشان شکّ و شبهه‌ای نیست...

بِنَمانْد هیچش الّا هوسِ قمارِ دیگر...

سلام به همه.

تولّد خانم رشیدمان که مبارک!

از آن طرف، درست به خاطر ندارم سوم یا چهارم مرداد، سالروز درگذشت مرد بزرگی است؛ حاج حسین آقا مَلِک، مؤسّس و واقفِ کتابخانه و موزۀ ملّی مَلِک.

هربار که می‌روم کتابخانه و موزۀ مَلِک یا به دلیلی نسخه‌ای از آن را می‌بینم یا اثری از آن را از ذهن می‌گذرانم، گریه‌ام می‌گیرد؛ از سرِ ناراحتی هم نیست، بیشتر شوق است.

خداوند به حاج حسین آقا مَلِک و دختر بزرگوارش آنچه از جزای خیر هست، بدهاد، که اگر این دو نبودند، کثیری از همه‌چیزمان، یا در موزه‌ای در شرق بود یا در مجموعه‌ای در غرب، منتظرِ پیدا شدن.

الغرض؛ این روزها شعر دلچسب، کم و بیش دم دستم هست، این مال سعدی است!

در سفینۀ َشمس‌حاجی(کتابتِ 741) آمده و متنِ اصلی را از روی همان می‌نویسم، گرچه مقابله‌ای هم با چاپ فروغی و اقبال کردم. تفاوتِ چندانی هم ندارد؛ مصراعِ اوّل در چاپ فروغی، به شکلِ «چرا به سرکشی از من عنان بگردانی» آمده و بیتِ دوم فروغی، بیتِ پنجمِ سفینۀ شمس‌حاجی است با مختصر تغییری در مصراع اوّل(«ز دست عشق تو، یکروز دین بگردانم...») و سرانجام، کلمۀ «ناشکیب» در مصراعِ اوّلِ بیتِ ششم سفینۀ شمس‌حاجی، در چاپ فروغی به شکلِ «باشکیب» دیده می‌شود.

غزل شیرینی است، لااقل برای اوّلین نوشتۀ مرداد ماه.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

چرا به سرکشی از ما عنان بگردانی؟

مکن، که بی‌خودم اندر جهان بگردانی!

گر اتّفاق نیفتد قدم که رنجه کنی

به ذکر ما چه شود گر زبان بگردانی؟

گمان مبر که بداریم دستت از فتراک

بدین قَدَر که تو از ما عنان بگردانی!

وجود من چو قلم، سرنهاده بر خطِ توست

بِگَردم ار به سرم همچنان بگردانی

ز دست جور تو، خواهم که دین بگردانم

چه باشد ار دل نامهربان بگردانی؟!

اگر قدم ز منِ ناشکیب واگیری

وگر نظر زمن ناتوان بگردانی،

ندانمت ز کجا آن سپر به دست آید

که تیرِ آهِ من از آسمان بگردانی!

گَرَم ز پایِ سلامت به سر دراندازی

ورم ز دست ملامت به جان بگردانی،

سرِ ارادتِ سعدی گمان مبر هرگز

که تا قیامت از این آستان بگردانی

 

هلال عید...

سلام به همه.

عید همگی مبارک.

امروز خیلی گشتم. این دیوان و آن دیوان، این مجموعه و آن مجموعه، این نسخه و آن نسخه، خدائیش ذهنم به جای درست درمانی نرسید.

اینجا بود که شعرِ انوری را یافتم؛ یعنی یافتنش که مالِ سه چهارماه پیش بود، ولی امشب به چشمم خورد. وزنش چشمم را گرفته، «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتن»! دوتا شعر دیگر هم با همین وزن توی دیوان انوری دیده‌ام، یعنی دم دستم هم هست. بعدها می‌نویسم. کلّاً این موارد خاص وزن و قافیه و کاربردهای نادر در آن‌ها، خیلی توجّهم را جلب می‌کند گاهی...

حدوداً یک‌سوم تابستان گذشته، و خب دوسوم بقیّه‌اش الهی خیر باشد.

امروز حرف زیاد زدم، یکی دوتا اتّفاق خیلی خیلی خوب هم افتاد؛ خیلی خوب!

