دلم لک زده...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

سلام به همه!

آدم اخباری از قبیل همین زلزله سراوان را که میشنود، اوّلش سخت است بخواهد حرف بزند، ولی کم کم...

حدود دو هفته و نیم قبل از اینکه زلزله بیاید آنجا بودم؛ با یک جماعت از چندتا دانشگاه کشور، رفته بودیم درس دادن را...

نیازی به تعریف کردن نیست، آدمهای خوبی بودند، همین که در نماز جمعه ماها تنها کسانی بودیم که لباس بلوچی نداشتند و مهر جلویشان بود، کفایت میکند به نظرم...

خودم هم فکر میکنم میبینم اگر زلزله دو هفته و نیم پیش بود چه میشد؟ ولی خب لااقل مثل آن ینده خدا در حکایت بوستان نیستم که اگر سرایش برکنار باشد، آتش گرفتن شهری برایش مهم نیست.

این شعر برایم جالب یود، گفتم بنویسم! در این بحبوحه درس خواندنها برای امتحاناتی که زودتر برگزار میشوند(سیاست بسیار علمی و تمیزی است!!!) بدم نیست، یا لااقل امیدوارم نباشد. اگر خوب هم نبود، به حساب آن همه شعری که نوشتم ببخشید! خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

دوست خوبم! از تو گله ها دارم من     گله ها از تو و از فاصله ها دارم من

گله از سردی رفتار تو با دوست خود      تو مرا دشمن میدانی یا دوست خود؟

خودت انصاف بده، گرمی رفتارت کو؟     گل پرخار شده، غنچه بی خارت کو؟

آی مرد ادبیّات و علوم انسانی!                  دوستت دارم و این را تو خودت میدانی

من و تو مثل همیم و خودمان میدانیم                 پس چرا روی ز یکدیگر میگردانیم؟

شب شده، جای تو خالیست، خودم میدانم          تا سحر منتظر آمدنت میمانم

من همانم که هر یار تورا میدیدم       ذوق میکردم و در پوست نمیگتجیدم

تو همانی که هریار مرا میبینی       قصد داری پای صحبت من ننشینی

میشود-گرچه به پرخاش- صدایم یکنی؟      که دلم لک زده "داداش" صدایم بکنی

دیشب از خواجه شیراز دو بیتی خواندم      تو نبودی، تنها بودم و تنها ماندم

" ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست"     " حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست"

" ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم"     " غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم"

چند روزست برای تو دلم تنگ شده       نکند آینه قلب تو هم سنگ شده؟

دل تو هیچ زمان سنگ نبوده است و نیست        هیچکس مثل تو یکرنگ نبوده است و نیست

شک نکن تا نفسم هست، میان دلمی       پس به تو دسترسم هست، میان دلمی!

شک نکن دوست تو بوده ام و خواهم یود           به خدا وقت دعا چشم تو در یادم بود

احتیاجی به درازیّ سخن نیست عزیز          موقع قافیه پردازی من نیست عزیز!

آفریننده زیبایی ها حافظ تو!         چه کسی بهتر از او هست؟ خدا حافظ تو!

شما بگین

سلام دوستها!

من بی مقدمه یه سوال دارم از همه،البته فکر کنم اونایی که الان تو دانشگاه ادبیات می خونن بهتر بتونن جوابشو بدن.سوالم اینه که هنوزم ادبیات براتون همونه که تو17سالگی بود؟اگه فرق کرده فرقش چیه؟در جهت مثبت تغییر کرده یا منفی و دلیلش چی بوده؟هنوزم با همون شوق دوستش دارید؟یادتون هست که زمان المپیاد درصد بسیاری از ما فرقه ملامتیه ادبیات رو تشکیل داده بودیم ،این یکی مدیرشون جلو پاش سنگ می انداخت که بچه ی مخ ریاضیش نره ادبیاتچی بشه،اون یکی خودش تنهایی مجبور بود بدوه دنبال منابع چون تو مدرسشون هیچکی کمکش نمیکرد،یکی دیگه رو تو سرش  می زدن که المپیاد نون و آب نمیشه برو فکر امتحان نهایی و کنکورت باش...و همه اینا رو تحمل کردیم تا رسیدن به مدال و باز بعدش فصل جدید ملامت!اونایی که پیش دانشگاهی رو جهشی خوندن یا امتحانای تغییر رشته رو می دادن به چشم تجدیدی بهشون نگاه می شد،واسه ثبت نام دانشگاه سر و کار آدم به کسایی می افتاد که اصولا توی باغ نبودن و...حالا نمیگم که همش مصیبت بود اما بالاخره سختی هایی داشت که یادمه خیلی ها توی وبلاگهاشون به اینجور مسائل می خندیدن و دلشون خوش بود که همه اینا رو به خاطر گل روی ادبیات عزیز تحمل می کنن.حالا که3سال گذشته هنوز همون طورید؟برای شروع از حس این روزای خودم میگم که دلیل این سوالامم روشن بشه:

