و کلّ علوّکَ عالٍ...
سلام به همگی.
بیش از یک ماه و نیم میشود که دست به کلیدی در اینجا نبردهام، دلیلی هم برایش نمیتوانم داشت جز بیحوصلگی خودم در نوشتن، لااقل این جای خاص.
نه که کسی بخوانَد یا نه، اصلاً موضوع این نیست. موضوعْ حوصلهای است که باید باشد و نیست، موضوعْ شعری است-که زندگی است- که نیست.
این روزها بیشتر سرم شلوغ امتحانات و پایاننامه و نقد کتاب و این داستانها شده، و برای خودم هم وقت کم دارم، تا به نوشتن چه برسد.
و باز جای شکرش باقی، که فقط چهارتا درس هست، و خواندن کشفالمحجوب و مثنوی و هفتپیکر و خاقانی و متنبّی، هرچه هم سنگین باشد، باز بهانۀ خوبی برای دیر به دیر نوشتن نیست؛ این را هیچ عذری ندارم.
آقا، خلاصه که وقتی گچِ دستت را باز کنی - و چند روز با آن کار نکردهباشی- طول میکشد به آن عادت کنی. برای همین این نوشته شاید چنگی به دل نزند.
و دست آخر هم، یادآوری کنم که ماه مبارک رسیده، و مدیونید اگر دعامان نکنید؛ تو، محمّد ونایی، که هرکجای زمین خاکی، زیر هر نقطه از آسمان خدایی خدا سلامت نگهت دارد.
شعری از آقای وحید عیدگاه، که ندانم راضی هست به نوشتن اینجایش یا نه.
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
اینجاست همانجا که نماندهست به یادم
این است همان خاطرۀ رفته به بادم
آن پنجرۀ آبی و آن منظرۀ سبز
آن عکس برازندۀ سرزندۀ شادم
آن روز که از سوز جدا بود صدایم
آنگاه که از آه تهی بود نهادم
آن سال که در دفتر تمرین الفبا
نمدار نشد روز و شب از اشکْ سوادم
هربار رسیدن به تهِ خط گذرم بست،
با نقطه سرِ خط، گذری تازه گشادم
رنجم که چرا میشود از پاککنم کم
دردم که چرا میشکند مغز مدادم
نه دغدغۀ یکسرۀ بود و نبودم
نه کشمکش مسخرۀ باد و مبادم
نه گریۀ پی برده به افیونی دینم
نه خندۀ بیپرده از انکار معادم
نه یکسره سرگیجه به سرگیجه فزودم
با پرسشِ بیهوده که از بهر چه زادم؟
نه در دلم، این مزرعۀ رویش باور
در هر قدمی دانۀ تردید نهادم
آن روز که بازیچۀ من چرخ فلک بود
از گردش او بد به دلم راه ندادم
امروز که بازیچۀ اویم چه بگویم؟
اینجاست که باید برسد شعر به دادم...
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!