به یاد کلاغ ها!

1

حال تون خوبه؟ شهرستانیا خوبن؟ دل تون برای شهرتون تنگ شده؟

عاخی! :) این کلاغایی که میان پشت این پنجره قار قار می کنن به خاطر شماهاست ها!

دارن باهاتون هم ذات پنداری می کنن!!!

2

دکتر جعفری: دکتر پورنامداریان اومده بودن؟

ما: بله :)

د.جعفری: از اون کتابی که براتون آوردن یه 100 صفحه برای امتحان تون بخونین!

ما: کدوم کتاب؟ کتاب نیاورده بودن که!

د.جعفری: من که می دونم براتون کتاب آوردن. فکر کردین این کلاغا پشت این پنجره چی کار می کنن؟!! دادن خبرشو بهم :)

پ.ن: واقعا همون قدری که دکتر جعفری غصه تونو می خورد دل تون واسه شهراتون تنگ شده بود؟!! :))))

زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی...

سلام به همه!

حرف اوّل: به خدا ناراحت نیستم، فقط کمی دلم گرفته!

حرف دوّم: تک تکتان از طرف من آزادید هر کجای این نوشته را حذف کنید اگر خوشتان نیامد!

حرف سوّم: دلم خیلی خیلی برایتان تنگ شده!

خیلی سخت است به خدا، خیلی سخت است هیچ کس به تو نگوید خب قرآن نمیخوانی نخوان، اصلاً نماز هم اگر نمیخوانی نخوان، خدا که محتاج نماز تو نیست! اگر مردی، اگر حس میکنی خیلی بزرگی، خودت باش؛ خدا فقط میخواهد خودت باشی! همین! خیلی سخت است اینکه هیچکس نمیگوید مگر تو اوّلین نفری هستی که داری زیر آفتاب چهل پنجاه درجه روزه میشوی؟ طلب که نداری از خدا؟! منّت سر کی میگذاری؟ تو فقط چند ساعت چیزی نخورده ای، آن هم که برای آدم لاغری مثل تو زیاد فرق نمیکند! برو پیش کسانی باش که میتوانی آرامشان کنی، ولی نشسته ای و در ماه خدا فقط ناراحتی هایشان را میبینی! اصلاً کسی نیست بگوید بقیّه بچّه های ادبی بیست و سه که تقصیری ندارند، خب با این نوشته ها آبروی آنها را هم میبری! بس کن، اَه...

این عکس، یکی از پر تراکم ترین عکسهایی بود که در طول المپیاد گرفتم؛ جناب میرعابدینی با آن قیافه شادش تقریباً در وسط عکس ایستاده، مردها همه هستند، جز خودم، علی سنایی کیا و محمّد ونایی(حسرتش روی دلم مانده که یک عکس درست حسابی از این پسر بگیرم!)، خانمها هم که خب، قاعدتاً بخش اعظم عکس را تشکیل میدهند!

حالا از این حرفها که بگذریم، خودتان که میدانید، شب رمضان حیف است آدم برای بقیّه دعا نکند! ناسلامتی  «حقّ صحبت دیرینه» داریم!

شعری هم که آن پایین میبینید مال شهریار است، یک ماهی میشود از شهریار ننوشته ام، امیدوارم قبلاً این شعر را ننوشته باشم! طولانی شد، ببخشید. خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

به اختیار دلی برده چشم یار از من        

که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود

بهشت و هر چه در او، از شما و یار از من

دگر قرار تو با ما چنین نبود ای دل

که خنجری شوی و بگسلی قرار از من

سیه تر از سر زلف تو روزگار منست

دگر چه خواهد از این بیش، روزگار از من؟

به تلخکامی از آن دلخوشم که میماند

بسی فسانه شیرین به یادگار از من

ترانه ها فکند جاودانه در آفاق

چو بر فلک شود این ناله های زار از من

دمد ز تربت من لاله ها چو یاد آرند

پیاله نوش حریفان به نوبهار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر

دگر چه داری از این بیش انتظار از من؟

شبی که از در مهتابی آمدی یاد آر

چه مایه گوهر اشکی که شد نثار از من!