راستش اخیرا چندباری مچ خودمو در حالی که داشتم میگفتم"بیکارتر و بی خاصیت تر از این ادبیاتچی ها خودشونن"گرفتم و یهو حرفمو قورت دادم و با خودم گفتم چی دارم میگم من؟ناسلامتی خودمم جزوشونم و سالها درباب اهمیت ادبا در جامعه و تاثیر انکارنشدنی شون روی منبر رفتم!کلی با ادبیات عشق کردم و ملامت کشیدم و شب امتحان کتاب  داستان زیر بالشم قایم کردم و با دبیرای ادبیاتمون دعوام شده و رو پیشونیم تو فامیل و رفقا و مدرسه و همه جا مارک ادبیات خورده.اما دقت که می کنم می بینم هروقت کسی ادبیاتو زیر سوال برده و پرسیده"شماها به چه دردی می خورید؟"جوابم خیلی محکم این بوده که فردوسی زبان فارسی را جاودانه کرد و انتقادات اجتماعی حافظ  شاهکار بود رمانهای ویکتور هوگو درباره انقلاب فرانسه چنین و چنان!و این وسط معلوم نمی شد که بالاخره"من"به چه دردی می خورم.اخیرا خودم کم و بیش به جوابش رسیدم.در این3سالی که دیگه رسما ادبیاتی بودم نقشم در دانشگاه امتحان دادن و تحقیق آبکی اساتید رو نوشتن(یا اصلا بی خیال نمره شدن و ننوشتن!)بوده و در فامیل این که هر کسی معنی کلمه ای رو نمی دونه از من بپرسه و تو عید و عزا پیامک ادبی(به استنباط خودش!) بفرسته و هروقت توی تلویزیون شب شعر یا میز گرد "فلان شاعرشناسی"پخش میشه یاد من بیفته.

حقیقتش اتفاقی افتاده که من باورم نمیشه و اون اینکه به فکر تغییر رشته تو ارشد افتادم.حتی به بهای کنکور دادن!میگم ادبیاتچی خوب باید راه منحصر به فرد تاثیر گذاشتن روی جامعه رو خودش پیدا کنه،مثل همون حافظ و فردوسی و هوگو و امثالهم که ما ادبیاتیا ازشون آبرو قرض می کنیم،و من تا به حال این راهو پیدا نکردم و چندان امیدوار نیستم که پیداش کنم و اگرم بخوام بکنم ضرورتی نیست که دکترای ادبیات داشته باشم.دارم می بینم که شاعر و نویسنده مورد علاقه من ادبیات نخوندن در حالی که به نظر من استانداردن و به گواهی ادبای آکادمیک مورد تایید.و کسانی هستن که با ادبیات شروع کردن و الان ادبیاتی شناخته نمیشن اما همون فعالیتی رو دارن که به نظر من یه"علوم انسانی دان"باید داشته باشه.شکی نیست البته که ادبیات هم در آغاز کمکشون کرده اما باهاش نتونستن زیاد ادامه بدن،لااقل تو دنیای امروز که راه مسلط شدن به افکار دیگران در چیزی جز قصاید غرا و غزلهای نغز هست!البته این اشخاص از لعنه الله علیه ترین آدمایی هستن که من شناختم،به عنوان مثال یکیشون همون بزرگمهر بی شرف و بی دین هست که متاسفانه المپیادی هم...و اینها به من انگیزه میدن که ادبیات رو بذارم کنار و دنبال رشته ای بگردم که از طریق اون بشه هر چه راحت تر و سریع تر(و محکم تر)تو دهن اینا زد.

 

اما از طرفی_درست مثل مردی که می خواد زن دوم بگیره_نگرانم دلم برای اون وقتایی که بچه تر بودم و عاشق ادبیات تر و باهاش خوشحال تر،تنگ بشه.هر چی باشه از صدقه سر همین المپیاد"ادبیات"بود به هرجا که رسیدیم...

منتشر نشده از بهترین دوره المپیاد ادبی

این صندلی عزیز...

 

 

این همون مدالای اتاق آقای صولتیانه که خانم شادکام هی تعریفشون رو می­کردن

 

 

بیاین یه روز قرار بذاریم با هم بریم باشگاه باز... کسی نمی­دونه الان چه خبره اونجا؟

 

 

:)

می­خواستم صبر کنم همه عکسا جمع بشن بعد بذارم­شون براتون ولی فرشته برام یه عکسی فرستاده که نمیشه نگهش داشت تا اون موقع. اون چیزی که گوشه چپ تخته می­بینین آدم فضایی نیست. خدای اینگاهاس! یادتونه که؟ :)))

یادش به خیر دکتر صفوی

چقد دلم تنگ شد براش...

 

یه پیشنهاد!

نمی­دونم بزرگ شدن و دغدغه های جدید پیدا کردن چه منافاتی با وبلاگ­مون داره که بعضیاتون پیش خودتون فکر کردین اگه نیاین محاق خیلی هنر کردین و به جماعت فرهیخته ی آینده نگر ــ مقابل خاطره باز گذشته پرست ــ تبدیل شدین. محاق قرار بود یه جایی باشه که ارتباط ما توش با هم حفظ بشه...

