چنین که از همه سو دامِ راه میبینم...
به نام خدا
سلام به همه.
دوست دورۀ دبیرستانم میگوید از آنچه اینجا مینویسی احساس میکنم حالت خراب است! همینجا، به مناسبت آنچه امشب اتّفاق افتاد میگویم، مادامی که دوستان و خانوادهام را دارم و هستند و هستم، حتّی اگر به رویشان نیاورم، «سر ذوق»م.
من دوستانم را زیاد میرنجانم؛ خودم به این اخلاق تندم عادت کردهام و دمشان گرم که مرا برمیتابند و قادر متعال همه جا و همه وقت یاورشان باشد. ایدون باد.
در این یک ماه زیاد دانشگاه نبودم، چه برسد به دانشکده؛ دوشنبهها برای کلاس میرفتم و الباقی هفته بعد از ساعتهای مدرسه.
همینجا هم لازم است یادآوری کنم، بلکه کسی از بین مسئولین و دستاندرکاران وزارت فخیمۀ آموزش و پرورش-خدای نکرده- بخواند و به حال دانشآموزان دل بسوزاند؛ آقایان و خانمها، دانشآموزان موش آزمایشگاهی سیستمهای شما نیستند که کتابی تألیف کنید و منتظر بازخورد آن باشید؛ کتابی که گاهی نامهای «نگارش» و «علوم و فنون ادبی» و «فارسی» را یدک میکشد و از نادرستیهای تایپی و نگارشی و محتوایی برکنار نمانده! آقایان و خانمهای دفتر تألیف کتب درسی، قبل از اینکه کتابی را چاپ کنید و روانۀ بازار سازید، به جامعۀ هدفتان فکر کنید که اگر به این کتابها بیاعتماد شد، به هیچ چیزی اعتماد نخواهد کرد و دور نیست که دودِ آتش این ظلم، دامان شما را هم خواهد گرفت.
خواستم از انشای دانشآموزان بنویسم، از شعرهای کج و معوج و بیوزن و قافیه و داستانهای بعضاً بیسر و تهشان که آدم نمیتواند دوست نداشته باشد، همین شعرها و داستانها جذّابیّتی دارند که هزاران شعر و داستان زرد و رنگی، نداشته و ندارند.
همین دیگر، زیاد طولش هم نمیدهم. از تک تک شما که اینجا را میبینید، عذرخواهم از اینکه مدّتهاست که نامنظّم مینویسم و خدا داناست که نه چنان کردم که مرا ارج و قرب بیشتری نزد شما بیفتد-که هرچیز که بسیار شود خوار شود-، بلکه بیشتر تقصیر از جانب خودم بود و نه چیز دیگری. نوشتن اینجا هم به هیچ وجه به این معنی نیست که این وبلاگ داراییِ من است، اینجا مینویسم که چراغ ادبی بیست و سه به محاق نرود.
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!