برای همین زیاد پرچانگی نمی‌کنم.

خداحافظ همه

سیّدرضا موسوی هفتادر

 

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم

وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم

هستم به خاک‌پای و به جان و سرت به حالی

کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم

منمای درد هجر از این بیشتر که دانی

از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم

دردا که بر امید وصال تو در فراقت

از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم

ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته

هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم

اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم

کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم

دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را

شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم

 

«چون» پس پرده می‌رَوَد، این همه دلربائی‌ات...

سلام به همگی.

چیز زیادی از تیرماه باقی نمانده، این یعنی تقریباً نصفِ قسمتِ سخت تابستان گذشته؛ شهریور به بعد دیگر درگیر دانشگاهیم، زیاد سخت نیست. می‌مانَد مُرداد، که خدا به خیر کند...

آقا خودمانیم؛ لیسانس که گذشت و جز یکبار(گمانم آخرین چهارشنبۀ سال نود، یا نهایتاً یکی از چهارشنبه‌های اسفند سال نود) که خانم کلانتر آمدند دانشگاه، کسی از بیرون نیامد تهران! ارشد اینطوری نباشید لطفاً!

این روزها حقیقتش درگیر شعر نیستم زیاد؛ یکسری کاغذِ شلخته دم دستم هست که باید مرتّبشان کنم، خیلی‌هایش نوشته‌های دورۀ لیسانسند و بعضی از این خیلی‌ها را همیشه نیاز دارم. این است که شعر درست درمان دستم ندارم که بنویسم اینجا.

امروز هم به گفتۀ دوستی، دیدم خدائیش بروم سرِ گذشته‌ها بهتر است شاید... . بایگانی را که دیدم، دیدم آخرین باری که از همین معاصرها ننوشته‌ام، خیلی دور است، خیلی.

این شد که بنا بر نوشتن از سعدی شد. توی نسخه‌هایی که دم دستم بود چیزی که ننوشته‌باشم نیافتم؛ این هم از روی نسخۀ جناب فروغی است، زحمت نسخه‌خطّی خواندن نداشت.

زیاد طولش نمی‌دهم؛ خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش

ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش

آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش

عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش

 

مثل کودکان هنوز با تو حرف می‌زنم...

به نام خدا

سلام به همه. آقا امشب شب دوم از شب‌های قدر است؛ سفارش نکنم دیگر...

آدم دربارۀ رمضان می‌ماند چه بگوید؛ انصافاً روزه‌داری توی این شرایط سخت است، حالا باز ما توی یزد صِرفاً گرمای سخت داریم، خیلی دل می‌خواهد آدم توی اهواز و آبادان و شهرهای اطراف، با خدا درصد شرجی‌بودن هوا علاوه بر گرما، روزه بگیرد.

از یک‌طرف این هست، از یک طرف هم خب هر ماهی که مثل رمضان نیست که! آدم می‌ماند چه بگوید، واقعا.

طولش ندهم زیاد؛ برای امشب شعر یک‌تکّۀ درست درمان نداشتم، یک‌سری شعر عربی از سفینۀ «انیس الخلوة و جلیس السّلوة» می‌نویسم، گمان می‌کنم قبلاً دربارۀ خودِ این جنگ چیزی نوشته‌باشم، یعنی تا جایی که یادم هست، شعری از آن نوشته‌ام و خب به مناسبت احتمالاً حرفی هم درباره‌اش زده‌ام.

خلاصه، وضعیّت ما شب بیست و یکم ماه‌مبارک این است؛ دعا کردن برای بقیّه که دلیل لازم ندارد...

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

الهی لک الحمد الذی انت اهله

علی نعمٍ ماکنت قطّ له اهلا

فان زدت نقصیراً تزدنی تفضّلاً

کانّی بالتقصیر استوجب الفضلا(ص 159ر، بدون ذکر نام گوینده)

خدایا، سپاسی(که شایستۀ آن هستی) نثار تو باد

به خاطرِ نعمت‌هایی که تاکنون شایستۀ آن‌ها نبوده‌ام

(پس)هنگامی که من کوتاهیِ بیشتری کردم، تو فضل و بخشش بیشتری کردی

گویا من، با کوتاهیِ خودم موجبِ بخشش تو شدم.

