تنهایی با طعم قهوه و خیار
از دماغم بیرون میزند
این حس یادریاست یا کویر!
(جز این چیز دیگری نمی تواند باشد)
با این که همه جارا گرد گیری کرده ام
ازقلبم بوی خاکروبه می آید
ودودی که ناگزیر فضارا پرمی کند
از طعم قهوه وخیار.
این حس یا دریاست یا کویر
که این گونه آبی
روبه سمت تنهایی ام کش می آید.
■■■
می روم کک ام را بزنم!
وبعد بسرم!
با پاها یم در خیابان
درخیابان ظهر دراز وخسته
که از منافذ پوستش
گرما چون شبحی عذاب دیده
خودش را بیرون می کشد
گرماست!
می روم سر می خورم
خیابان شاید تمام می شود شاید نه!
اما در سر من
درست زیر موهایم
(که ریشه هایش می سوزد)
هیچ چیز تمام نمی شود؟
شاید نه!
اما می دانم !
تابستان باغروب شهریور تمام میشود.
چیزی که شایدی ندارد.
■■■ قبلش▲
تابستان پارسال
"سورن"
_او که چشم های کهنه اش را
هر روز با اشک های تازه برق می انداخت_
توی تنهایی آلوده اش غرق شد.
من شن ها راکه می شمردم
به "سحر" گ
فتم:" تمام شد!"
" انزلی" اما هنوز به اولی نرسیده گریه اش گرفت!
وبالا آورد
وسورن شن ها را بغل گرفت.........
من دیدم!
ته قلبم کسی نمک همه چیز را اضافه می کند
وسر سرخم به زبان سبزم نمی آید!
دیدم که پیراهنم پاره می شود و تنم_مویرگ به مویرگ_
ترک می خورد.
دیگر دلم نرسید وتمام شد
رفتم کک ام رابزنم.
■■■
الان▲
اینجا همیشه چیزی برای خوش بودن هست!
پس دلیلی ندارد که من
در این خیابان دراز وخسته
به سه چرخه ی تووفرفری مو هایت فکر کنم
واین که
چه قدر باید آب دماغت شور باشد!
قد دریا یا بیشتر؟!
اینجا همه چیز خوب است
این یابو هنوز هم می خواند
"خوابم می یاد
باز داره صدا می یاد....."
ومن هنوز ککم نپریده.
از شهری که تو را زاییده دور می شوم
دور ودور ودور
تا جایی که حتی صدای شکستن شن ها هم نیاید
تا جایی که درخشش چشم های سورن نباشد
که من دلم نرسدو.......
از شهری که تورا زاییده دور میشوم
تا خیابان مرا متولد کند!
تابا سه چرخه ات
فرو بروی توی دیوار!
(صدای باد و یابو پیچیده در خابان!)
فرفری موهایت را باد از هم باز می کند.