چندسال قبل.
سلام به همه!
خانمها و آقایان!
بچّههای خوابگاه، فک و فامیلهایِ بچّههای دوره، خواهرجانِ خودم، شمایی که گاهی میآیی اینها را میخوانی و خب به روی مبارکت هم نمیآوری؛ داداشی، تو که نمیدانم این را چه وقتی میخوانی، ولی هروقتی میخوانی یکی توی دانشگاه تهران و 205 عطّارغربی هست که دوستت دارد...
همه!
پنج سال پیش در چنین روزی و چنین لحظاتی بود که مرحلة دوم دورة بیست و سوم المپیاد ادبی شروع شد...
آن روزها فکر میکردم روزهای خوبی پیش بیاید، ولی نه اینقدر!
خانمها و آقایان؛
من امروز شعری دم دستم ندارم، حرف زیادی هم ندارم بخواهم بزنم.
ولی خب خیال میکنم یک بچّة پنجساله دارم؛
اینهایی را که اسمشان گوشة تصویر هست، فقط «کمی» کمتر از اعضای خانوادة خودم دوست دارم، هرجایی باشم و باشند.
از آن گذشته،
روزِ همة پدرها، پدرِ همه، تبریک!
ما پسرها میدانیم چه دردی دارد؛ روز دختر داریم، روز زن هم داریم، خب بابا مسلمانها اگر روز مرد داریم روز پسر هم داشته باشیم دیگر!!!
الکی خودمان را میچسبانیم به مردها، بعد میگویند خب شما که پدر نیستی، و حرف حساب جواب ندارد!
چه خودتان چه پدرتان، مواظب خودتان باشید و قدر خودتان را بدانید!
از آن هم گذشته،
روز همه معلّمها مبارک، اینطور وقتها میشود گفت «معلّمی شغل انبیاست» و از این حرفها، ولی اینها هندوانه زیربغل کسی گذاشتن است
دم همه معلّمها گرم...
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!