النّاس من جهة التّمثال اکفاء

ابوهم آدم و الام حوّاء

فان یکن لهم فی اصلهم شرفٌ

یفاخرون به فالطّین و الماء

ما الفخر الّا لاهل العلم انّهم

علی الهدی لمن استهدی ادلّاء

و قیمة المرء ما قد کان تحسنه

و الجاهلون لاهل العلم اعداء(ص 160ر، من کلام امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه)

مردم از جهتِ ظاهر، مانند هم هستند

پدرشان «آدم» و مادرشان «حوّا» ست

پس اگر در اصل و ذات خود شَرَفی نداشته‌باشند

که به آن افتخار کنند، خاک و آب‌اند(چیزی بیشتر از خاک و آب نیستند)

فخر، فقط برای اهل علم است، زیرا آن‌ها

راهنمایانی به سمت هدایت هستند، برای کسی که هدایت می‌جوید.

و قیمت انسان، به اندازه‌ای است که احسان می‌کند

و افراد نادان، دشمنِ اهل علمند...

 

گفتم که درِ سرای زنجیری کن...

سلام به همه. این روزها اتّفاق خاصّی نمی‌افتد اینجا؛ وضع آرامی است، آرام و گرم، خیلی گرم.

یزد تا بوده همینطور بوده، تا یادم هست، آسمان یکدست آبیِ تابستانهایش را دوست داشته‌ام و نیز آسمان بعضاً یکدست آبیِ زمستانهایِ سردِ استخوان‌سوزش را. نمی‌شود دوستش نداشت.

امیدوارم دورۀ ارشد هرچه زودتر شروع شود؛ من حال و حوصلۀ تابستان و تعطیلی را ندارم! یعنی چه آخر! یا باید بنشینی درسهایت را بخوانی که خب بسته به علاقه‌ات فرق می‌کند و الحقّ و الانصاف هم ظهر روز دهم تیر ماه، خیلی وقت مناسبی برای خواندن «أمِن تَذَکُّرِ جیرانٍ بِذی‌سَلَمِ...» نیست؛ یا باید گزینۀ بیرون از خانه را امتحان کنی که تیغ آفتاب، منصرفت می‌کند؛ غنیمتی است در این اوقات، دوستان خوب داشتن، خانوادۀ خوب و کتاب‌های خوب...

این روزها، در راستای یافتن یک مسئلۀ عروضی در شعر معاصر، دست و دلم بیشتر رفته طرفِ شعرای هم‌دوره یا نسبتاً معاصرمان، حمیدی شیرازی و سیمین بهبهانی و امیری فیروزکوهی و اینها. خدابخواهد و حوصله‌ام بگذارد، درددلی دربارۀ این ماجرا می‌نویسم!

غَرَض از این توضیح، اینکه در این روزها شعر زیاد دم دستم آمده؛ حمیدی شیرازی را قبلاً بیشتر دوست می‌داشتم؛ یعنی حقیقتش دوست داشتنِ حمیدی شیرازی ساده نیست. باید تلاش کرد تا بشود دوستش داشت. در ذهن خودم الان کسِ خاصّی نمی‌بینم که به او تشبیه کنم. حمیدی شیرازی، حمیدی شیرازی است؛ با همۀ فراز و فرودهای شعری‌اش، با غرور و نخوت و به قولی «مناعت‌طبع»ِ آزاردهنده‌اش، با روحیّۀ حسّاسش که گاه از یک سخن «منیژه شادروان»-نمی‌دانم کار درستی کردم که نام این زن را آوردم یا خیر- می‌رنجد و بدترین ناسزاها را به خودِ او هم که نه، به شوهرش می‌گوید. با همۀ احساسات صادقانۀ وطن‌پرستی‌اش که در شأن‌نزول قصایدِ کتابِ «سالهای سیاه» پیداست، با همۀ دانش و فضلِ حقّاً ستودنی‌اش که در بسیاری از اشعارش فریاد برآورده‌است، با همۀ ضدّیّتش با نیما و شعر نو، گرچه اقرار کرده‌است که «سوایِ شعر، خلافی میانۀ ما نیست»!

