اوّل، اوّل، اوّل!
سلام به همه.
دیشب، یکی از بچّههای سال اوّل لیسانس 90، پرسید که سیّد! هنوز ادبی بیست و سه را میبینی؟
این حرفش بیشباهتی به شعر مرحومِ رودکی نداشت، منم که شاه سامانیام در هراتِ دورۀ ارشد مانده؛ کلّی بخارا دارم من! دورۀ دبیرستان بخاراست، المپیاد بخاراست، دورۀ لیسانس بخاراست، و بیتردید همین سالها و روزها هم بخارا خواهند شد. هر حرفی که یادآور خاطرهای باشد، چیزی را در من به تلاطم میاندازد؛ خوب یا بد. از لبپریدگیِ شیشۀ راست عینکم گرفته، تا سردر پنجاهتومنی.
خلاصه، دیشب کلّی از عکسها و فیلمهای سال اوّل را دیدم.
همه چیز از شهریور سال نود شروع شد؛ خوابگاه فردوسی، ساختمانِ کُهنی بود پششت بانک ملّت مرکزی، نزدیک سفارت سابقِ آمریکا. برای ما که سال اوّل دانشجوئیمان بود، هیجان داشت دیدن آدمهای دیگر، دیدن چیزهای دیگر؛ برای من که قبل از آن، سالِ قبل از آن، خوابگاه المپیاد را دیدهبودم، خیلی باهیجانتر.
الان تنها تغییری که به نسبت آن روزها کردهام، مختصری توی صورت است و همین.
آن روزها میدانستم روزی خواهد آمد که یادِ سال اوّل که میافتم گریهام بگیرد، ولی فکر نمیکردم اینقدر تحمّلم کم باشد که توی اتوبوس برگشت به یزد، خرداد سال نود و یک، حریف بغض خودم هم نتوانم شد.
حیف که شاید اجازه نداشتهباشم چند ویدیو را روی اینجا بگذارم؛ حیف که شاید دوستی گله کند از من، که «تو خودت میبینی، برای من نمیفرستی!»؛ حیف که از آن سال، بیشتر عکس و فیلم نگرفتیم؛ حیف که آن روزها که سادهتر بودیم، عقلمان نمیرسید و الان که عقلمان کمی قد کشیده، چندان هم ساده نیستیم.
فردا روز انتخابات است، اسفند سال نود هم انتخابات مجلس بود، و بگذارید اعتراف کنم آن انتخابات، گرچه غیرمستقیم(در واقع، «خیلی غیرمستقیم»)، ولی روی زندگیِ من اثر تلخی داشت؛ خیلی تلخ. تلختر از آن شیرینی که تعارف شد بهم، و والله یادم نیست برداشتم یا نه.
سعی میکنم این، آخرین نوشتهام در سال 1394 نباشد. سعی میکنم. خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
پ.ن 1: خیلی وقت بود اینجا ننوشتم، دلیلی هم نداشت؛ فقط سرم شلوغ بود.
پ.ن 2: معمولاً وقتی حس میکنم بلد نیستم تفریح کنم، یادم میافتد با چه چیزهایی میشود تفریح کرد!
پ.ن 3: بلاگفا اجازۀ گذاشتن عکس را نداد، من هم زیاد بلد نیستم.
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!