گواه عهد تو آن شب ستارگان بودند

هنوز شاهدکانند شرمسار از من!

به اختیار نمیباختم به خالش دل

که برده بود حریف اوّل اختیار از من

گذشت کار من و یار، شهریارا! لیک 

در این میان غزلی ماند شاهکار از من!

 

حکایت شیرین خاله سوسکه یا چگونه از شر خواستگار علاف راحت شویم

پس روان زانجا به چندین لاف شد     تا گذارش بر در علاف شد

                                    ******

دید علاف فقیر منزوی              در برش ارخالق چیت نوی

در دکانش شبدر و کاه و جوی     گفت پس آنکاه علاف قوی

                  در کجا ایخاله سوسکه میروی

گر بیائی من ترا منزل برم         تا شوی از جان انیس مادرم

جامه نو از برایت میخرم           گفت خاله سوسکه درد پدرم

                 خاله سوسکه کیست از گل بهترم

آنجوان قدری خوراکی قرض کرد    یکنظر بر آسمان و ارض کرد

یکنظر برسوسک وطول وعرض کرد    گفت خانم پس چه باید عرض کرد

                        تا که فرمان تو بر جان فرض کرد

هر زمانم همچو عقرب میگزی      کم تغیر کن تو سوسک نیم گزی

کله شیر از برایم میپزی              گفت کو خاله قزی چادر یزی

                      میروی سوی که تنبان قرمزی

حرف خاله سوسکه را بشنود او     پس تعارفها دگر بنمود او

برجمالش چونکه عاشق بود او       گفت علاف آنچه را فرمود او

                    در جواب اینسان زبان بگشود او 

بسکه از دوران جفا دیدم عیان       صبر و طاقت بستد از دستم عنان

آنقدر تنگ است بر من اینجهان       که همدان رفت خواهم این زمان

                    تا کنم شوهر همی بر رمضان

میکشم وسمه بر ابروهای بور        مینمایم سرمه در چشمان کور

تا کشم آنشهر غلیان بلور             نه کشم از خارسو منت نه زور

                                  ******

مینهم بر هر دو دست خود حنا      بعد سرفندقچه در انگشتها

میکنم زینت پس از سر تا بپا         گفت جانم جان* بیا زنشو مرا

                     گفت اگر گردم زنت ای بوالعلا

مهر من باشد عراق و اصفهان      آنچه باغ و خانه باشد در جهان

لیک در وقت غضب اینوجوان        از چه خواهی زد مرا برگو عیان

                    گفت خواهم زد باین چوب قپان

مینمایم بند در گردن ترا           در طویله میدهم مسکن ترا

میشود مردن به از ماندن ترا     گفت ندهم بنده هرگز تن ترا        

                   کشته گردم گر شوم من زن ترا

این بگفت و شد روان آنگلعذار       تا به بقالی فتاد او را گذار...


کتاب خاله سوسکه،باب خواستگاری علاف از خاله سوسکه!ناظم اشعار ملا عبدالله،1307ق،چاپ سنگی



به مناسبت روز ادبیات کودک،از همون کتاب تاریخ ادبیات کودکان ایران(محمدهادی محمدی و زهره قایینی)که ذکرش رفت.الان فهمیدین اون تیکه مسجع"خاله سوسکه و درد پدرم،من که از گل بهترم؛چر میذاری سر به سرم؟"وسط داستان منثور از کجا نشات میگرفته؟

2تا سوال:_چه فرمایید در باب گرایش ادبیات کودک و نوجوان دانشگاه شیراز؟

_الان من برم قصه های خوب و ماجراهای تن تن واسه خودم بخرم زشت نیست؟



*در برخی نسخ:خانم جان!





یه روز خوب نو تو تقویم جلالی :)

کودکی خردسال می­خواست بوته­ی ذرتی را از زمین برآورد. سرانجام کوشش او به سامان رسید و بوته­ی ذرت از زمین کنده شد. آنگاه طفل خردسال با غرور گفت: همه­ی زمین یک سرش را گرفته بود و من یک سرش را، تا سرانجام من غالب شدم...

