نفثه المصدور...
سلام به همه.
همیشه توی جلسهها و شبشعرها و کلاسها و اینطور مجامع، برای شروع کردنِ حرفهام مشکل داشتم؛ یعنی معمولاً وقتی باید شروع به حرف زدن کنم نمیتونم شروع کنم، ادامه دادنش برام راحته ولی شروعش واقعاً سخته.
خودم میدونم چقدر بعضی وقتها اعصاب خردکن میشم، وقتهایی که با اون لحنِ رسمیِ همیشگی روی ادبی بیست و سه مینویسم و خب شعری هم میگذارم و یه گل هم روش...
امشب از اون وقتها نیست...
ناراحت نیستم، ولی ماهی یه بار اینطوری میشم.
تعریف از خود نباشه، چهارپنج سالی هست یه عدّه آدم باهام درددل میکنن، هم از بچّههای یزد، هم از سایر دوستام، از هر دو جنسیّت؛ گاهی وقتها باهاشون حرف میزنم، وقتهایی که حرفم طول میکشه با وُرد مینویسم و براشون میفرستم، والله قسم ذرّهای قصد منّت ندارم ازین حرفهام.
بعضاً آرومشون میکنه، بعضاً خالی میشن، اعصابشون راحت میشه. اونطور وقتها خیال خودم هم راحته.
ولی خب خودمم آدمم...
نزدیک چهارساله داریم اینجا مینویسیم، حدوداً ده دوازده بار ازین حرفها زدم اینجا، خودمم میدونم اینجا جای این حرفها نیست. ولی شما رو به دوستیِ چندسالهمون، یه کم تحمّل کنین، دوسه تا پاراگراف بیشتر نیست...
وقتهایی توی زندگیم هست که از دست خودم حالم بد میشه، خودِ نفرتانگیزِ مشمئز کنندة خودم؛ افسرده نیستم، نهیلیست هم نیستم. نبودم و نیستم. ولی خب تصویری که احتمالاً از من توی ذهنتونه، این آقا پسرِ سربهزیرِ درسخونِ پرحرفِ پرانرژی، این تصویر، همة «من» نیست.
گاهی آدم یه شونه لازم داره، یه بغلِ سفت، گاهی لازمه آدم برای بقیّه مهم باشه، نه به خاطر درس و معدّل و این حرفها، نه به خاطر کارهاش، نه به خاطرِ حرفهاش، به خاطر خودش؛ به خاطر رابطهها و دوستداشتنهایی که احیاناً بین آدمها هست...
صمیمیترین دوستای من توی زندگی شاید بیشتر از پنجاه تا نباشند، چندتایی از شماها، چندتایی از یزدیها، چندتایی توی دانشگاه و خب چندتا اینطرف آنطرف. امشب هیچکسی نخواست گوش کنه، یکی کار داشت، یکی خوابیده بود، یکی حوصله نداشت، دربارة شماها هم نمیخواهم مزاحم باشم. مدّت زیادی است محمّد ونایی را ندیدم، نباید بعدِ این همه وقت توی این شرایط پیش او باشم. بچّههای دانشکده هم اندازة خودشان مشکل دارند، نباید قوزبالاقوز باشم. به خانمها که این وقت شب نمیشود و نباید چیزی گفت؛ آقایون هم که هرکدام به دلیلی، عمدتاً هم «دیرزمانی هم را ندیدن» است و آنقدر احوالپرسی زیاد میشود که درددل کردن یادم نمیماند.
این فکرها هست، فکر این که «نباید به خاطر آرام شدنِ خودت بقیّه را مشوّش کنی، اجازه بده بقیّه آرام باشند، تشویش خودت هم کم میشه»، این فکرها هست، درست هم هست، ولی خب «پسربچّه»هایی مثل من هم گریه لازم دارند گاهی...
دلسوزی ازتون نمیخواهم، ولی خب تا حالا توی زندگیم ذهنم اینقدر درگیر نبوده، چندمسئله از ششجهت، اینقدر به هم ریختهام که امروز صبح، اوّل نماز صبح رو یک رکعت خوندم. گاهی خیال میکنم خدا خیلی با من فاصله داره، یعنی من با خدا فاصله دارم، خدا که آدم رو ول نمیکنه.
مدّتهاست چیزی مثل بغض ته گلویم را گرفته، نه درست میره پائین و نه با گریه کردن میآید بیرون، گاهی راه نفس را هم میبندد.
خستهام بچّهها، به خدا اگه ذرّهای بیشتر تحمّل داشتم این حرفها رو روی وبلاگ گروهی نمینوشتم، ولی خب به اینجام رسیده(اشاره به گردن!!!!!!)
شرایط بسیار سختی است دوستان، عمدتاً خواستهام برای بقیّه دعا کنید، این یک بار، استثنائاً خودم را دعا کنید لطفاً.
خداحافظ همگی.
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!