با همۀ این‌ها، حمیدی است، همین. شاید آدم در نگاه اوّل از همچین آدمی بیزار باشد، کسی که احتمالاً زندگیِ خود و یکی دوتن دیگر را تلخ کرده‌است و «حرف حساب» هم توی گوشش نمی‌رود. من با حمیدی احساس «همذات‌پنداری» ندارم، ولی بسیار سخت است آدم در موقعیّت او باشد. بسیاری از «مدایح» ی که او دربارۀ شعر خویش می‌نویسد، واکنش طبیعیِ او به مشکلات خویشند، وگرنه کیست که داوریِ نه‌چندان پختۀ حمیدی را بپذیرد آنجا که گفت:

استاد منوچهری، کوچک‌تر از آن است

کآید به شمار شعر، اندر شمر من

یک چامۀ من در همه دیوانِ کسان نیست

گر هست، بجوئید و بیارید برِ من

الغرض؛ اشکِ معشوق دفتری است که در آن، ترکیبِ «خشم» و «عشق» می‌چربد و شاید دوستش داشته‌باشید، شاید هم خیر، ولی «سالهای سیاه» اینگونه نیست. «وطن‌دوستی»ِ صادقانۀ حمیدی را باید ستود، آنجا که دربارۀ آذربایجانِ عزیز سروده:

این نوایِ وحشت‌افزا، از دل تبریز نیست

نیست در وی بوی جان‌افزای آذربایجان

غیر از این خواندیم و غیر از این همی‌گوید سخن

صفحۀ تاریخ بی‌پهنایِ آذربایجان

بانگِ استقلالِ آذربایجان بی‌مایه نیست

مایۀ آن، حیلۀ اعدایِ آذربایجان

این خروش خانه‌کَن، از آن لب و دندان جداست

این من و تاریخ و این دعوای آذربایجان...

زبانِ وی در این دفتر بیشتر نزدیک فرّخی یزدی و خصوصاً ملک‌الشّعرا بهار است، مطنطن و محکم، و همین حمیدی هم هست که بر بهار خردۀ عروضی می‌گیرد...

این شعر را از «سالهای سیاه» می‌نویسم، شاید اگر پسندیدیدش، «سالهای سیاه» را نگاهی بیندازید.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

شبی دید نادر، به دشت نبرد

یکی پیر، کِش پیلْ همتا نبود!

بجنگ‌اندرش جنبش تیغ تیز

کم از جنبشِ تندِ دریا نبود

بپیشش نتانست یک‌تن درنگ

گرش رایِ مرگِ مفاجا نبود!

سمِ اسبش از هر کران بوسه داد

سرانی که بر روی تن‌ها نبود!

به پایان کینش فراخواند شاه

کِش از جنگجویان تبرّا نبود!

بدو گفت: «نازم بدین تیغِ کج

که از راست رفتنْشْ پروا نبود

نبودم به پیروزی امروز چشم

گر این آتشِ تیز با ما نبود

تو امروز پیری و، ناچارْ پیر

به پیکار، همتایِ برنا نبود

کجا بودی آن روز ای پیلتن

که تیغ تو در جنگْ پیدا نبود؟!

کجا بود این برقِ دشمن‌گداز

که در جنگ افغان، هویدا نبود؟»

شنیدم بدو پاسخی داد پیر

که پاسخ چنان ژرف معنا نبود:

«من آن روز بودم به دشت نبرد

ولی نادرِ کارفرما نبود!»

به شهریور این لشکری بود، لیک

همان خسرو لشکرآرا نبود!*

* گمانِ شدید می‌کنم اشاره به ماجرای شهریورِ بیست داشته‌باشد، کما اینکه تاریخ سرودن این شعر، هفتم بهمن ماه بیست و چهار است و در «سالهای سیاه»، حمیدی بسیار رضاشاه را می‌نکوهد.

پ.ن: برای دوستِ «شریف»ِ عزیزتر از چشمانم؛ خیلی دوستت دارم، خیلی!

 

کسی مزاحم شب‌هات نیست؛ امّا من...

به نام خدا

سلام به همه.

