سلام به همه.

قبل از هر چیزی، روز پدر مبارک؛ به پدرِ صبورِ خودم خصوصاً، که دقیقاً یک ماه دیگر، می‌شود بیست و چهار سال که مرا تحمّل کرده و با همۀ بداخلاقی‌هایم ساخته و همۀ دفعه‌هایی که با گیج‌بازی‌ها و کلّه‌شقّی‌هایم، چه در دوران مدرسه و چه الان در کتابخانه، آبرویِ سالیانش را در معرض خطر گذاشته‌ام، فقط لبخند زده و خودش هم خبر ندارد چقدر دلم میخواهد پیشانیِ سیاه‌شده از آفتابش را ببوسم، به خاطر همۀ دفعاتی که پیشم بود و ماند.

و روز پدرِ همگیِ شماها، از شوهرهایِ پدرشده یا هنوزپدرنشدۀ خانم‌ها گرفته تا پدرهای همگی.

امشب زیاد ننویسم شاید بهتر باشد. شعر امشب را هم از اشعار قدیمی‌تر برداشتم، نه به خاطر اینکه یکبار نوشته‌ام، صرفاً به خاطر خاطرات خوبی که برایم داشته است.

خداحافظ همه، و پدرهای همه؛ سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی، نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی، نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه، کمی همکلام شد

باید چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار کرد...

آرامشش، نجابتش و سربه‌زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمیّ گیسوانش و گرمیّ دستهاش،

پائیزِ تندخویِ دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست‌داشتنش، افتخار کرد...

فضل خداست بودنِ او در کنارِ من

«فضل خدای را که تواند شمار کرد»؟

یک‌دم حواسِ روسری‌اش پرت شد، همین!

مویِ سیاه، چشمِ مرا داغدار کرد...