راستش را بخواهید، آخرین باری که از خواندن یک نوشته، به نویسنده‌اش غبطه خوردم چند سال پیش بود؛ سختگیر و گاهی یک‌دهنده و لجبازم توی این موضوع، ولی شبیهِ تماشاچیِ متعصّبی که گاهی به افتخار بازیکن تیمِ حریف، تمام قد می‌ایستد و دست می‌زند، گاهی نمی‌توانم احساسی را مخفی کنم.

همیشۀ خدا سادگی را دوست داشته‌ام، احساس کرده‌ام که آنهایی که می‌نویسند و می‌آرایندش، چیزی را می‌پوشانند؛ ناگفته هم نمانَد که این یکی دو هفته درگیر مثنوی و متنبّی و هفت‌پیکر و خاقانی و کشف‌المحجوب بودن، کمی ذهن آدم را درگیر استعارات و «مخفی کردن‌ها» می‌کند، و تازه آن وقت است که آدم می‌فهمد کسی که بدونِ پنهان‌کاری، حرفش را می‌زند چقدر لازم است باشد.

چند ماه است که زیاد اینجا ننوشته‌ام، و هنوز برآنم که گویی دست شکسته‌ای را تازه از گچ بیرون آورده‌ام و هنوز برای راه افتادنش تمرین لازم است. حالا به هر بهانه‌ای که باشد، باشد.

بهانۀ امروز، وقت خوشی بود که از خواندن آنچه گفتم دست داد، و شاید روزی آدرسش را هم بگذارم؛ هرچه بود، چند دقیقه اجازه داد با خودم باشم.

امّا حرف خودم

حرف زیادی نیست که بزنم. جز درس و کار و پایان‌نامه و کتابخانه‌ها و کویِ پرخاطرۀ دانشگاه و سحرهای خوابگاه.

و یادآوری، که چند روز دیگر، شش سال از روز اوّل می‌گذرد؛ شش سال!

روزهای اوّلی که اینجا می‌نوشتم(و بخشیش به لطف تحمّل خانم مهدی‌بیگی)، فکر می‌کردم که اینجا نوشتن را ادامه بدهم، ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم یک وبلاگ، این همه تجربه و خاطرۀ خوب برایم داشته باشد. از ادبی بیست و سه و اهل آن ممنونم برای همه چیزش / همه چیزشان.

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 

پ.ن: دلم برای سحرهای خوابگاه بسیار تنگ خواهد شد؛ در این شک ندارم. مسئله اینجاست که می‌توانم جلوی گریۀ خودم را بگیرم یا نه.