واقعاً نمی‌دانم باید از کجا شروع کرد؛ بگویم این مدّت شدیداً دلم تنگ شده‌بود برای نوشتن روی ادبی بیست و سه، بگویم دست بلاگفا و بر و بچّه‌هایش درد نکند، بگویم کلّی مطلب این روزها دستم رسید برای نوشتن، چه بگویم...

لیسانس خدابخواهد تمام شد!

ترم هشتم هم گذشت، الان توی برزخم؛ لیسانس تمام شده و ارشد هنوز شروع نشده. احساس غریبی است، از دورة لیسانس نمی‌شود دل کَنْد؛ بعضی از بهترین دوستان زندگی‌ام را در دورة لیسانس پیدا کردم، بعضی از شیرین‌ترین خاطراتی که تا حالا داشته‌ام مال دورة لیسانس‌اند و امثالهم.

همین که چند وقت پیش، فهمیدم اینقدر «بودنم» خوب بوده، که یک دوستِ خوب، یکی که اگر به دوتا پسر توی دانشگاه اعتماد داشته باشم یکی از آن‌هاست، برایم می‌نویسد: «کسی جای خالیت رو برام پر نکرد»، همین برای اینکه بغض گلویم را بگیرد کافی است به نظرم؛ کافی است برای اینکه بدانم دورة لیسانس، فایده‌ای داشته؛ کافی است برای اینکه بدانم خودم، ثمری هرچند کوچک و محقّر داشته‌ام!

کلّی اتّفاق در این یک ماه و چندروز افتاد؛ از چانه‌زنیِ بچّه‌های سبک‌شناسی نظم بر سر منابع گرفته تا هجده‌تا روزة قضا گرفتنم، که قبل از ماه مبارک حُکمِ بازی تدارکاتی را داشت!

این روزها کمی مشوّشم، ذهنم درست‌حسابی دست خودم نیست. یکی دوهفته بگذرد بهتر خواهم شد، این را می‌دانم، ولی خب باید بگذرد دیگر...

شعری هم که امروز می‌گذارم، شعر جالبی است به نظرم، هرکدام از بیت‌هایش برایم جالبند، دوتایِ آخر مخصوصاً!

خدابخواهد روزهای بعدی بیشتر می‌نویسم، تلافیِ این مدّت را.

دوستتان دارم.

خجالت می‌کشم دمِ سحر برایتان پیامک بفرستم، خرجش هم زیاد می‌شود(!!!)؛ خودتان مثلِ بچّة آدم با زبان خوش دعایمان کنید لطفاً!

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

نمانده‌است کسی در کنارم الّا تو

کنارِ من بنشین، درددل کنم با تو!

درون شعر کمی بی‌حیاترم بانو

درون شعر، صدا می‌زنم شما را، تو!

منم، منی که برایش بس است من بودن

فقط دو حرف نیاز است تا شود ما، تو!

هنوز ساده و کم‌رو و کم‌توقّع، من

هنوز باادب و ساده‌پوش و زیبا، تو

به چادرِ تو حسودیم می‌شود گاهی

که هرکجا بروی، هست چادرت با تو!

کسی مزاحم شب‌هات نیست؛ امّا من...

نمانده‌است کسی در کنارم؛ امّا تو...

 

چندسال قبل.

سلام به همه!

خانم‌ها و آقایان!

بچّه‌های خوابگاه، فک و فامیل‌هایِ بچّه‌های دوره، خواهرجانِ خودم، شمایی که گاهی می‌آیی این‌ها را می‌خوانی و خب به روی مبارکت هم نمی‌آوری؛ داداشی، تو که نمی‌دانم این را چه وقتی می‌خوانی، ولی هروقتی می‌خوانی یکی توی دانشگاه تهران و 205 عطّارغربی هست که دوستت دارد...

همه!

پنج سال پیش در چنین روزی و چنین لحظاتی بود که مرحلة دوم دورة بیست و سوم المپیاد ادبی شروع شد...

آن روزها فکر می‌کردم روزهای خوبی پیش بیاید، ولی نه اینقدر!

خانم‌ها و آقایان؛

من امروز شعری دم دستم ندارم، حرف زیادی هم ندارم بخواهم بزنم.

