سلام به همه! آی جماعتی که از سر بیکاری یا جستجوی تصادفی گوگل یا به هر دلیل دیگری ادبی بیست و سه را میبینید، اینجا معمولاً اینقدر ساکت نیست، اینقدر کسل کننده نیست، حتّی اینقدر خلوت هم نیست! از هشتاد و نه تا حالا داریم مینویسیم، اینجا یکی از معدود جاهای دنیا(مجازی یا واقعی) ست که آرامم میکند وقتی حالم گرفته! آی ملّت! این گروهی که سمت راست صفحه اسمهایشان را میبینید، الان لابد سر همه شان خیلی خیلی شلوغ شده، لابد دسترسی به اینترنت ندارند خب! معمولاً توی نوشته هایم شعری هم مینویسم، که دانشجوی ادبیّاتم دیگر...!
آی جماعت! این شعر را بچّه های المپیاد ادبی خیلی دوست داشتند! سه سال پیش، روزی مثل امروز، تازه چند روز بود که هم را دیده بودیم! تیر هشتاد و نه! آی مردم دنیا! سه سال از آن روزها میگذرد، ولی هنوز برایم حکم پریروز را دارند که با پسری که مثل داداشم دوستش دارم حرف میزدم! یعنی یک خاطره خوب، یعنی یک چیز خوب!
آی ملّت، بیشتر مردهای بیست و سوّمین المپیاد ادبی در عکس پایین هستند؛

از چپ، اوّلی اسمش علی است. تهرانی است و دانشگاه تهران میخواند، بار آخری که دیدمش قیافه اش نسبت به این عکس خیلی فرق کرده بود. آن روزهای المپیاد شماره چشممان تقریباً مساوی بود، حوالی سه و نیم!
بعدی اسمش مسلم است، شعر خاقانی را تغییر داده بود که «دلم از عشق نجبباد(نجف آباد اصفهان!) کمِ تهروون بگرفت...»! هنوز صد و پنجاه تومن بدهکارم به او، او هم در دانشگاه تهران درس میخواند!
بعدی اسمش امیرمحمّد است، از قضای روزگار او هم تهرانی است و دانشگاه تهران میخواند، با مسلم هم رشته است! اخلاق ساده اش را دوست دارم، اگر نتایج کنکور نود را دنبال کرده باشید میشناسیدش!
بعدی حسین است، همرشته خودم! اهل اصفهان است، آدم عجیبی است، هر جنبه اش را که بشناسید یک جنبه دیگر برای رو کردن دارد.
بعدی محمّد است، اهل بیرجند، همیشه میگفت بیرجند یک مفهوم فرهنگی است! اوّلین نفر دوره ما بود که متاهّل شد(نامرد شیرینی اش را هنوز نداده!). یک نکته متمایز کننده درباره او وجود دارد، او تنها آدم این عکس است که دانشگاه تهرانی نیست!
بعدی علی است، اهل اصفهان، برق میخواند در دانشگاهمان! یک روز هر سکی پیشنهاد ناهار داد، او با لهجه اصفهانی گفت «نون میگیریم، پِنیر!». هنوز هم در خوابگاه، حتّی توی خانه بعضی وقتها نقل قول از او میکنم!
پسری هم که جلوی همه نشسته است، عبدالله است، نفر سوّم کنکور نود! خیلی آدم آرامی بود، کلّاً نمیتوانم صدای بلندش را تصوّر کنم! اهل بندپی شرقی، شمال کشور!
دوتا از بچّه ها در عکس نبودند که آنها هم دانشگاه تهرانی نیستند؛ منوچهر، کرمانی بود، زبانشناسی میخواند توی اصفهان الان! به سره نویسی خیلی علاقه داشت، کلّی با هم سر این موضوع بحث کردیم!
محمّد هم بود، اهل ملایر، امیرکبیری شده! وسط دوره همه چی را ول کرد بلند شد رفت حج! بدون هیچ منظوری میگویم، اگر قرار باشد به خاطر یک نفر بخواهم المپیاد تکرار شود، این بچّه است!
خودم هم پشت دوربینم. ببخشید اگر طولانی شد! خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر
یادش بخیر لطف و صفای المپیاد
حال المپیاد و هوای المپیاد
یادش بخیر،هر که مرا دیده بود،گفت
زحمت کشیده است برای المپیاد!
حتی هنوز هم دل من تنگ می شود
در این فضا برای فضای المپیاد
این است حاصل من از این چند بیت شعر
"سخت است گفتن از رفقای المپیاد!"
یادش بخیر،حسرت و افسوس این لقب
"دارنده مدال طلای المپیاد..."
بودی تو در کنار من و من کنار تو
فرقی نداشت طعم غذای المپیاد!
با دیدن لطافت لبخندهای تو
دلچسب بود ثانیه های المپیاد
خیلی گذشته است از آن،یاد آن بخیر!
یادش بخیر،لطف و صفای المپیاد!