تعطیلی را زیاد دوست ندارم، خصوصاً اگر جمعه هم باشد!

سلام به همه! نظر به اینکه مدیر محترم نوشته خود را ثابت کرده اند آن بالا، این چندمین باری است که چندتا از حرفهای من میخورد پشت سر هم! ردّ صلاحیت شدن وزرای علوم و آموزش و پرورش چند ساعتی از روزمرّگی بیرونم آورد که بنشینیم بحث گوش کنیم که آقا، فلانی صلاحیّت داشت یا نه! تا اینجای تابستان اصلاً زود نگذشته، بقیّه اش را امیدوارم سرعت بیشتری داشته باشد. الغرض، امشب داشتم میگشتم، شعری از صائب را دیدم تصادفاً، سعید چند تا از شعرهای صائب را خیلی دوست داشت(او سبک هندی را به شدّت دوست دارد!)، این شعر یکی از آنهاست. الان هم چون نمیدانم کجاست، چند روز هم هست جوابی نداده این شعر را مینویسم. خداحافظ همه، سید رضا موسوی هفتادر

در گلستان بلبل و در انجمن پروانه باش

هر کجا دام تماشایی که بینی، دانه باش

کفر و دین را پرده دار جلوه معشوق دان

گاه در بیت الحرام و گاه در بتخانه باش

نور حسن لاابالی تا کجا سر بر زند،

بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه باش

جلوه مردان راه از خویش بیرون رفتن است

جوهر مردی نداری چون زنان در خانه باش

دامن هر گل مگیر و گرد هر شمعی مگرد

طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش

خضر راه رستگاری، دل به دست آوردن است

در مذاق کودکان، شیرینی افسانه باش

دست تا از تست، دست از دامن ریزش مدار

تا نمی در شیشه داری، تشنه پیمانه باش

تا شوی چشم و چراغ این جهان چون آفتاب

پوشش هر تنگدست و فرش هر ویرانه باش

بی محبّت نگذران عمر عزیز خویش را

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

سنگ طفلان میدهد کیفیّت رطل گران

نشئه سرشار میخواهی، برو دیوانه باش!

صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس میروی بیرون، لب پیمانه باش

ما زبان شِکوه را در سرمه خوابانیده ایم

ای سپهر بی مروّت، در جفا مردانه باش!

تا مگر صائب، چراغ کشته ات روشن شود

هر دلِ گرمی که یابی، گرد او پروانه باش

الا تعساً لاایّام الفراقِ...

سلام به همه! سه شنبه، بیست و دوّم مرداد هزار و سیصد و نود و دو! یک روز تقریباً معمولی، یک روز تقریباً کسل کننده! حالا شکر خدا گرما مزید بر علّت نشده در این چند روز، این یکی دارد راه میاید! نوشتن همین چند خطّ اوّل نزدیک بیست دقیقه طول کشید، سیاسی هم بلد نیستم بنویسم که لااقل به بهانه بررسی وزرا در بهارستان کمی درازتر شود! کاش شماها اینطوری نشوید! این شعر مال سایه است، قافیّه هایش خاصّ(مصراعهای بین بندها، هم قافیه اند با بیت اوّل بند قبل از خودشان) و حتّی ابیاتش(همه بندها پنج تا مصراع دارد، جز بند آخر)؛ تکرارهایش شاید در نگاه اوّل به چشم نیایند، پیشنهاد میکنم لااقل دوبار بخوانیدش! مواظب خودتان باشید، خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

دیدم و می آمد از مقابل من دوش

خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش

غمزده چون ماهتاب آخر پاییز

دوخته بر روی من نگاه غم انگیز

من به خیال گذشته بسته دل و هوش

ماه، درخشنده بود و دریا، آرام

ساحل مرداب، در خموشی و ابهام

شب ز طرب میشکفت، چون گل رؤیا

عکس رخ مه در آبگینه دریا،

چون رخ ساقی که واژگون شده در جام!

او به بر من نشسته، عابد و معبود

دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود

زورق ما میگذشت بر سر مرداب

چهره او زیر سایه روشن مهتاب

لذّت اندوه بود و مستی و غم بود

سر به سر دوش من نهاده و دلشاد

زمزمه میکرد و زلفش از نفس باد

بر لب من میگذشت، نرم و هوس خیز

چون می شیرین، به بوسه های دل انگیز

هوش مرا میربود و مستی میداد

مست طرب بود و چون شکوفه سیراب

بر رخ من خنده میزد آن گل شاداب

خنده او جلوه امید و صفا بود

راحت جان بود، عشق بود، وفا بود!

لذّت غم مینشست در دل بیتاب!

دیدم و می آمد از مقابل من دوش

خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش

آه کز آن خنده آشکار شنفتم

«بنگر، رفتم دگر ز دست تو، رفتم!»

