سلام به همه.

روزها بود تا موضوعی مرا وادار نکرده بود بنویسم. نمی‌خواهم روزی بیاید که اینجا را هم رها کنم، مثل تمام چیزهایی که دوستشان داشتم و رهایشان کردم.

چهارشنبه خانم طارم را در دانشکده دیدم، ارشد زبانشناسی تهرانند و شنیدم ازشان که خانم متّحدین ارشد همین رشته‌اند توی علّامه، خدا مواظب جفتشان باشد و دیگرْنویسندگان اینجا.

هرکسی که چندروز مرا ببیند و با من حرف بزند، چند چیز را دربارۀ من خواهد فهمید؛ من پرحرفم، رک و راستم-که مرزش با پررویی باریک است-، دروغگوی خوبی نیستم، گاهی مخاطبم برایم اصلاً مهم نیست، و کلّی صفات منفی دیگر.

ولی خوشحالم که اعتماد چند نفر را دارم، چند نفر که از روزی که صمیمی‌تر از آشنایان معمولی شدیم، از خدا به دعا خواسته‌بودم که معتمَدشان باشم.

امشب دانستم که شعری که چند وقت پیش اینجا نوشتم، فقط حرف خودم نبوده، حرف پاکترین چشم‌هایی که در دورۀ لیسانس شناختم نیز. چشمهایی که هیچوقت اسم رنگشان را ندانستم و همیشه خجالت کشیدم زیباییشان را تحسین کنم، و ای کاش که پاکی قبلشان با آن‌ها باقی می‌ماند.

این وبلاگ نباید فقط برای من باشد؛ ولی کسانی هستند که از این جمع فقط مرا میشناسند و یکیشان هست که الان آن سرِ تهران است، و وقتی که نهایتاً سه متر فاصله داشتیم با هم، هیچکدام حواسش به دیگری نبود. دردا که آدم بعضی اوقات، تا از چیزی دور نشود ارزشش را نمی‌فهمد و خوشا به حال ما که لااقل تنها نیستیم.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه کمی همکلام شد

باید چو باد، عزم سر کوی یار کرد

آرامشش، نجابتش و سر به زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمی گیسوانش و گرمی دستهاش

پائیز تندخوی دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست داشتنش، افتخار کرد!

فضل خداست بودنِ او در کنار من

«فضل خدای را که تواند شمار کرد؟»

یک دم حواس روسری‌اش پرت شد، همین!

موی سیاه، چشم مرا داغدار کرد...