باید خدا هم با خودش رو راست باشد/وقتی که میداند خدای هیچکس نیست....
گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد
سیبها ریخت كه از مرد نماند چیزی
جوی پرشد كه دو سر عایله در آن افتاد
بعد از آن كوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یك دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد
یا نه مثل همهی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به یك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همین مردم نادان افتاد
غم نان، كاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسید
از خدا دست كشید و پی شیطان افتاد …
محمد حسین بهرامیان
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد
سیبها ریخت كه از مرد نماند چیزی
جوی پرشد كه دو سر عایله در آن افتاد
بعد از آن كوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یك دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد
یا نه مثل همهی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به یك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همین مردم نادان افتاد
غم نان، كاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسید
از خدا دست كشید و پی شیطان افتاد …
محمد حسین بهرامیان
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:28 توسط رنجبر
|
به نو کردن ماه بر بام شدیم... ما!