ولی خب خیال می‌کنم یک بچّة پنج‌ساله دارم؛

این‌هایی را که اسمشان گوشة تصویر هست، فقط «کمی» کمتر از اعضای خانوادة خودم دوست دارم، هرجایی باشم و باشند.

از آن گذشته،

روزِ همة پدرها، پدرِ همه، تبریک!

ما پسرها می‌دانیم چه دردی دارد؛ روز دختر داریم، روز زن هم داریم، خب بابا مسلمان‌ها اگر روز مرد داریم روز پسر هم داشته باشیم دیگر!!!

الکی خودمان را می‌چسبانیم به مردها، بعد می‌گویند خب شما که پدر نیستی، و حرف حساب جواب ندارد!

چه خودتان چه پدرتان، مواظب خودتان باشید و قدر خودتان را بدانید!

از آن هم گذشته،

روز همه معلّم‌ها مبارک، اینطور وقت‌ها می‌شود گفت «معلّمی شغل انبیاست» و از این حرفها، ولی این‌ها هندوانه زیربغل کسی گذاشتن است

دم همه معلّم‌ها گرم...

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

همین که یاد من افتاده‌ای، همین کافیست...

به نام خداوند

سلام به همه.

قبل از هرچیزی ممنونم به خاطر همه چی، از همه تون!

ثانیا، به وبلاگ بیست و ششمی‌ها(www.adabi26.blogfa.com) سری بزنید، متنی روی صفحه اصلی آن هست از یکی از دوستان دوره هشتاد و شش که گمانم خواندنش خالی از لطفی نباشد.

مورد بعدی، آقا امشب شب آرزوهاست،

من نمی‌دانم چه چیزهایی آرزوهای شماست، دعاهایتان چیست، ولی الهی –به شرط استحقاق- به هرچه خواستید برسید...

هرچی آرزوی خوبه...

گمانم بهتر باشد زیاد طولش ندهم.

شعر دارم برای امشب، نه که نداشته باشم، ولی ترجیح می‌دهم امشب نوشته‌ام «کمی» کوتاه‌تر باشد.

چندروز بعد درست می‌شوم، درست و درست‌تر...

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

نفثه المصدور...

سلام به همه.

همیشه توی جلسه‌ها و شب‌شعرها و کلاس‌ها و اینطور مجامع، برای شروع کردنِ حرفهام مشکل داشتم؛ یعنی معمولاً وقتی باید شروع به حرف زدن کنم نمیتونم شروع کنم، ادامه دادنش برام راحته ولی شروعش واقعاً سخته.

خودم میدونم چقدر بعضی وقتها اعصاب خردکن میشم، وقتهایی که با اون لحنِ رسمیِ همیشگی روی ادبی بیست و سه مینویسم و خب شعری هم میگذارم و یه گل هم روش...

امشب از اون وقتها نیست...

ناراحت نیستم، ولی ماهی یه بار اینطوری میشم.

تعریف از خود نباشه، چهارپنج سالی هست یه عدّه آدم باهام درددل میکنن، هم از بچّه‌های یزد، هم از سایر دوستام، از هر دو جنسیّت؛ گاهی وقتها باهاشون حرف میزنم، وقتهایی که حرفم طول میکشه با وُرد مینویسم و براشون میفرستم، والله قسم ذرّه‌ای قصد منّت ندارم ازین حرفهام.

بعضاً آرومشون میکنه، بعضاً خالی میشن، اعصابشون راحت میشه. اونطور وقتها خیال خودم هم راحته.

ولی خب خودمم آدمم...

نزدیک چهارساله داریم اینجا مینویسیم، حدوداً ده دوازده بار ازین حرفها زدم اینجا، خودمم میدونم اینجا جای این حرفها نیست. ولی شما رو به دوستیِ چندساله‌مون، یه کم تحمّل کنین، دوسه تا پاراگراف بیشتر نیست...

وقتهایی توی زندگیم هست که از دست خودم حالم بد میشه، خودِ نفرت‌انگیزِ مشمئز کنندة خودم؛ افسرده نیستم، نهیلیست هم نیستم. نبودم و نیستم. ولی خب تصویری که احتمالاً از من توی ذهنتونه، این آقا پسرِ سربه‌زیرِ درسخونِ پرحرفِ پرانرژی، این تصویر، همة «من» نیست.

