سلام به همه.

امروز مراسمی بود، جایی.

زیاد آدرس دقیق نباید داد، که کسی که باید بفهمد هم، به سختی بفهمد.

گمان می‌کنم یک نوشتۀ چندخطّی، بعد از پنج سال شانه‌به‌شانۀ من بودنش، کمترین چیزی است که می‌توانم به او بدهم.

آدم باید صادق باشد؛ بهترین دوستی است که در تمام عمر بیست و چند ساله‌ام داشته‌ام-گرچه حرمت خیلی از شماها محفوظ، محمّدونایی خصوصاً؛ ولی قرار شد صادق باشم!- و خدا می‌داند چقدر دعا می‌کنم زندگی‌مان، بیش از این چیزی که الان هست، به هم گره بخورد.

پسرجان! امروز نه دلم آمد که بگویم و نه وقتش شد، که اگر از دید من، خدا یک دلیل برای دوست‌داشتنت داشته‌باشد، تحمّلِ آدمی مثل من بوده، این همه سال و ماه و هفته و شب و روز و ساعت و دقیقه و ثانیّه.

امروز نه دلم آمد که بگویم، و نه وقتش شد، که خدا لابد خیلی دوستم داشته، که یکی مثل تو را داشتم و دارم.

پ.ن: اگر حرف بدی می‌زنم گاهی، خصوصاً روی تلگرام، نمک روی زخم نپاش. فرض کن تلگرام، ته کوچۀ آذین است و من آمده‌ام غم یا شادی‌ام را تقسیم کنم. 

پ.ن2: (خطاب به نویسندگانِ دیگرِ وبلاگ؛ ببخشین بی‌ربط بود شاید. اوّلش گفتم که، گمان می‌کنم یک نوشتۀ چندخطّی، بعد از پنج سال شانه‌به‌شانۀ من بودنش، کمترین چیزی است که می‌توانم به او بدهم.)

خداحافظ تو، دیوانۀ بیخِ گوشَت.