ناله فرو ماند در پس لب خاموش

غمزده چون ماهتاب آخر پاییز

دوخته بر روی من نگاه غم انگیز

دیگر در خنده اش امید و صفا نیست

راحت جان نیست، عشق نیست، وفا نیست

دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز!

مینگرم در خیال و میشنوم باز

میرود و میدهد به گوش من آواز

«بنگر، رفتم دگر ز دست تو، رفتم!...»

 

دستی که گاه خنده به آن خال میبری...

سلام به همه! اگر امشب ماه را دیدند، عیدتان مبارک! نگویید تبریک نگفت! اگر هم ندیدند، خب عیبی ندارد، یک روز دیگر هم روزه میگیریم! در این چند سال، کمتر غزلی از شهریار هست که خیلی به دلم نشسته باشد و اینجا ننوشته باشم؛ این است که این دست شعرهایش را هم مینویسم، گرچه به زیبایی شعرهای شاخش(!) نیستند. زیاد صحبتی برای نوشتن ندارم! تازه هنوز چند روز است تابستان نصف شده، نصف دیگرش را هم باید منتظر بمانیم، آه خدا!!!

همان خدا حافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

گفتی تو هم به مجلس اغیار میروی

اغیار خود منم تو پی یار میروی

بی خار نیست گرچه گلی در جهان ولی

حیف از تو گل، که خود عقب خار میروی!

ای نو عروسِ پرده نشینِ خمِ شراب

گفتم که خود به خانه خمّار میروی!

احرام بسته ایّ و حرامت نمیکنم

دل داری و به کعبه دلدار میروی

باری خیال خود به پرستاریَم گذار

ای ناطبیب کز سر بیمار میروی

یعقوب بینوا نه چو جانت عزیز داشت؟

آخر چه یوسفی که به بازار میروی؟!

این بار غم کمر شکن است ای دل از خدا

یاری طلب، که زیر چنین بار میروی

گیرم مسیح آیت و منصور رایتی

ای دل نگفتمت که سر دار میروی(؟)

این آخرین غزل به خداحافظی بخوان

ای بلبل خزان که ز گلزار میروی

دیگر میا که وعده دیدار ما به حشر

آن هم اگر به وعده دیدار میروی

دنبال توست آه دل زار شهریار

آهسته رو که سخت دل آزار میروی

(یک سوت ممتد)، سه سال گذشت...

سلام به همه!

این وقت شب نوشتن هم لذّت خاص خودش را دارد! حالا در راستای تغییراتی که در اداره مدیریّت کشور پیش آمده و رسیدنمان به روزهای آخر ماه خدا و روزهای وسط تابستان (یزد در این روزها داغ است، داغِ داغِ داغ!)، امشب کمی طولانی تر مینویسم؛ یعنی نه اینکه خودم روده درازی کنم، شعرها کمی طولانی ترند! بعد مدّتها امشب کلیّات سعدی را باز کردم، این غزلی است که در مصاحبه خواندم (به نظرم مجموعه متون مصاحبه مجموعه جالبی میشود!). آن یکی شعر، پیشنهاد سعید است، شعری یزدی از یک نفر به نام عبدالحسین جلالیان (این آقای جلالیان یک شرح چهارجلدی بر حافظ دارد که در تالار ابوریحان هست). شعر زیبایی است، گرچه بعضی قسمتهایش را خودم هم نفهمیدم! فقط لطفاً این نکته را در نظر داشته باشید که یزدی ها، تکیه تمام کلمات (مال هر زبانی که باشد) را میگذارند روی هجای اوّل! دقیقه نودِ رمضان هم دعا کنید خدا میفهمد! خداحافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نــظـر بـه حـال پـریـشـان مـا نـیـنـدازی

وصــال مــا و شـمـا دیـر مـتّـفـق گـردد      

کـه مـن اسـیـر نـیـازم، تـو صـاحـب نازی

کـجـا بـه صـیـد مـلـخ هـمـتـت فـروآیـد     

بـدیـن صـفـت کـه تـو بـاز بـلـنـدپروازی؟

بـه راسـتـی کـه نـه هـمبازی تو بودم من!      

تـو شـوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی!

ز دسـت تـرک خـتـایی کسی جفا چندان  

نـمـیبـرد، کـه مـن از دست ترک شیرازی

و گـر هـلاک منت درخورست باکی نیست    

قـتـیـل عـشـق شـهیدست و قاتلش غازی!