گاهی آدم یه شونه لازم داره، یه بغلِ سفت، گاهی لازمه آدم برای بقیّه مهم باشه، نه به خاطر درس و معدّل و این حرفها، نه به خاطر کارهاش، نه به خاطرِ حرفهاش، به خاطر خودش؛ به خاطر رابطه‌ها و دوست‌داشتن‌هایی که احیاناً بین آدمها هست...

صمیمی‌ترین دوستای من توی زندگی شاید بیشتر از پنجاه تا نباشند، چندتایی از شماها، چندتایی از یزدی‌ها، چندتایی توی دانشگاه و خب چندتا اینطرف آنطرف. امشب هیچکسی نخواست گوش کنه، یکی کار داشت، یکی خوابیده بود، یکی حوصله نداشت، دربارة شماها هم نمیخواهم مزاحم باشم. مدّت زیادی است محمّد ونایی را ندیدم، نباید بعدِ این همه وقت توی این شرایط پیش او باشم. بچّه‌های دانشکده هم اندازة خودشان مشکل دارند، نباید قوزبالاقوز باشم. به خانم‌ها که این وقت شب نمیشود و نباید چیزی گفت؛ آقایون هم که هرکدام به دلیلی، عمدتاً هم «دیرزمانی هم را ندیدن» است و آنقدر احوالپرسی زیاد میشود که درددل کردن یادم نمیماند.

این فکرها هست، فکر این که «نباید به خاطر آرام شدنِ خودت بقیّه را مشوّش کنی، اجازه بده بقیّه آرام باشند، تشویش خودت هم کم میشه»، این فکرها هست، درست هم هست، ولی خب «پسربچّه»هایی مثل من هم گریه لازم دارند گاهی...

دلسوزی ازتون نمیخواهم، ولی خب تا حالا توی زندگیم ذهنم اینقدر درگیر نبوده، چندمسئله از شش‌جهت، اینقدر به هم ریخته‌ام که امروز صبح، اوّل نماز صبح رو یک رکعت خوندم. گاهی خیال میکنم خدا خیلی با من فاصله داره، یعنی من با خدا فاصله دارم، خدا که آدم رو ول نمیکنه.

مدّتهاست چیزی مثل بغض ته گلویم را گرفته، نه درست میره پائین و نه با گریه کردن می‌آید بیرون، گاهی راه نفس را هم میبندد.

خسته‌ام بچّه‌ها، به خدا اگه ذرّه‌ای بیشتر تحمّل داشتم این حرفها رو روی وبلاگ گروهی نمینوشتم، ولی خب به اینجام رسیده(اشاره به گردن!!!!!!)

شرایط بسیار سختی است دوستان، عمدتاً خواسته‌ام برای بقیّه دعا کنید، این یک بار، استثنائاً خودم را دعا کنید لطفاً.

خداحافظ همگی.

خبر فوری!

سلام به همه!

آقا از چندروز پیش شایعه‌ای در خوابگاه پیچیده بود که چنددقیقة پیش به یقین بدیل شد!

علی...

علی محزونیّه...

علی محزونیّه هم...

علی محزونیّه هم به محمّد نجفی پیوست...

ازدواج بعدی بچّه‌های بیست و سه هم صورت گرفت! اطّلاعات تکمیلی را هم دارم ولی خب میترسم برایم عواقب داشته باشد؛ خودتان ازش بپرسید دیگر!

من دوسال است هم‌خوابگاهی این پسر هستم و رسماً همین‌جا تعهّد می‌دهم هرگونه همکاری در جهت گرفتن شیرینی این اتّفاق میمون را به عمل بیاورم!

لازم به ذکر است که نامبرده همین چنددقیقه پیش(دوازده و سی و هشت دقیقة شب، صبحی که می‌آید نوزدهمین روز فروردین نود و سه است) از اتاق رفت بیرون.

خم می‌شوند پشت پدرها، دوتا دوتا      وقتی که می‌رسند پسرها، یکی یکی...

هرجایی هستید، بزنید دست قشنگه رو...