به نام خدا

سلام به همه.

نمی‌دانم چطوری شروع کنم؛ معذرت‌خواهی کنم که این همه وقت روی ادبی بیست و سه ننوشتم، بگویم ارشد شدیم، سرم شلوغ‌تر از تابستان شده، گلایه کنم، دربارۀ این چندماه بنویسم، نمی‌دانم...

رسماً دانشجوی ارشد شدیم! دوستانِ من، الان پنج سال گذشته، از هشتاد و نُه، و شاید حتّی خودم، در خوشبینانه‌ترین حالتش هم فکر نمی‌کردم پنج سال، روی این وبلاگ بنویسم!

دوازده واحد توی ارشد، از تاریخ بیهقی تا شرح ابن‌عقیل، یکی دوتا موضوع دیگر، خوابگاهی بودن و این چیزها، وقت درست حسابی برای آدم جا نمی‌گذارد که بنشیند چیزی روی وبلاگ بنویسد، ولی این هم از جنس هان غر زدن‌های پنج سال پیش تا حالاست، می‌نویسم خدابخواهد!

نمی‌دانم «چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز»، ولی همیشه دلیلی برای اینجا نوشتن هست؛ خصوصاً الان که سال شروع شده و آدم باید منظّم‌تر از تابستان باشد. اینجا را خیلی‌ها می‌بینند؛ شاید آدمی باشد که به دنبال معنایِ کلمۀ «محاق» گذارش به اینجا خورده، یا کسی که تا به حال او را ندیده‌ام ولی دورادور اهمّیّت دارد برایم، یا حرفهایی که شاید خجالت بکشم مستقیم به کسی بگویم، یا وقتهایی که وقت سرخاراندن ندارم و باید مزاحم یا سنگ‌صبور شبهای کسی باشم...

این روزها شعر زیاد ندارم دم دستم، یعنی وقتش نیست، و صادقانه می‌گویم که وقتش نیست. این را از جایِ نسبتاً پَرتی یافتم.

خلاصه، ببخشید که مدّتی نوشتنم تأخیر شد، آدم با حواسِ جمع، راحت‌تر می‌نویسد.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

مویی سیاه، چشم مرا داغدار کرد

من را به حسّ سادۀ خوبی دچار کرد

گاهی، نمی‌شود جلوی عشق را گرفت

گاهی، نمی‌شود دل خود را مهار کرد

باید به هر بهانه، کمی همکلام شد

باید چو باید، عزم سرِ کوی یار کرد...

آرامشش، نجابتش و سربه‌زیری‌اش

چشمان بی‌حیای مرا شرمسار کرد

نرمی گیسوانش و گرمی دستهاش

پائیز تندخوی دلم را بهار کرد

در دل قرار دادمش، از دل قرار رفت

آمد که برقرار کند، بی‌قرار کرد...

زیباست، ساده است، نجیب است، دلرباست

باید به دوست‌داشتنش، افتخار کرد

فضل خداست بودنِ او در کنارِ من؛

«فضل خدای را کِه تواند شمار کرد؟»

یک دم حواس روسری‌اش پرت شد؛ همین!

موی سیاه، چشم مرا داغدار کرد...