مــــــــــــــــــــــــــــــــرداد!
به نام خدا
سلام به همه. من به شخصه از همین تریبون اعلام میکنم «تابستون دیگه بسه!!!»؛ هیچوقت تعطیلی را دوست نداشتهام، مضاف بر آن وضعیّت خستۀ تابستانها را. باز جای شکرش باقی است رفیقکهایی توی یزد ماندهاند که حوصلۀ کاری در تابستان را داشتهباشند که آدم حس نکند مُرده.
این روزها بیشتر سرم گرم کتابها و نسخهها و اینهاست، گاهی به موارد بسیار شگفتی میرسم؛ از آن جمله است، نامهای آذریزدی به استاد افشار، دربارۀ مثنویِ چاپ استعلامی؛ در «نامههای خاموشان»( نامههای خاموشان(نامههای ناموران فرهنگی و ادبی به ایرج افشار؛ آ – ب)، به کوشش محمّد افشینوفایی و شهریار شاهیندژی، انتشارات سخن، چاپ اوّل، تهران، 1390ش) چاپ شده و واقعاً پیشنهاد میکنم بخوانیدش. مورّخ بیستم مهرماه سال هفتاد است و آذریزدی در آن حسابی از خجالتِ جناب استعلامی در آمده. امّا این متنی را که پائینتر برایتان میآورم، از نامۀ دیگری است، به تاریخ 28 / 7 / 1364. دیدم امروز گذاشتنِ این، خیلی بهتر از نوشتنِ شعر است، یا شاید بهتر ازآن باشد.
خداحافظِ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر 
آن روز که به محلّ موقوفات آمدم و یادداشتها را دادم، بعداً رفتم و دفترِ آینده را یاد گرفتم؛ ولی شاید اگر هم بیموقع نبود و در باز بود، واردنشده برمیگشتم، کاری که صد بار در موارد مختلف کردهام و بعد هم خودم را ملامت کردهام و اثری در رفتارم نبخشیده و حالا که حرف به اینجا کشید میتوانم قدری هم درددل کنم؛ غالباً در همۀ کارهایم مغبون و مظلوم شدهام که نمیدانم معلولِ آن حالتِ ساخت ذهنی است یا علّتِ آن؟ مثلاً میدانم که سوادِ درست و حسابی ندارم، میدانم که اهلِ هیچ فنّی و مطّلع از اصطلاحاتِ هیچ هنری نیستم. امّآ این را هم میدانم که در میان همۀ آنچه برای کودکانِ این مملکت سرِهم کردهاند چیزی مناسبتر و مفیدتر از همین دورۀ قصّههای خوب کسی نساختهاست؛ به استثنایِ دو کتاب از یارشاطر دیگر هرچه بازنویسی کردهاند بدتر بودهاست. با وجودِ این هیچوقت هیچکدام از ناشرین حقوقِ آن را نشناختند و ندادند. آقای جعفری با تهدید و گردنکلفتی و تحمیل یک قراردادِ غلاظ و شداد که شبیه و نظیری در میانِ دوهزار تا قراردادِ دیگر مؤسّسه ندارد آنها را به خودش منحصر کرد و بعد هم که قدری حاضر شد تعدیل کند و عمل کرد، حاضر نشد آن را بنویسد.
از سال 54 به بعد سالی پنج هزار تومان به من میداد ولی این هم بعد از تحویل و تحوّل از میان رفت. در سال 62 ادارۀ امور تربیّتی گفت میخواهیم این کتاب را در 120 هزار نسخه تکثیر کنیم و بعضی اصلاحات و بازنویسیها لازم دارد. به گمان اینکه حقّی به من میدهند سه ماه تمام شب و روز کار کردم. کتابی را در 120 هزار نسخه چاپ کردند و پخش کردند ولی در کتابفروشیها نفروختند و هیچ حقّی برای من قائل نشدند.
امیرکبیر به آن قرارداد سالِ 42 چسبیده و میگوید خانهای است مؤسّسه خریده، پرداختیِ آقای جعفری سند ندارد. میگویم بسیار خوب خانهای خریده، اگر حقّالتألیف ندارد مزد تعمیرات بعدی خانه را که فروشندۀ قبلی نباید بپردازد، لااقل مزد سه ماه کارم را بدهید و دوسال تمام است هیچکس حرف حسابی را نمیشنود. ادارۀ امور تربیّتی میگوید ما ناشر نیستیم ما انتخابکنندهایم. امیرکبیر میگوید ناشر سازمانِ آموزش انقلاب اسلامی است. سازمان میگوید ما قراردادی با امیرکبیر داریم که صدی ده بابت فیلم و زینک و حقّ ناشر بدهیم و صحبتی از دستمزد بازنویسی یا حقّالتألیف در آن نیست. نه امیرکبیر و نه امور تربیّتی حاضر نیستد به سازمان بگویند که مؤلّف هم حقّی دارد.
در واقع سه دستگاه رسمیِ عریض و طویل دست به یکی کردهاند که مرا بچزّانند و حتّی جواب نامههایم را نمیدهند. از طرفِ دیگر کتابها را مجّانی پخش کردهاند. در بازار نفروختهاند و شخصی از باسمنج تبریز به من نوشته که کتابها را به بعضی میدهند و به بعضی نمیدهند و میگویند اوّل ثبتنام کنید برای نمیدانم رفتن به کجا... و قلبِ آدم فشرده میشود. یعنی من کابها را برای خواندن و فهمیدنِ زندگی نوشتهام ولی حالا دارم با آن آدم میکشم و امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است و من وابسته به گرسنگی و دارم با صدقۀ دیگران زندگی میکنم. و این سرگذشتِ قصّههای خوب برای بچّههای خوب است و ما بارگهِ دادیم تا به قصرِ ستمکاران چه رسد.
و حالا من ماندهام با نامههای زیادی که بچّهها کسریِ کتابهایشان را از من میخواهند و در بازار نیست و در انبارها میپوسد و نمیدانم جوابِ بچّهها را چه بدهم؟ تازه امسال امیرکبیر حاضر شدهاست که کتابها را برای فروش هم چاپ بکند و صدی 2 هم بدهد ولی حاضر نیست آن را بنویسد؛ یعنی همان کاری را میخواهد بکند که آقای جعفری میکرد. تنها او ماهی 40 توامن میداد و نمینوشت. اینها نمینویسند و هم نمیدهند. از مؤسّسه کتباً تقاضا کردم اقلّاً این آدرسِ صندوقپستی 1091 سابق را که در خاتمۀ کتابها چاپ شده حرف کنند تا کسی به من نامه ننویسد. این را هم هنوز ندیدم که عملی کردهباشند.
این است که از آقای اشرفی واقعاً شکرگزارم که اگر رفتار برادرانۀ ایشان نبود، دیگر نانِ شب هم نداشتم و از سال 1343 که با آقای جعفری به هم زدم دیگر نگذاشت در هیچجا کاری داشتهباشم. تنها با کمکِ آقای اشرفی است که زندهام. تازه وقتی به مدیران امیرکبیر میگویم که باز آقای جعفری از شما بهتر بود که ماهی 400 تومان به من میرساند بدشان هم میآید و خوششان از این میآید که چون شتر را بردهاند افسارش را هم بخورند و البتّه که نماز جماعتشان ترک نمیشود و از حق نباید گذشت که دو نفر از مدیران به حج هم مشرّف شدهاند و در مسلمان بودنشان شکّ و شبههای نیست...
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!