سلام به همه!آمدم دیدم این اوإل سالی جالب نیست هیچکس ننویسدُگفتم اوإلین نوشته سال را از سراوان،یکی از شهرستانهای سیستان و بلوچستان بنویسم.نوروز را آمده ایم اینجا به تدریس برای کنکور و دبیرستان.از حوالی شش صبح تا حوالی ده شب کارمان شده همین!درسهای خودمان هم هست،خلاصه یک وضعیّت جالبیست!بیشتر اهالی اینجا اهل سنّت هستند و پایبندیشان به سنّتها خیلی خیلی به چشم میاید.سراوان گرچه به دلیل دوری از مرکز استان خیلی توسعه نیافته ولی هنوز فرهنگ نسبتا دست نخورده ای دارد. زبان بلوچی نسبتا شیوایی در اینجا هست و هنوز سایه فرهنگ سنّتی را میشود در اینجا حس کرد.تقریبا همه مردم لباس بلوچی به تن میکنند،عمدتا سفید یا طوسی یا کرم رنگ،بعضا قهوه ای یا سبز.مردم نسبتا کم حرف و قانعی هستند.

دیوان شهریار دم دستم نیست،ولی دارم کاری درباره دکتر حمیدی شیرازی میکنم.اشعار زیبایی از او در اشک معشوق و فنون شعر-دوتا از کتب معروفش-هست.این شعر را از فنون شعر مینویسم که شعر جالبیست.

سال نو همگی مبارک،دعای سالی خوب و پرخیر برای همه،و طبق عادت همیشگی خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

گر اسیر تو ام و بسته بند دگرانم    

دل بیرحم تو انداخت در این بارگرانم

خار بی برگ و بری بودم و صد غنچه پنهان

کندی از باغ و نشاندند به باغی دگرانم

گفتمت این همه ارزان مدهم زآنکه بیرزم

گفتی ارزانتر از اینم که دهی باز گرانم!

خون دل خوردم و شاخه زدم و ریشه دواندم

غرق گل گشتم و صد نرگس شهلا نگرانم

سالها جز تو نخواندم بر خود سیمبری را

طعن کردی که نخواهد تنی از سیمبرانم!

تو چه کردی؟تو گلی کندی و خار بنشاندی

آنچه خلقی همه یکرویه برآنند برآنم!

سوختم شمع صفت عمر و جهانی به تحیّر

که چرا با همه گل در غم یک گل نگرانم!

همه شب بود و من و طعنه و این ناله پنهان

که اگر خلق نه کورند،من از بی بصرانم

پرده از روی تو ناچار به صد نغمه دریدم

تا بسوزند و تو پنداشتی از پرده درانم

عاشق کینه ورم دانی و داند همه مردم

گر تو بیداد گری یا که من از کینه ورانم

گرچه ای آرزو از دیده چو اشکیم براندی

من به دنبال تو ای عمر،بجز اشک نرانم...