کـدام سـنـگدلست آن که عیب ما گوید      

گـر آفـتـاب بـبـیـنـی چـو مـوم بـگـدازی

مـیـسّـرم نـشـود سـر عـشـق پـوشـیدن       

کـه عـاقـبـت بـکـنـد رنـگ روی غـمازی

چـه جـرم رفـت کـه با ما سخن نمی‌گویی؟ 

چـه دشـمـنیست که با دوستان نمی‌سازی؟

مـن از فـراق تـو بـیـچـاره سـیـل می‌رانم     

مــثـال ابـر بـهـار و، تـو خـیـل مـی‌تـازی

هـنـوز بـا هـمـه بـدعـهـدیـت دعـاگـویـم    

کـه گـر بـه قـهـر بـرانـی، بـه لطف بنوازی

تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی را       

بـه یـک ره از نـظـر خـویـشـتـن بیندازی

 

تُف در چماق اومد و یَلَّم نموند و رف

گفتم بیگیر بیشین، گَف و حرفم نخوند و رف

فهمید و دید رو تُوَّه میسوزم چو گوشت خوم (!)

آتیش بجون، در آتیش و اُووُّم نشوند و رف

گفتم بیگیر بیشین رو لاحاف و گَفُم بزن

نَیشِسَّه زود بُلَن شد و خود را تکوند و رف

تیر نگاه دلبر من تیزه چون دِروش

نا تا شونه دل و جگرم را دروند و رف*

گفتم چشم به راه وصال تو کور شد

ورجِسّ و قطره چَش توی چشمم چکوند و رف

مرغ دلم که سالیه نِشکِش تو نِشکِشه

سَین زد یهو تو بالش و از بون پروند و رف

اونباری بَسَّهِ جُل و پِندِش جا هِشته بود

گفتم میاد ممونه که ورداش کشوند و رف

اومد بگه دِیَه نمیایم، بسم شده

زهر فراق را به جلالی چشوند و رف

*نفهمیدم معنای این بیت چیست!

 

 

 

سلام :)

ادیبان بیست و سه ای! بدانید و آگاه باشید یه هفته وقت هست برای ثبت نام همایش بنیاد.

ثبت نام بفرمایین!

هیچ زمانی مناسب تر از این هست برای قراری که گذاشتیم با هم عاخه؟

+ نشه باز مثل اون موقع ها که تا لحظه ی آخر هر سخنرانی ای رو می شستین ها!

ما قراره همایش رو پیچونده باشیم

بگم از همین الان

پ.ن: اسمس اومده که تا بیستم ثبت نام تمدید شده
لطفا هر کی هر مشکلی با ثبت نام داره
با این ایمیل در جریان شون بذاره
ham7@bmn.ir
یا زنگ بزنه دبیرخونه: 6-22414193

  • با توجه به محدوديت پذيرش در همايش؛ به محض تكميل ظرفيت، ثبت نام متوقف خواهد شد؛ لذا مناسب است مدعوين گرامي در اسرع وقت نسبت به تكميل ثبت‌نام خود اقدام فرمايند.

+ من نمی تونم هزینه رو پرداخت کنم!!! نمی دونم چرا؟! :/ لطفا بقیه دوستان چک کنن ببینن می تونن تو قسمت پرداخت آنلاین هزینه رو براشون بریزن؟!

شاید مدیریت رو مجانی دعوت کردن :)

خخخخخخخخخخخ

لازم به ذکر نیست دیگه که؟ لازمه؟ پول تون رو حروم بازدیدای خز اینا نکنین خودمون می خوایم بریم یه جای خوب :دی

ما شبی دست برآریم و ...

سلام به همه!

دنبال بهانه ای می‌گشتم که امشب شعر ننویسم روی وبلاگ، گفتم بگذار کمی درد دل کنم؛ حکایت همیشگی این شبها که آدمها التماس دعا دارند از هم (و چقدر خوب است اینکه کسی که خیلی دوست داری با هم حرف بزنید، لااقل به بهانه التماس دعا هم که شده خبری از تو بگیرد!)، حکایت حرفهایی که در عین حال که نمیشود به کسی گفت منتظر هستی که آدمی از همین آدمهای معمولی بشنودشان، حکایت ماه خدا، حکایت اینکه گاهی دلت به اندازه آسمان خدا میگیرد از بی اعتمادی های آدمها به هم، حکایت چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم خواجه!

چند روز قبل، صحنه هایی دیدم در جایی که اصلاً نمیخواستم آنجا آنها را ببینم؛ آی آدمها! بعید میدانم نظر اغلب مردم شهرهای گرم غیر از این باشد که «تحمّل اسراف آب- حتّی در شهرهایی که شکر خدا منابع آبشان مشکلی ندارد- برای ما خیلی سخت‌تر است تا تحمّل آفتاب مرداد ماه!» دلایل جغرافیایی‌اش به کنار که مملکت کویری و خشک داریم و از این حرفها، فرض کنید گازمان هم مثل آبمان بود، فرض کنید یک زمستان گاز در خطر جیره بندی قرار میگرفت، مگر آن روزها نباید به فکر مناطق سرد باشیم؟ خب به طریق اولی...

