«چون» پس پرده میرَوَد، این همه دلربائیات...
سلام به همگی.
چیز زیادی از تیرماه باقی نمانده، این یعنی تقریباً نصفِ قسمتِ سخت تابستان گذشته؛ شهریور به بعد دیگر درگیر دانشگاهیم، زیاد سخت نیست. میمانَد مُرداد، که خدا به خیر کند...
آقا خودمانیم؛ لیسانس که گذشت و جز یکبار(گمانم آخرین چهارشنبۀ سال نود، یا نهایتاً یکی از چهارشنبههای اسفند سال نود) که خانم کلانتر آمدند دانشگاه، کسی از بیرون نیامد تهران! ارشد اینطوری نباشید لطفاً!
این روزها حقیقتش درگیر شعر نیستم زیاد؛ یکسری کاغذِ شلخته دم دستم هست که باید مرتّبشان کنم، خیلیهایش نوشتههای دورۀ لیسانسند و بعضی از این خیلیها را همیشه نیاز دارم. این است که شعر درست درمان دستم ندارم که بنویسم اینجا.
امروز هم به گفتۀ دوستی، دیدم خدائیش بروم سرِ گذشتهها بهتر است شاید... . بایگانی را که دیدم، دیدم آخرین باری که از همین معاصرها ننوشتهام، خیلی دور است، خیلی.
این شد که بنا بر نوشتن از سعدی شد. توی نسخههایی که دم دستم بود چیزی که ننوشتهباشم نیافتم؛ این هم از روی نسخۀ جناب فروغی است، زحمت نسخهخطّی خواندن نداشت.
زیاد طولش نمیدهم؛ خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!