سلام به همه!

آقا تا یادم نرفته، پیشنهاد میکنم مقامات بدیع‌الزّمان همدانی را نگاه کنید؛ حقیقتاً امشب وسوسه شدم که یکی از مقامه‌هایش را بگذارم اینجا، ولی خب نگذاشتم و ذکر دلیلش هم خواهد رفت.

در این گیر و دار ارشد، در این گرفتاری‌هایِ خواندنِ «جستارهای شاهنامه‌شناسی»ِ جناب امیدسالار و «قالَ مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ مالِکِ» و «حَدَّثَنا عیسی بنُ هشامٍ...» و امثال اینها، وقتهایی هست که آدم باید از تهِ تهِ تهِ تهِ دلش، خدا را شکر بگوید؛ لازم هم نیست دلیل خاصّی باشد برایش، و صد البتّه اگر دلیلش باشد بهتر است.

سال پنجم است که دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران شده خانه‌ام، و حقّاً که با وجود چیزهای خوبی که در آن هست، هنوز کلّی راهِ نرفته هم در آن هست؛ هنوز کلّی باید تلاش کرد. باید عرق ریخت ولی خسته نشد!

بچّه‌های لیسانس را که می‌بینم، کلّی خوشحال می‌شوم، از یک طرف به خاطرِ اینکه خب خدائیش هرچه باشد، ما هم ارشدیم و حقّ آب و گِل داریم(بماند که واقعاً چیزی بارمان نیست، و مصداق «حِمارٍ یَحْمِلُ أسْفاراً» شده‌ایم)!

از یک طرف، به خاطر انرژی و جنب و جوشی که در بعضی‌هایشان هست، که از این انرژی و جنب و جوش در سال بالایی‌هایشان کمتر می‌شود سراغ گرفت؛ شاید خودشان هم کم‌کم حرارتشان فروکش کند، ولی باز همینها هم انگیزه‌ای هستند برای آدم؛ فکرِ اینکه «اینها توی لیسانس دارند درسهایشان را سفت میخوانند، تو توی ارشد داری چکار می‌کنی؟» عاملِ بسیار برانگیزاننده‌ای اس، لااقل برای من.

بچّه‌ها، امشب واقعاً به خودم بالیدم که اینجا را هنوز رها نکرده‌ام و رها نخواهم کرد؛ الان این طفل، پنج سالش تمام شده و رفته توی شش سال، و باید باز هم کنارش ماند. باز هم خواهم نوشت، حتّی اگر سی و هفت نفر از سی و هشت اسمی که سمت چپِ تصویرند، بگویند ننویس! حتّی اگر برای هیچکسی مهم نباشد!

چند روزی هست که یک شعر عربی بسیار دلنشین به دستم رسیده؛ شاعری به نام «فَرَزْدَقْ»، که هجا گفتنهای او و جریر، معروف است؛ همو، در مدحِ امامُ سجاد قصیده‌ای دارد؛

ماجرا از این قرار است که هشام بن عبدالملک، وقتی احترام مردم به امام را می‌بیند، در پاسخِ شخصی که می‌پرسد: «او کیست؟» می‌گوید: «نمی‌دانم!» و فرزدق، می‌گوید: «من می‌دانم» و می‌گوید:

هذا ابْنُ خَیْرِ عِبادِ اللهِ کُلُّهُمُ                           هذا التَّقیّ النَّقیّ الطّاهِرُ العَلَمُ

هذا ابْنُ فاطِمَةَ، إنْ کُنْتَ جاهِلَهُ                     بِجَدِّهِ أنْبِیاءُ اللهِ قَدْ خُتِمُوا

هذا الّذی تَعرِفُ البَطحاءُ وَطْأتَهُ                      وَ البَیْتُ یَعْرِفُهُ وَ الحَلُّ وَ الحَرَمُ

وَ لَیْسَ قَولُکَ «مَن هذا؟» بِضائِرِهِ                  ألْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ أنْکَرْتَ وَ الْعَجَمُ

اللهُ شَرَّفَهُ قِدْماً وَ فَضَّلَهُ                                جَری بِذاکَ لَهُ فِی لَوْحِهِ القَلَمُ

مُشْتَقَّةٌ مِنْ رَسُولِ اللهِ نَبْعَتُهُ                           طابَتْ عَناصِرُهُ وَ الخِیمُ وَ الشِّیَمُ...

 

این، فرزندِ بهترینِ خلقِ خداست؛ این، پاک و پاکیزه و نزد هر کسی شناخته‌شده است.

این، فرزند فاطمه است، اگر نمی‌دانی(اگر نمی‌دانی بدان!)؛ پیغمبرانِ خدا، با پدربزرگِ وی به پایان رسیدند.

این کسی است که مدینه، جای پایِ او را می‌شناسد، و خانۀ کعبه و حرمِ آن او را میشناسند.

و این «این کیست؟» که گفتی، ضرر رساننده به او نیست(چرا که)، عرب و عجم، آن کسی را که تو انکار کردی(و گفتی که نمیشناسی‌اش) میشناسَد!

خداوند او را از ابتدای آفرینش برتری داده و قلمِ تقدیر، بنا به همین در لوح نوشته است.

رشد و تعالیِ وی از رسول الله مشتق شده است(پس) جزءجزء وی و اخلاق و صفاتش طیّب و پاک هستند...

 

نخواستم طولانی شود، بیست و هفت بیت است(گرچه شاید در بعضی نسخ و چاپها از این تعداد بیشتر باشد)، ترجمه‌اش هم واقعاً بعضی از زیبائی‌هایش را از بین خواهد برد، ولی خب چاره‌ای نیست!

الغرض، دلم برایتان تنگ شده؛ حتّی شماهایی که طول هفته گاهی توی دانشکده می‌بینمتان...

خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر