مثل بندانگشتی از دنیای جلبک ها ....

فرم موزونی که در اندام پیچک ها....

باتنی گرم از هوای خامه و باران

مثل باربی ها که بانوی عروسک ها...

بستنی های دو رنگ از طعم تنهایی

طعم شاه توتی که توی جان یخمک ها ...

آخ!

تنهایم ,

تمام خاطراتم را

با تو ,توی موزه ها و سینما تک ها...

سرد ,مثل حال آن "انتر"که بی "لوطیش"

توی گردابی که "صادق"ها و "چوبک"ها

مرده ام این روزها و عطرم ارزان است

عطری از جنس گلایل ها و میخک ها

 

 

 

   "حدیث لرز غلامی"

خیال آشفته

 تنهایی با طعم قهوه و خیار

از دماغم بیرون میزند

این حس یادریاست یا کویر!

(جز این چیز دیگری نمی تواند باشد)

با این که همه جارا گرد گیری کرده ام

ازقلبم بوی خاکروبه می آید

ودودی که ناگزیر فضارا پرمی کند

از طعم قهوه وخیار.

این حس یا دریاست یا کویر

که این گونه آبی

روبه سمت تنهایی ام کش می آید.

■■■

می روم کک ام  را بزنم!

وبعد بسرم!

با پاها یم در خیابان

درخیابان ظهر دراز وخسته

که از منافذ پوستش

گرما چون شبحی عذاب دیده

خودش را بیرون می کشد

گرماست!

می روم سر می خورم

خیابان شاید تمام می شود شاید نه!

اما در سر من                                                                                                                                               

درست زیر موهایم

(که ریشه هایش می سوزد)

هیچ چیز تمام نمی شود؟

شاید نه!

اما می دانم !

تابستان باغروب شهریور تمام میشود.

چیزی که شایدی ندارد.

■■■ قبلش▲

تابستان پارسال

"سورن"

_او که چشم های کهنه اش را

هر روز با اشک های تازه برق می انداخت_

توی تنهایی آلوده اش غرق شد.

من شن ها راکه می شمردم

به "سحر" گ

فتم:" تمام شد!"

" انزلی" اما هنوز به اولی نرسیده گریه اش گرفت!

وبالا آورد

وسورن شن ها را بغل گرفت.........

من دیدم!

ته قلبم کسی نمک همه چیز را اضافه می کند

وسر سرخم به زبان سبزم نمی آید!

دیدم که پیراهنم پاره می شود و تنم_مویرگ به مویرگ_

ترک می خورد.

دیگر دلم نرسید وتمام شد

رفتم کک ام رابزنم.

■■■

الان▲

اینجا همیشه چیزی برای خوش بودن هست!

پس دلیلی ندارد که من

در این خیابان دراز وخسته

به سه چرخه ی تووفرفری مو هایت فکر کنم

واین که

چه قدر باید آب دماغت شور باشد!

قد دریا یا بیشتر؟!

اینجا همه چیز خوب است

این یابو هنوز هم می خواند

"خوابم می یاد

باز داره صدا می یاد....."

ومن هنوز ککم نپریده.

از شهری که تو را زاییده دور می شوم

دور ودور ودور

تا جایی که حتی صدای شکستن شن ها هم نیاید

تا جایی که درخشش چشم های سورن نباشد

که من دلم نرسدو.......

از شهری که تورا زاییده دور میشوم

تا خیابان مرا متولد کند!

تابا سه چرخه ات

فرو بروی توی دیوار!

(صدای باد و یابو پیچیده در خابان!)

فرفری موهایت را باد از هم باز می کند.

 

به نام خدا

(برای توتصنیف تنهای من!)

دلم گرفته است

به اندازه ی نبودنت به اندازه ی کم بونت به اندازه ی تمام این باران هایی که اریب میبارند بر زخم هنوز دهان باز کهنه ام ........

دلم گرفته است دلم به اندازه ی همه چیز گرفته است و هیچ چیز را دیگر در خود جای نمی دهد.دیگر هیچ چیز! مطمیئن باش وآرام بمان!هر چند می دانم سالهاست آرام مانده ای سالهاست آرام رفته ای و من تنها به باران هایی خوشم که با جادوی انگشتان توبر سیم های لرزان می رقصندومی رقصندومی رقصند وباز زخم هنوز دهان باز کهنه ام می سوزد ومی سوزد و می سوزد...........                         

چه طور دستانم را که چون شاخه ی خشک حقیقت سر به زیروتنها بود به باد ها سپردی ورفتی؟ چه طور گذاشتی ام کنار این پنجره ی باران زده که دلم بگیرد به اندازه ی نبودنت به اندازه ی کم بودنت؟چه طور میشنوم که در جنگل مجاور صدای پا می آیدو من لالم کناراین پنجره؟چه طور؟ چه طور؟ چه طور.......بگو آیا این حقیقتست؟

دلم گرفته است برای روزهایی که به سادگی همین باران چای می نوشیدیم وجهان توپ گرد و کوچک خودمان بود که هنوز برایش تصمیمی نگرفته بودیم .من کنار همین پنجره ی باران زده نت های باران را ازبر می کردم وتو رقص باران از بر کردن مرا.

دلم حتی برای روزی گرفته است که از همین پنجره ی باران زده من رفتن تو را تماشاکردم وتو مردن مرا . و جهان بزرگ شد بزرگ و بزرگ بزرگ و نقره ای!ولی من هنوز برایش تصمیمی نگرفته بودم.نت ها تمام شدند ورقص ها تمام شدند .گلویم خشک شد و زنگار تیره ای سطح غمناک حنجره ام را پوشاند!دیدم که همه چیز تمام شد همه چیز چون دودی سفیداز برابر چشمان خواب زده ام گذشت وجهان ای که هنوز برایش تصمیمی نگرفته بودم از دستانم سر خوردو جا رنگ نقره ای غمناکی به خود گرفت.دیدم که در خودم جا نمی شوم وباران عذابیست وجهانی راه گلویم را سخت گرفته است...........

می روم چای بنوشم کنار این پنجره!   

دلم گرفته است

کجایی؟