گفتم که درِ سرای زنجیری کن...
سلام به همه. این روزها اتّفاق خاصّی نمیافتد اینجا؛ وضع آرامی است، آرام و گرم، خیلی گرم.
یزد تا بوده همینطور بوده، تا یادم هست، آسمان یکدست آبیِ تابستانهایش را دوست داشتهام و نیز آسمان بعضاً یکدست آبیِ زمستانهایِ سردِ استخوانسوزش را. نمیشود دوستش نداشت.
امیدوارم دورۀ ارشد هرچه زودتر شروع شود؛ من حال و حوصلۀ تابستان و تعطیلی را ندارم! یعنی چه آخر! یا باید بنشینی درسهایت را بخوانی که خب بسته به علاقهات فرق میکند و الحقّ و الانصاف هم ظهر روز دهم تیر ماه، خیلی وقت مناسبی برای خواندن «أمِن تَذَکُّرِ جیرانٍ بِذیسَلَمِ...» نیست؛ یا باید گزینۀ بیرون از خانه را امتحان کنی که تیغ آفتاب، منصرفت میکند؛ غنیمتی است در این اوقات، دوستان خوب داشتن، خانوادۀ خوب و کتابهای خوب...
این روزها، در راستای یافتن یک مسئلۀ عروضی در شعر معاصر، دست و دلم بیشتر رفته طرفِ شعرای همدوره یا نسبتاً معاصرمان، حمیدی شیرازی و سیمین بهبهانی و امیری فیروزکوهی و اینها. خدابخواهد و حوصلهام بگذارد، درددلی دربارۀ این ماجرا مینویسم!
غَرَض از این توضیح، اینکه در این روزها شعر زیاد دم دستم آمده؛ حمیدی شیرازی را قبلاً بیشتر دوست میداشتم؛ یعنی حقیقتش دوست داشتنِ حمیدی شیرازی ساده نیست. باید تلاش کرد تا بشود دوستش داشت. در ذهن خودم الان کسِ خاصّی نمیبینم که به او تشبیه کنم. حمیدی شیرازی، حمیدی شیرازی است؛ با همۀ فراز و فرودهای شعریاش، با غرور و نخوت و به قولی «مناعتطبع»ِ آزاردهندهاش، با روحیّۀ حسّاسش که گاه از یک سخن «منیژه شادروان»-نمیدانم کار درستی کردم که نام این زن را آوردم یا خیر- میرنجد و بدترین ناسزاها را به خودِ او هم که نه، به شوهرش میگوید. با همۀ احساسات صادقانۀ وطنپرستیاش که در شأننزول قصایدِ کتابِ «سالهای سیاه» پیداست، با همۀ دانش و فضلِ حقّاً ستودنیاش که در بسیاری از اشعارش فریاد برآوردهاست، با همۀ ضدّیّتش با نیما و شعر نو، گرچه اقرار کردهاست که «سوایِ شعر، خلافی میانۀ ما نیست»!
با همۀ اینها، حمیدی است، همین. شاید آدم در نگاه اوّل از همچین آدمی بیزار باشد، کسی که احتمالاً زندگیِ خود و یکی دوتن دیگر را تلخ کردهاست و «حرف حساب» هم توی گوشش نمیرود. من با حمیدی احساس «همذاتپنداری» ندارم، ولی بسیار سخت است آدم در موقعیّت او باشد. بسیاری از «مدایح» ی که او دربارۀ شعر خویش مینویسد، واکنش طبیعیِ او به مشکلات خویشند، وگرنه کیست که داوریِ نهچندان پختۀ حمیدی را بپذیرد آنجا که گفت:
استاد منوچهری، کوچکتر از آن است
کآید به شمار شعر، اندر شمر من
یک چامۀ من در همه دیوانِ کسان نیست
گر هست، بجوئید و بیارید برِ من
الغرض؛ اشکِ معشوق دفتری است که در آن، ترکیبِ «خشم» و «عشق» میچربد و شاید دوستش داشتهباشید، شاید هم خیر، ولی «سالهای سیاه» اینگونه نیست. «وطندوستی»ِ صادقانۀ حمیدی را باید ستود، آنجا که دربارۀ آذربایجانِ عزیز سروده:
این نوایِ وحشتافزا، از دل تبریز نیست
نیست در وی بوی جانافزای آذربایجان
غیر از این خواندیم و غیر از این همیگوید سخن
صفحۀ تاریخ بیپهنایِ آذربایجان
بانگِ استقلالِ آذربایجان بیمایه نیست
مایۀ آن، حیلۀ اعدایِ آذربایجان
این خروش خانهکَن، از آن لب و دندان جداست
این من و تاریخ و این دعوای آذربایجان...
زبانِ وی در این دفتر بیشتر نزدیک فرّخی یزدی و خصوصاً ملکالشّعرا بهار است، مطنطن و محکم، و همین حمیدی هم هست که بر بهار خردۀ عروضی میگیرد...
این شعر را از «سالهای سیاه» مینویسم، شاید اگر پسندیدیدش، «سالهای سیاه» را نگاهی بیندازید.
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
شبی دید نادر، به دشت نبرد
یکی پیر، کِش پیلْ همتا نبود!
بجنگاندرش جنبش تیغ تیز
کم از جنبشِ تندِ دریا نبود
بپیشش نتانست یکتن درنگ
گرش رایِ مرگِ مفاجا نبود!
سمِ اسبش از هر کران بوسه داد
سرانی که بر روی تنها نبود!
به پایان کینش فراخواند شاه
کِش از جنگجویان تبرّا نبود!
بدو گفت: «نازم بدین تیغِ کج
که از راست رفتنْشْ پروا نبود
نبودم به پیروزی امروز چشم
گر این آتشِ تیز با ما نبود
تو امروز پیری و، ناچارْ پیر
به پیکار، همتایِ برنا نبود
کجا بودی آن روز ای پیلتن
که تیغ تو در جنگْ پیدا نبود؟!
کجا بود این برقِ دشمنگداز
که در جنگ افغان، هویدا نبود؟»
شنیدم بدو پاسخی داد پیر
که پاسخ چنان ژرف معنا نبود:
«من آن روز بودم به دشت نبرد
ولی نادرِ کارفرما نبود!»
به شهریور این لشکری بود، لیک
همان خسرو لشکرآرا نبود!*
* گمانِ شدید میکنم اشاره به ماجرای شهریورِ بیست داشتهباشد، کما اینکه تاریخ سرودن این شعر، هفتم بهمن ماه بیست و چهار است و در «سالهای سیاه»، حمیدی بسیار رضاشاه را مینکوهد.
پ.ن: برای دوستِ «شریف»ِ عزیزتر از چشمانم؛ خیلی دوستت دارم، خیلی!
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!