کسی مزاحم شبهات نیست؛ امّا من...
به نام خدا
سلام به همه.
واقعاً نمیدانم باید از کجا شروع کرد؛ بگویم این مدّت شدیداً دلم تنگ شدهبود برای نوشتن روی ادبی بیست و سه، بگویم دست بلاگفا و بر و بچّههایش درد نکند، بگویم کلّی مطلب این روزها دستم رسید برای نوشتن، چه بگویم...
لیسانس خدابخواهد تمام شد!
ترم هشتم هم گذشت، الان توی برزخم؛ لیسانس تمام شده و ارشد هنوز شروع نشده. احساس غریبی است، از دورة لیسانس نمیشود دل کَنْد؛ بعضی از بهترین دوستان زندگیام را در دورة لیسانس پیدا کردم، بعضی از شیرینترین خاطراتی که تا حالا داشتهام مال دورة لیسانساند و امثالهم.
همین که چند وقت پیش، فهمیدم اینقدر «بودنم» خوب بوده، که یک دوستِ خوب، یکی که اگر به دوتا پسر توی دانشگاه اعتماد داشته باشم یکی از آنهاست، برایم مینویسد: «کسی جای خالیت رو برام پر نکرد»، همین برای اینکه بغض گلویم را بگیرد کافی است به نظرم؛ کافی است برای اینکه بدانم دورة لیسانس، فایدهای داشته؛ کافی است برای اینکه بدانم خودم، ثمری هرچند کوچک و محقّر داشتهام!
کلّی اتّفاق در این یک ماه و چندروز افتاد؛ از چانهزنیِ بچّههای سبکشناسی نظم بر سر منابع گرفته تا هجدهتا روزة قضا گرفتنم، که قبل از ماه مبارک حُکمِ بازی تدارکاتی را داشت!
این روزها کمی مشوّشم، ذهنم درستحسابی دست خودم نیست. یکی دوهفته بگذرد بهتر خواهم شد، این را میدانم، ولی خب باید بگذرد دیگر...
شعری هم که امروز میگذارم، شعر جالبی است به نظرم، هرکدام از بیتهایش برایم جالبند، دوتایِ آخر مخصوصاً!
خدابخواهد روزهای بعدی بیشتر مینویسم، تلافیِ این مدّت را.
دوستتان دارم.
خجالت میکشم دمِ سحر برایتان پیامک بفرستم، خرجش هم زیاد میشود(!!!)؛ خودتان مثلِ بچّة آدم با زبان خوش دعایمان کنید لطفاً!
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
نماندهاست کسی در کنارم الّا تو
کنارِ من بنشین، درددل کنم با تو!
درون شعر کمی بیحیاترم بانو
درون شعر، صدا میزنم شما را، تو!
منم، منی که برایش بس است من بودن
فقط دو حرف نیاز است تا شود ما، تو!
هنوز ساده و کمرو و کمتوقّع، من
هنوز باادب و سادهپوش و زیبا، تو
به چادرِ تو حسودیم میشود گاهی
که هرکجا بروی، هست چادرت با تو!
کسی مزاحم شبهات نیست؛ امّا من...
نماندهاست کسی در کنارم؛ امّا تو...
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!