سلام به همه.
این روزها را باید به یاد داشت. باید به داشتن آن‌ها افتخار کرد؛ به تجربه‌کردنِ چیزهای خیلی سادۀ کوچک. باید قدرشان را دانست، و چه قدر دانستنی بالاتر از همین که آدم بداند هنوز هم توی دنیای کثیفِ ما، کدام خوبی‌ها هستند که کَم هم نیستند؟
اینکه یک مقطع آمده‌ایم بالاتر، یک خوبی دارد و بدی‌هایش کم نیست؛ خوبی دارد، از آن جهت که آدم توقّع دارد از خودش، که مفیدتر باشد، که دقیق‌تر و بهتر و پرتلاش‌تر و پرانرژی‌تر و (این یکی در مورد خودم) پرحرف‌تر و خستگی‌ناپذیرتر باشد.
بدی زیاد دارد ولی؛ آدم بیخودی احساس بزرگ بودن می‌کند، بیخودی احساس پُر بودن می‌کند، بیخودی گاهی دلش می‌خواهد-حتّی به حق- به پائینی‌ها تفاخر کند، دل است دیگر، دست خودِ آدم که نیست...
و همین دل، که دست خودِ آدم نیست، گاهی اینقدر تنگ می‌شود که نزدیک است بغض آدم بترکد، و باور کنید برای یک مرد سخت است جلوی گریه‌اش را بگیرد، خیلی سخت؛ گریه از روی هر چیزی که می‌خواهد باشد باشد؛ سخت است.
از این حرفها گذشته، باز می‌خواهم بنشینم یا از سختیِ ارشد بنویسم، درعینِ حال که همش صدایی در دلم به من می‌گوید: «تو که تنها نیستی بچّه!». یا غزلی فارسی و شاید قصیده‌ای عربی از دیوانِ فلان شاعر ایرانی یا بهمان شاعر عرب بنویسم و در پیدا کردنش، که برای وصفش چیزی بیشتر از «خر کیف شدن» نمی‌توانم یافت، شریکتان کنم. همین‌هاست که از دستم برمی‌آید.
من گاهی فقط همین را بلدم. بنشینم، شروع کنم به تق‌تق کردن پشت صفحه‌کلید؛ بگذارم هرچه توی دل دارم بیاید روی کاغذ، جلوی چشمم، اینطوری راحت‌تر می‌شود چکش‌کاری‌اش کرد و مهم‌تر از آن، خیالم راحت است به اینکه کسی را برای خواندنش اذیّت نمی‌کنم و تا دوازدهِ شب، سرِ کوچه نگهش نمی‌دارم؛ شاید دلِ خیلی‌ها با خواندنش تنگ شود، ولی دل کسی نخواهد شکست.
برای امشب، هرچه بیشتر گشتم، شعر فارسی کمتر پیدا کردم؛ شعر عربیِ درست و حسابیِ کوتاه هم دمِ دستم نبود، این شد که گفتم اصلاً این شب را شعر نگذارم شاید بهتر باشد. شاید کوتاه‌تر بهتر هم باشد تازه!
خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
پ.ن: بیست و پنجم مرداد و بیست و یکم مهر را به خاطر خواهم داشت؛ به خاطرِ دو تا «لطفِ کوچیک» که خدا در این دو روز کرد...