پگاه پنج شنبه ٬ غُرّه ی ماه ٬ به قصد دیوان رسائل خارج شدم که مرا کاری سخت مهمّ و پیغامی باستادم بونصر بود .

چون بدیوان رسیدم ٬ حاجب را ندیدم و در ِ سرای شدم ؛ ..

 دوات ها دیدم جملگی بر زمین ریخته و قلم ها شکسته و کاغذ ها - از رُقعات و نُسخ و توقیغی و ملطّفه! - که از فراز ِ سرای گفتی می بارید و درهم آمیخته می جوشید از زمین ! به دست و پای مرده بودم از آنچه یافتم که ناگاه استادم بونصر را دیدم در میانه ی تلّی کاغذ و قلم ٬ مدهوش و از دهانش دوات برون تراویده و کاغذها وُرا فروگرفته !

بشتاب به بیرون سرای شدم تا حال و آنچه رفته بود و یافتم ٬ بازگویم با امیر . اطراف کوشک را از خدم و حشم خالی دیدم ٬ حاجب پرده دار گفتی غیب شده و امیر را در کوشک نیز نیافتم

فی الجمله متحیّر و تنگدل به هرسوی میدویدم که امیر - رضی الله عنه - را یافتم که خسته و مجروح از دور می آمد و عجبا کز زخم هایش دوات می جهید !

ضجر شدم و امیر را تنگ بآغوش گرفتم و گفتم : زندگانی خداوند عالم دراز باد ! چه رفته ست که خداوندگار اینگونه اند و این چ حالیست ؟! - و خدای می داند که قلبم در دهانم می تپید ! -

و امیر را دیدم که عاجز در جواب ٬ بآسمان اشاره ای کرد .. بناگه ! کاغذ از آسمان باریدن گرفت و بسیار ملطّفه می بارید و در میان کاغذ ها " طغرل " را دیدم که سوار بر اسب ٬ به لشگری به عظمتی که من تا بامروز باری خود ندیده بودم - تا حال هرکس چگونه باشد -  از آسمان و لابه لای قطره های دوات و در میآن کاغذ ها فرود می آمد ! و امیر - که دور از او باد ! - در میان دست های من ٬ در دم به هیبت قلمی مبدّل شد !

بر قضای پیش آمده نفرین می فرستادم و بر سر می کوفتم ٬ که بر اثر ضربه ای ٬ بی درنگ و غرق عرق ٬از جای و خواب برخاستم و دانستم که خوابِ پریشان بوده است بر اثر کثرت تعداد نُسخت نامه های توقیعی به مثابه ی سند و جهت اتمام روایت تاریخ مکتوبم ! و نیز شراب شبانه - در محفلی با استادم بونصر و دیگر دبیران دیوان مان ! - » واقع شده است .

فی الحال ٬ بهیچ روی صلاح نمی دانم که شرح شمّه ای از آنچه بر ما در خواب رفت را در تاریخ بنگارم ٬ تا مگویند : " شرم باد این پیر ِ مجنون را بدین اضغاث احلام و باده پیمایی شبانه "! که صدق سخن راستینم دیگر در نظر نآید ؛

بهر روی ٬ گذشت بر ما آنچه بود و انشاالله تعالی خداوند خود پریشانی خواب از ما برگیرد و خداوندگار و مُلک وی را در پناه خود بسلامت بدارد و از دشمنان محفوظ !

 

پنج شنبه . اول جمادی الثّانی

سنه احدی و خمسین و اربعمائه

بوالفضل بیهقی دبیر