من فکر میکنم
من فکر میکنم جو،اصلی ترین عاملی هست که یک داستان نویس نوپای سابق را ـ که مدتی است قید نوشتن را زده ـ دوباره به قلمرو خلقت پرتاب میکند!
دلم میخواهد مکعب های خانه سازی ای داشته باشم با رنگ های متعدد و قابلیت تعمیم به ادوار زندگی ام و تا خانه ی ۱۸ سالگی ام را پر کنم که مثلا کدامش بد بود،خوب بود،اسطوره ای یا...
البته وقتی چند ماه پیش دفتر رنگ امیزی خردسالان گرفتم با یک مداد رنگی شش رنگ!مادرم ناباورانه اتاقم را ترک کرد حالا هم شک ندارم که اگر مکعب های خانه سازی را بگیرم...اما،خب من مکعب های خانه سازی میخواهم!!!
مثلا برای یک سالگی تا پنج سالگی ام سفید میگذارم که یعنی هیچ چیز یادم نیست.شاید هم پنج مکعب سفید را بدهم مادرم تا او رنگش کند!خب لابد بهتر میداند...
اما احتمالا مکعب شش سالگی ام را...رنگ انتخاب کردن هم سخت است!همیشه فکر میکردم انتخاب موضوع برای نوشتن سخت ترین است،بعد هم که خواستم کنکور بدهم فکر کردم رشته انتخاب کردن سخت ترین کار است.اما بعد ها که خوب فکرش را کردم گفتم:سخت ترین انتخاب این است که انتخاب کنی اولین حقوقت را پس انداز کنی یا به محض در یافت،بروی بازار و خیال خودت را راحت کنی،بعد هم با کیسه های پر،در بست بگیری و بروی خانه و انقدر خوشحال باشی که غرولند های مادرت هم بی تاثیر باشد!
ـ البته بگذریم از اینکه کار پیدا کردن،خود رویایی بس عظیم است! ـ
اما حالا که فکر میکنم، انتخاب کردن مکعب ها سخت تر است،شاید اگر اماری تر جلو بروم بهتر باشد،مثلا از نمودار های مستطیلی ،میله ای و این ها استفاده کنم که سال دوم دبیرستان خواندم.همان موقع هم وقتی که به بازرس اموزش و پرورش گفتم:رشته انسانی و چه به ریاضی؟حداقل زیر شاخه ی جامعه شناسی و روانشناسی بزارین تا کاربردی بشه. سری تکان داد و گفت:همین که اسمش هم براتون اشنا باشه،بد نیست!
خب شاید راست میگفت،اگر راست نمیگفت که الان دو خط من باد هوا بود و هنوز به ان اندازه که میخواستم نمیرسید!اخر مگر خبر ندارید؟من الان دارم داستان مینویسم!مضمونش هم این است که ۱۸ سال گذشت و خانه ها هنوز رنگ درخشانی ندارند و جو هم که ـ گاهی خدا پدرش را بیامرزد ـ همیشه نیست!پس باید بگویم :د یالا از مکعب گذشت،بدنبال خانه ساختن باش...
برای هیجده سالگی ام(با تاخیر فراوان)
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!