خب خب خب! سلام به همگی.
ساعت الان دو و ده دقیقۀ بعدازظهرِ دهم اردیبهشت هزار و چهارصد و یکه؛ دوازده سال پیش، در این لحظات، هنوز داشتم کنار بلوار طالقانی یزد راه می‌رفتم به خیال اینکه آقای ساعت‌ساز ساعته رو ده دقیقه کشیده جلو و دو سه دقیقۀ دیگه وقت دارم؛ نگو بزرگوار داده بوده عقب!
چرا دروغ؟ فکر نمی‌کردم باورم نشه دوازده سال گذشته. تمام «دهم اردیبهشت‌»های این دوازده سال یادمه ها، می‌دونم کجا و مشغول چه کاری بودم (ناخودآگاهه، دربارۀ بعضی تاریخ‌ها اینطوریه) ولی خب عجیبه!
نمی‌دونم کجائین و چه می‌کنین؛ ولی دلم براتون تنگ شده جماعت. المپیاد شروع بهترین دورانی بود که تا حالا توی زندگیم داشتم و شماها افرادی بودین که واقعیش کردین. ازتون ممنونم.
یه چیزی منو کشید که بنویسم امروز. نمی‌دونم چی، نمی‌دونم چرا، فقط می‌دونم مثل خیلی وقت‌های دیگه گفتم «زمان منتظر نمی‌مونه. بذار بنویسیم کیف کنیم لااقل!».

خلاصه، سرتون رو درد نیارم.
خواستم به بهانۀ امروز، بگم هر جای دنیا که هستین، هر کار که می‌کنین، شخصاً بابت هر مدتی که دوستیم ممنونم. خوش گذشته و زیاد یاد گرفتم ازتون.

دربارۀ شعر امروز، این برای من یادآور غرورانگیزترین اتفاق زندگیمه. اگه اشتباه نکرده باشم مهر نودوهفت، پیش از اینکه خدمت تقریباً هر چیزی براش زحمت کشیده‌بودم رو ازم بگیره، در انجمن ادبی دانشکدۀ ادبیات خوندمش. (چقدر دلم برای اون ساختمون تنگ شده پسر!)
سر همگی سلامت. سیدرضا موسوی هفتادر. 

چشمان دل‌فریب و نجیبِ تو، انگیزۀ سرودنِ شاعرهاست.
بااین‌وجود، پاک و درخشان است؛ عاری ز دست‌سودنِ شاعرهاست!

الگویِ کاملِ غزلی زیباست؛ ترکیبِ سهل‌وممتنعی عینی!
تقلیدناپذیری و زیبایی، معیارِ خاص‌بودنِ شاعرهاست!

تلفیقی از تناسب و احساس است، مانندِ شعرها، مینیاتورها!
«قانون‌مدارکردنِ احساسات»؛ این، رازِ دل‌ربودنِ شاعرهاست!

در من نگاه کردی و مشتاقی، در جستجوی شعری و حق داری!
بعد از هر اتفاق خوشایندی، هنگام لب‌گشودنِ شاعرهاست.

سرگرمِ شعرِ من شده چشمِ تو؛ سرگرمِ من! سرِ تو سلامت باد!
هرچند چشمِ سربه‌هوایِ تو، سرگرمی‌اش ستودن شاعرهاست!

موزونی آن‌قَدَر که ـ معاذ الله ـ شاید خدا «سروده» ترا آن روز
پس شاه‌بیتِ شعرِ خدا ـ چشمت ـ سرمشقِ آزمودن شاعرهاست!

انگار قرن‌ها شعرا از او، تقلید کرده و نتوانستند؛
شاید دلیلِ خلقِ تو از آغاز، در ناتوان نمودنِ شاعرهاست!

وقتی خدا به کالبدت جان داد، وقتی به رسمِ چشمِ تو پایان داد،
فهمید حدِّ تامِ غزل آن است؛ باقی، لغت‌فزودن شاعرهاست!