ای وای اگر چشم سیاهی داغدارت کرده باشد...
سلام به همه.
تعطیلی نباید زیاد باشد. لااقل برای من. هیچوقت تعطیلیها را دوست نداشتهام. روزهای تعطیل، هیچ کار مفیدی نمیکنم. کارهایی هم که میکنم و ممکن است فایدهای هم داشته باشند، برای خودِ آن روز تعطیل نیستند؛ کارهایِ عقبافتادۀ روزهای غیرتعطیلند. جمعههای این چهارپنجسال، در اکثر اوقات هیچ حاصلی برایم نداشته.
تعطیلی اوّل سال فرق دارد، ولی خب تعطیلی هم حدّی دارد. لااقل برای من باید داشتهباشد!
بعد از چهار یا پنج سال، امسال اوّلین سالی است که نوروز را پیش خانوادۀ خودم خواهم بود. کلّ نوروزرا. مدّتها بود اینقدر با خواهرهایم کلکل نکردهبودم!
این روزها یزد بیشتر شلوغ است و به هوایش نمیشود اعتمادی داشت. از دوره تا الان، عادت کردهام که نوروزها، اگر ماشینهایی که چراغ میدهند، ایران 54 نباشند، باید آدرس بدهم و حواسم هم باشد که بباید بگویم میدان آزادی، نه باغ ملّی. بگویم میدان شهید بهشتی، و نه میدان مجاهدین! بگویم میدان امام حسن، نه میدان استکان نعلبکی! خیابان دهم فروردین، نه خیابان کرمان! چهاراه مهدیّه، نه چهارراه اعدام! اینها را نباید اشتباه کنم، که کسی که آدرس را میپرسد، شاید این اسمها را با اسمهای روی نقشه اشتباه بگیرد و ابرو را درست نکرده، چشم را کور کرده باشم!
برای شعر اوّل امسال، شعر بینام و نشان دم دستم بود، ولی خیلی وقت بود که میخواستم این شعر را هم بنویسم. چرا مخفی کنم، علاقۀ خاصّی به انوری نداشتهام، برایم شاعر خیلی مطرحی نبودهاست-آنچنان که ناصرخسرو برایم اعجابآور و تحسینبرانگیز بوده-، دلیلش را هم صرفاً کمخواندن انوری میدانم(یا شاید زیاد خواندن ناصرخسرو و خاقانی و اینها)؛ در عین حال، همۀ این حرفها دربارۀ تمام دیوان انوری است، جز این شعرِ خاصّش، که مدّتهاست از خواندنش موی بر اندام من بر پای میخیزد...
این، بیست و چند بیت اوّل قصیده است، بیهیچ تغییری.
خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر
نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر
نقش تحریرش از سینۀ مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیدۀ محرومان تر
ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع
خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر
تاکنون حال خراسان و رعایات بودست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر
نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی
ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون
وقت آنست که راند سوی ایران لشکر
خسرو عادل خاقان معظم کز جد
پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر
دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر
باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد
خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر
چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد
کی روا دارد ایران را ویران یکسر
ای کیومرثبقا پادشه کسری عدل
وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر
قصۀ اهل خراسان بشنو از سر لطف
چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر
این دل افکار جگر سوختگان میگویند
کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر
خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود
در همه ایران امروز نماندست اثر
خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر
بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
بر در دونان احرار حزین و حیران
در کف رندان ابرار اسیر و مضطر
شاد الا بدر مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در
خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک
در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر
کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند، از بیم خروشید نیارد مادر
آنکه را صدره غز زر ستد و باز فروخت
دارد آن جنس که گوئیش خریدست به زر
بر مسلمانان زان نوع کنند استخفاف
که مسلمان نکند صد یک از آن باکافر
هست در روم و خطا امن مسلمانان را
نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در
خلق را زین غم فریادرس ای شاهنژاد
ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک سیر
به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایهغزِ شوم پی غارتگر...
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!