از شعر و کودکی قیصر

از امسال اسم فردا شده روز ادبیات کودک :)

مبارک همه

و با تشکر از اعضای عزیز شورای انقلاب فرهنگی که همچین روز شوم فوق العاده ای رو برای ادبیات کودک کنار گذاشتن.

دوستای نازنینم

شونزدهمین جشنواره­ی کتاب کودک تو کانون به همین مناسبت تا فردا ادامه داره

می­تونین از اینجا اطلاعات بیشتر کسب کنین

دو روز فقط وقت هست الان! شرمنده که دیر اطلاع رسانی کردم

توصیه 1: اگه کودک درون­تون تبدیل به موجود بی­حوصله­ی له داغونی شده با بچه­های فامیل­تون برین. خوش می­گذره!

توصیه 2: اون جا که رسیدین مواظب کودک درون­تون باشین. مثلا بعد از نوش جان کردن بستنی و پشمک با دستای کثیف به جلد نازنین کتابا دست نزنین. بالاخره از معایب بزرگ شدنه دیگه. نمی­شه آدم همون جوری که دوست داره باشه... کسی هم نیس که بگه بچه­س! بذار بازی­شو بکنه...

ولی شما برین بازی­تون رو بکنین :)

+ با کلی آرزوی خوب برای بابای عزیز قصه گوی بچه­های خوب

فعولن فعولن فعولن فعل!

سلام بر ادیبان بیست و سومی :)

خوبین دوستام؟

تابستون­تون خوبه؟

خـــُـُـُـُــب چی بنویسم که ثابت بشه من زنده­ام؟

اصن چرا هر کی پا می­شه میاد اینجا فوت فوت می­کنه؟ شماها خرافاتی نبودین که! :دی

داشتم بوستان می­خوندم یه دفعه یاد اولین امتحانم تو دانشگا تهران افتادم. اولین امتحان مزخرف­ترین ترم کارشناسیم بود. سر هر کلاسی نشسته بودم. همه کتابامم نصفه نیمه مونده بود. تازه اولین بارمم بود که می­خواستم دو تا امتحان تو یه روز بدم. قرار بود برای رستم و سهراب­مون جلد دوم شاهنامه خالقی رو بخونیم با کلی چیز دیگه(یا آزادیان!) برای بوستان­مونم همون چهار هزار بیت آقای سعدی که می­شد یه چیزی حدود ده هزار بیت شعر در وزن زیبای فعولن فعولن فعولن فعل! با سلام و صلوات مکرر بر روح پرفتوح جناب شیخ اجل که شبی زیت فکرت همین جوری برای خودش همی می­سوختیده و حتما اون خصم بیچاره­ای که اون شب بالشش رو سنگ کرده بوده هم من بوده بودم و در راستای لطیف شدن جو شب امتحان رو میزم متقارب مثمن محذوف رو ضرب گرفته بودم که رسیدم به بخشی از توضیحات استاد بزرگوار عزیز آقای یوسفی. نوشته بود: چنین است در سایر نسخه ها!

+شب امتحان آدم از ترک رو دیوارم خنده­ش می­گیره خب!

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک...

سلام به همه! آی جماعتی که از سر بیکاری یا جستجوی تصادفی گوگل یا به هر دلیل دیگری ادبی بیست و سه را میبینید، اینجا معمولاً اینقدر ساکت نیست، اینقدر کسل کننده نیست، حتّی اینقدر خلوت هم نیست! از هشتاد و نه تا حالا داریم مینویسیم، اینجا یکی از معدود جاهای دنیا(مجازی یا واقعی) ست که آرامم میکند وقتی حالم گرفته! آی ملّت! این گروهی که سمت راست صفحه اسمهایشان را میبینید، الان لابد سر همه شان خیلی خیلی شلوغ شده، لابد دسترسی به اینترنت ندارند خب! معمولاً توی نوشته هایم شعری هم مینویسم، که دانشجوی ادبیّاتم دیگر...!