حالا حرفم اینا نیست. این صرفا یه درد دل بی­فایده است که حوصله­ی تموم کردنشو ندارم فعلا.

از اونجایی که همین جوری هم بعد دو سال و خورده ای از دوره­مون رم کامپیوتر خیلیا سوخته و ویروس به جون اطلاعات ارزشمند دوستان افتاده و معلوم نیست که بعدها چی بشه و کی باشه و کی بره... من یه پیشنهاد دارم. برای یه بارم که شده همکاری کنین لطفا! این ایمیل محاقه: adabi23@yahoo.com

هر کی هر فایلی که از دوره داره لطف کنه بفرسته به این آدرس. زحمت دسته بندی و مرتب کردنشم با من. چون دیدم ــ با وجود اون همه بلوتوث روشن! ــ خیلی از بچه ها حتی بعضی از عکسای دسته جمعی مون رو هم ندارن. بعد همه شون که جمع شد می­ذارم همین جا برای دانلود انشاالله. پس همکاری کنین لطفا :)

یاد ایامی...

بهار شده و همه چیز نو 
داشتم قلبمو خونه تکونی میکردم و یه سری چیزا رو میریختم از توش بیرون که به کسایی برخوردم که اصلا از توش بیرون نخواهند رفت هیچوقت
به یادتون افتادم در واقع به یادمون افتادم!
عید همگی مبارک ایشالا که سال سبز وخوش و پر از سلامتی و موفقیت داشته باشین!
این که بگم اصلا غم نداشته باشین دروغه و نمیشه ولی ایشالا سالی باشه که سالها بعد که به 92 فکر میکنین لبخند به لبتون بشینه اونقدر که خوشی هاش بیشتر بوده
سال نو مبارک دوستان :)

محاق تکونی

 

چی بگم از این عکس؟

ممنون فرشته :)

بهار در جنوب شرقی ایران...

سلام به همه!آمدم دیدم این اوإل سالی جالب نیست هیچکس ننویسدُگفتم اوإلین نوشته سال را از سراوان،یکی از شهرستانهای سیستان و بلوچستان بنویسم.نوروز را آمده ایم اینجا به تدریس برای کنکور و دبیرستان.از حوالی شش صبح تا حوالی ده شب کارمان شده همین!درسهای خودمان هم هست،خلاصه یک وضعیّت جالبیست!بیشتر اهالی اینجا اهل سنّت هستند و پایبندیشان به سنّتها خیلی خیلی به چشم میاید.سراوان گرچه به دلیل دوری از مرکز استان خیلی توسعه نیافته ولی هنوز فرهنگ نسبتا دست نخورده ای دارد. زبان بلوچی نسبتا شیوایی در اینجا هست و هنوز سایه فرهنگ سنّتی را میشود در اینجا حس کرد.تقریبا همه مردم لباس بلوچی به تن میکنند،عمدتا سفید یا طوسی یا کرم رنگ،بعضا قهوه ای یا سبز.مردم نسبتا کم حرف و قانعی هستند.

دیوان شهریار دم دستم نیست،ولی دارم کاری درباره دکتر حمیدی شیرازی میکنم.اشعار زیبایی از او در اشک معشوق و فنون شعر-دوتا از کتب معروفش-هست.این شعر را از فنون شعر مینویسم که شعر جالبیست.

سال نو همگی مبارک،دعای سالی خوب و پرخیر برای همه،و طبق عادت همیشگی خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

گر اسیر تو ام و بسته بند دگرانم    

دل بیرحم تو انداخت در این بارگرانم

خار بی برگ و بری بودم و صد غنچه پنهان

کندی از باغ و نشاندند به باغی دگرانم

گفتمت این همه ارزان مدهم زآنکه بیرزم

گفتی ارزانتر از اینم که دهی باز گرانم!

خون دل خوردم و شاخه زدم و ریشه دواندم

غرق گل گشتم و صد نرگس شهلا نگرانم

سالها جز تو نخواندم بر خود سیمبری را

طعن کردی که نخواهد تنی از سیمبرانم!

تو چه کردی؟تو گلی کندی و خار بنشاندی

آنچه خلقی همه یکرویه برآنند برآنم!

سوختم شمع صفت عمر و جهانی به تحیّر

که چرا با همه گل در غم یک گل نگرانم!

همه شب بود و من و طعنه و این ناله پنهان

که اگر خلق نه کورند،من از بی بصرانم

پرده از روی تو ناچار به صد نغمه دریدم

تا بسوزند و تو پنداشتی از پرده درانم

عاشق کینه ورم دانی و داند همه مردم

گر تو بیداد گری یا که من از کینه ورانم

گرچه ای آرزو از دیده چو اشکیم براندی

من به دنبال تو ای عمر،بجز اشک نرانم...