هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند...
سلام به همه! امشب طولانی ترین شب سال است، تصمیم گرفته بودم طولانی ترین نوشته ای را که تا حالا روی ادبی بیست و سه گذاشته ام بنویسم، به دلایلی گفتم ولش کن! در هر صورت، یادم هست شب یلدای پارسال تا پاسی از شب داشتیم حرف میزدیم همینجا!
شب یلدای پارسال شب خوبی بود، یادش بخیر!!!
امسال هم حالا توی این روزهای آخر ترم، با اعلام برنامه ترم بعد(که صرف نظر از خودش، اگر تغییر نکند نعمتی است!) و با نزدیک شدن به امتحانات و شلوغ شدن کتابخانه ها، انصافاً حوصله میماند آخر؟!
چرایی نوشتن شعر شهریار را که احتمالاً بدانید، دست خودم نیست، گاهی لازم میشود! امّا مسئله سر آن یکی شعر است؛ یادم هست تا حالا از حافظ روی ادبی بیست و سه ننوشته ام. خب بابا هر کسی حافظ دارد دم دستش! عزیزی بود که یک غزل حافظ را خیلی دوست داشت(سلیمی منذ حلّت بالعراقی...) این غزل را خودم خیلی دوست دارم، یعنی بین غزلیّات محبوب خودم بوده، سلیقه هیچکدامتان را درباره حافظ نمیدانم، فقط یادم هست منوچهر روز اوّلی که در خوابگاه بودیم، «باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش» را خواند! حافظ را که امشب میخوانید، شیرازی ها خصوصاً، یادتان باشد جرعه ای بر خاک هم بریزید ها!!!
حایتان خالی همین امشب بین بچّه های خوابگاه، درگیری مانندی هست که شب یلدا یا اربعین؟! الان هم خیلی وقت ندارم برای نوشتن اینها، ببخشید اگر اشکالی در آن بود!
خداحافظ
همه، سیّدرضا موسوی هفتادر ![]()
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
ماهم امشب با من آغوش نوازش باز دارد
آسمان غافل که بازش زین نوازش باز دارد
ما به دامان گل از دام قفس پر باز کردیم
وای بر مرغی که در دل حسرت پرواز دارد
خیزد از هر تار موی من یکی موزون ترانه
اهتزاز عشقم امشب چنگ دستان ساز دارد
مست و شیدا خواهم از لیلی وشی آویخت، یاران!
بید مجنونی سر پیوند سروی ناز دارد!
دلکش است افسانه آشفته عاشق ولیکن
قصّه عشق است، نه انجام و نه آغاز دارد
سینه دربند شمرانم نشیمنگاه و در بر
ماه رخساری که چشمش برق چشم انداز دارد
با غزال رام من جرم رمیدن چون نبخشی
ای دل آن چشم سیاهش بین چه شرم و ناز دارد
آنکه عمری راز دل از رازداران داشت پنهان
خواهد امشب بازگوید آنچه در دل راز دارد
در چنین شب بایدش پاک از غزل پرداختن طبع
هر که چون من دولت طبع غزل پرداز دارد
مرغ طبع سرکشم با کوهساران بسته پیمان
تا حدیث نغمه شوقم بلند آواز دارد
کوهسار است و دلم با چشم خونریزی گلاویز
این کبوتر بین که سودای شکار باز دارد
قند شعر فارسی تا کاروان رانَد در آفاق
شهریار امشب مذاق حافظ شیراز دارد
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!