آی جماعت! این شعر را بچّه های المپیاد ادبی خیلی دوست داشتند! سه سال پیش، روزی مثل امروز، تازه چند روز بود که هم را دیده بودیم! تیر هشتاد و نه! آی مردم دنیا! سه سال از آن روزها میگذرد، ولی هنوز برایم حکم پریروز را دارند که با پسری که مثل داداشم دوستش دارم حرف میزدم! یعنی یک خاطره خوب، یعنی یک چیز خوب!

آی ملّت، بیشتر مردهای بیست و سوّمین المپیاد ادبی  در عکس پایین هستند؛

از چپ، اوّلی اسمش علی است. تهرانی است و دانشگاه تهران میخواند، بار آخری که دیدمش قیافه اش نسبت به این عکس خیلی فرق کرده بود. آن روزهای المپیاد شماره چشممان تقریباً مساوی بود، حوالی سه و نیم!

بعدی اسمش مسلم است، شعر خاقانی را تغییر داده بود که «دلم از عشق نجبباد(نجف آباد اصفهان!) کمِ تهروون بگرفت...»! هنوز صد و پنجاه تومن بدهکارم به او، او هم در دانشگاه تهران درس میخواند!

بعدی اسمش امیرمحمّد است، از قضای روزگار او هم تهرانی است و دانشگاه تهران میخواند، با مسلم هم رشته است! اخلاق ساده اش را دوست دارم، اگر نتایج کنکور نود را دنبال کرده باشید میشناسیدش!

بعدی حسین است، همرشته خودم! اهل اصفهان است، آدم عجیبی است، هر جنبه اش را که بشناسید یک جنبه دیگر برای رو کردن دارد.

بعدی محمّد است، اهل بیرجند، همیشه میگفت بیرجند یک مفهوم فرهنگی است! اوّلین نفر دوره ما بود که متاهّل شد(نامرد شیرینی اش را هنوز نداده!). یک نکته متمایز کننده درباره او وجود دارد، او تنها آدم این عکس است که دانشگاه تهرانی نیست!

بعدی علی است، اهل اصفهان، برق میخواند در دانشگاهمان! یک روز هر سکی پیشنهاد ناهار داد، او با لهجه اصفهانی گفت «نون میگیریم، پِنیر!». هنوز هم در خوابگاه، حتّی توی خانه بعضی وقتها نقل قول از او میکنم!

پسری هم که جلوی همه نشسته است، عبدالله است، نفر سوّم کنکور نود! خیلی آدم آرامی بود، کلّاً نمیتوانم صدای بلندش را تصوّر کنم! اهل بندپی شرقی، شمال کشور!

دوتا از بچّه ها در عکس نبودند که آنها هم دانشگاه تهرانی نیستند؛ منوچهر، کرمانی بود، زبانشناسی میخواند توی اصفهان الان! به سره نویسی خیلی علاقه داشت، کلّی با هم سر این موضوع بحث کردیم!

محمّد هم بود، اهل ملایر، امیرکبیری شده! وسط دوره همه چی را ول کرد بلند شد رفت حج! بدون هیچ منظوری میگویم، اگر قرار باشد به خاطر یک نفر بخواهم المپیاد تکرار شود، این بچّه است!

خودم هم پشت دوربینم. ببخشید اگر طولانی شد! خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

یادش بخیر لطف و صفای المپیاد

حال المپیاد و هوای المپیاد

یادش بخیر،هر که مرا دیده بود،گفت

زحمت کشیده است برای المپیاد!

حتی هنوز هم دل من تنگ می شود

در این فضا برای فضای المپیاد

این است حاصل من از این چند بیت شعر

"سخت است گفتن از رفقای المپیاد!"

یادش بخیر،حسرت و افسوس این لقب

"دارنده مدال طلای المپیاد..."

بودی تو در کنار من و من کنار تو

فرقی نداشت طعم غذای المپیاد!

با دیدن لطافت لبخندهای تو

دلچسب بود ثانیه های المپیاد

خیلی گذشته است از آن،یاد آن بخیر!

یادش بخیر،لطف و صفای المپیاد!