سلام به همه.

آقا من چند هفته‌ای هست شعر درست و حسابی ندارم، برای همین کمتر می‌نویسم اینجا. فکرِ فراموش‌شدن نکنید لطفاً!

بیست و هشتمی‌ها هم وبلاگ زدند! فکرش را بکنید! به دورۀ بیست و هشتم رسید و هنوز، به خاطر دانه‌دانۀ آنهایی که دری وری‌های مرا می‌خوانند این وبلاگ سرپا مانده!

خیلی وقت است یک دلِ سیر مزاحم کسی نشده‌ام؛ باور کنید مزاحمت گاهی خوب است، گاهی آدم را از پرداختن به کارهای بیخودی بازمی‌دارد، گاهی حواس آدم را می‌آوَرَد سرِ جایش!

تازه در این روزهایی که شما را نمی‌دانم، ولی من به شخصه، کلّی از وقتِ روز را تلف می‌کنم و سرشلوغی‌هایم هم شکرخدا به جای اینکه کمکم کنند، مزید بر علّت شده‌اند.

اصلاً گاهی یکی از دلایل نوشتن هم همین است؛ می‌نویسم که حواسم به خیلی چیزها نباشد، می‌نویسم که فشار خیلی مسائل را تاب بتوانم آورد.

در مزایای دوست خوب داشتن، همین‌بس که گاهی سیخونک‌هایی به آدمِ فراموشکارِ بدقولی مثل من می‌زند، که یاد بیاید و یادم بماند که قدیم‌ترها با چه سادگی و صداقت بیشتری اینجا می‌نوشتم؛ قبل‌ترها نوشتن برایم یک عادت بود که اگر نبود، یک چیزی کم داشتم توی وجودم!

یک اخلاق خوب که محیط خوابگاه به آدم یاد می‌دهد، کمک به همدیگر در مشکلاتی است که معمولاً درسی نیستند؛ وقتی یکی به هردلیلی به هم ریخته، سعی نمی‌کند از بقیّه مخفیش کند و بقیّه هم سعی می‌کنند تا بتوانند کمکش کنند؛ یکی برایش کتاب می‌خرد، یکی به خانواده‌اش زنگ می‌زند و می‌گوید هوایش را بیشتر داشته باشند، حتّی مورد داشتیم که کار به عملیّات میدانی در سطح دانشکده هم رسیده!

مورد هم داشتیم، یعنی خودم، که گاهی به تناوب، یکی یک جوری یادم میندازد که بنویسم یا حرف بزنم؛ حالا یا می‌گوید دوست دارد بیایم، حرف بزنیم، یعنی در واقع من حرف بزنم و او گوش کند، یا وسوسه‌ام می‌کند به نوشتن.

برای همین هم هست که گاهی که شعر ندارم، با پرروئیِ خاصّی به اینجا روی می‌آورم و جالب اینجاست که گاهی، شعر تکراری نوشتن هم جالب خواهد بود...

الغرض؛ برای اینکه نوشتنِ امشب خیلی هم بی‌فایده نبوده‌باشد، سری به این سایت بزنید:

http://www.eliteraturebook.com/

و لطفاً، سری به ما هم بزنید، هرکجا که باشد(این آخری را اختصاصاً با تو بودم، ملایریِ کم‌پیدا!).

و به همۀ خوانندگان این متن عموماً، و به خانم صنیعی اختصاصاً(یک جورهایی دلگرمی، پیروِ نظرِ بیست سوم آبانشان) خسته نخواهم شد از نوشتن؛ تا وقتی خیلی‌هایتان هستید. دربارۀ این، تردید نداشته‌باشید!

این شعرِ مجید پویان را مدّتها قبل روی وبلاگ نوشته‌بودم؛ ولی امشب باز یادم آمد، بس که در این روزها «ماه» قشنگ بوده؛

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

آمد و مثل قرص ماه نشست روی یک صندلی در ایوان و...

شب مهتابی قشنگی بود؛ دختری بود و ماه تابان و...  

تا که فالی ز عشق بر گیرد، از بد و خوب آن خبر گیرد

گرم و روشن به رنگ چشمانش قهوه ای ریخت توی فنجان و  

گرم، نوشید و خیره شد در آن نقشهای شکفته در فنجان

در سکوتی که کم کمک می شد کوچه ها خلوت و خیابان و  

شد رها آبشار گیسویش، شانه زد بر طراوت مویش

شب فرو ریخت روی بازویش، روی دوشی سپید و عریان و  

داد بر باد گیسوانش را، عطر گیسوش شهر را پر کرد

باد سرمست شد به رقص آمد! شهر، مستان و باد رقصان و!...  

شاعر آنجا نشسته بود آری! دختر از درک حسِّ او عاری،

شانه می زد، وَ زیر لب می خواند شعری از شاعری پریشان و...  

:«دیدنت گر چه شادی آمیز است، ولی از غصّه نیز لبریز است...»

شاعر از شعر منزوی غمناک، دختر امّا خوش و غزلخوان و...  

خنده ای کرد؛ خنده ای شیرین، شاعر امّا گرفته و غمگین

دختر از حسِّ عاشقی لبریز، سرخوش از لذّتی که پنهان و...  

نرم نرمک بلند شد، چرخید؛ دست بُرد و ستاره ها را چید!

دست در دست آسمان رقصید؛ آسمانی که مانده حیران و  

شاعری که همیشه سرگشته، رفته و ناامید برگشته

شعرهایش شکسته های دلش؛ وصفِ اندوه و شرحِ هجران و...  

شاعر اینک شکسته و خسته، در به روی خیال خود بسته

به بهاری که نیست دل بسته، ناگهان می رسد زمستان و...  

باز، مرغی اسیر یک دام و عشق! عشقی که بی سرانجام و

قصّه ای که بدون فرجام و... غُصّه ای که بدون پایان و...