بقیه شهرها را باید از اهالیشان پرسید، ولی عمر بیست و یکساله ام به من میگوید یزد اگر آب داشته باشد یزد نیست! یزد در روزهای بارانیش هم دلنشین هست، ولی آفتاب حق‌ها دارد بر گردنمان! مگر نه اینکه زاینده روز زرد پی اتصال سه تا استان به هم بوده و هست؟ خب از فیها خالدون تاریخ مملکتمان مشکل آب داشته‌ایم، لاید داشته‌ایم که داریوش دعا میکرد خداوند ایران را از خشکسالی محافظت کند، چنانکه از دشمن و دروغ! امشب برای باران هم دعا کنیم جای دوری نمیرود...

آقا یک اعتراف، هرچه با خودم کلنجار میروم دلم نمیاید این شعر را ننویسم! شاعرش شاید راضی نباشد اسمش اینجا بیاید، یک خاطره خیلی خیلی خوب از این شعر در دلم هست، مال خرداد هشتاد و نه، چند روز قبل از اعلام نتایج المپیاد! محمّد ونایی آخر پیامکهایش مینویسد التماس دعا (از دی ماه پارسال، شبی که نمره های رستم و اسفندیار اعلام شد تا حالا ندیده امش، مواظب خودت باش رفیق هر جا هستی!)، من هم خب به قول او، التماس دعا! خدا حافظ همه، سیّد رضا موسوی هفتادر

یک غنچه از لب تو چرا وا نمیشود؟

یک بوسه از تو سهم لب ما نمیشود؟

گفتم بخوان تو یک ورق از دفتر مرا

گفتی برو، برو، برو، حالا نمیشود!

همواره وعده ای تو فرداست، نازنین

تقویم روزهای تو فردا نمیشود؟

زاینده روز دیده ما را بگو نرو

این رودخانه قسمت دریا نمیشود

گفتم کسی شبیه تو پیدا کنم، ولی

اصلاً کسی شبیه تو پیدا نمیشود!

 میخواستم کنار تو باشم، ولی نشد

میخواستم برای تو، امّا نمیشود...

گفتم که از فراق تو مُردم، به خنده گفت

با مردن تو آخر دنیا نمیشود!

بعد از این شاهنامه می خوانم...

۱

چشم‌ها را به روی هم مگذار
كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش كن؛ در سكوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است
چه كسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه كن پسرم
هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا كن كه دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممكن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
كه پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شك نكن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مكر دشمن را
به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس
كركسان را مچاله خواهد كرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك
مرگ باید برادرت باشد!
 
شك ندارم به این حقیقت كه
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
كربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان كوچك من!
نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است
با سكوتت حماسه‌سازی كن!
 
دشمن از دست‌های كوچك تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر كوچك خود
تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...

حمیده سادات غفوریان

۲

شاهنامه به لالایی :)

 

ورق بزنید!

مرداد!

سلام به همه! اصلاً زود نگذشت این نصف رمضان! خداییش روزه شدن در گرما خیلی دوست داشتنی تر است! خب در این روزهای وسط تابستان یا باید برویم جام رمضان بازی کنیم، یا برسیم به درسهای دانشگاه و از این حرفها! ایفای نقش خروس در سحرها هم از گزینه های پیشنهادی خوب است! خلاصه، ایّام بدی نیست!

برای روز توّلد کریم اهل بیت شعر مناسبتی پیدا نکردم، از رهی معیّری مینویسم. شعر جالبی هست، لااقل به دل خودم خیلی نشست. این چند دقیقه مانده به افطار، مغزم زیاد به نوشته طولانی قد نمیدهد! مواظب خودتان باشید، خدا حافظ همه! سیدرضا موسوی هفتادر

گر به چشم دل جانا، جلوه های ما بینی

در حریم اهل دل، جلوه خدا بینی

راز آسمانها را در نگاه ما خوانی

نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی

در مصاف مسکینان، چرخ را زبون یابی

با شکوه درویشان، شاه را گدا بینی

گر طلب کنی از جان، عشق و دردمندی را

عشق را هنر یابی، درد را دوا بینی

چون صبا ز خار و گل، ترک آشنایی کن

تا به هرچه روی آری، روی آشنا بینی

نی ز نغمه واماند، چون ز لب جدا ماند

وای اگر دل خود را، از خدا جدا بینی

تار و پود هستی را، سوختیم و خرسندیم

رند عافیت سوزی، همچو ما کجا بینی؟

تابد از دلم شبها، پرتوی چو کوکبها

صبح روشنم خوانی، گر شبی مرا بینی

ترک خودپرستی کن، عاشقیّ و مستی کن

تا ز دام غم خود را، چون رهی رها بینی!